خانه وبلاگ صفحه 47

بررسی فیلمهای روز اول جشنواره- در کنار افلاطون.س.م.م

برای شخصیت¬های زیادی کارت دعوت فرستادم تا جشنواره امسال را در کنار آنها به تماشای فیلم¬ها بنشینم. صدها کارت دعوت به صدها شخصیت. اولین کسی که دعوتم را لبیک گفت کسی نبود جز افلاطون بزرگ! به خوابم آمد و فرمود کارت دعوت به دستش رسیده. کنار مترو قرار گذاشتیم.
لحظه قرار فرارسید. اما از افلاطون خبری نبود. نکند قالم گذاشته باشد؟ از دور مردی با سبیل بلند از بناگوش دررفته و هیکلی چاق و قدی متوسط و سری کاملا طاس علامت نشان می¬داد. کمی خودم را جمع و جور کردم و صورتم را به سمت دیگری برگرداندم. اما او مدام علامت می¬داد. بی خیال آمدن افلاطون شدم و با قدم¬هایی تند به سمت سینما به راه افتادم. چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای وایسا وایسای مردی من را وادار به ایستادن کرد. رو برگرداندم. همان مرد سبیل کلفت بود. نفس نفس زنان گفت: خودت کارت دعوت فرستادی… گفتم ببخشید؟ گفت من افلاطونم دیگر. جا خوردم. افلاطون داخل خواب هیچ شباهتی به این فرد نداشت. موضوع را که برایش گفتم فکری کرد و گفت: شاید بتوان با تفاوتی که بین عالم مثل و جهان محسوسات وجود دارد این مسئله را توضیح داد که فهمش در حد چون تویی نیست! با این استدلال او را به عنوان افلاطون پذیرفتم و با هم به سینما رفتیم.
راند اول- لباس شخصی
تیتراژ فیلم مجموعه ای از بریده های روزنامه است که می¬تواند برای مخاطب ناآشنا با حزب توده سوال¬های اولیه و کنجاوی برانگیزی ایجاد کند. فیلم اما در همه چیز متوسط است. «ماجرای نیمروز» ی است که نه کارگردانی پخته¬ای دارد و نه در خلق شخصیت و تیپ توانمند است. متاسفانه شخصیت اول فیلم که باید قهرمان می¬شد، ساخته و پرداخته نمی¬شود. ترفند فیلم نامه نویس در ایجاد انگیزه شخصی برای پیگیری موضوع حزب توده توسط قهرمان فیلم هم به غایت دم دستی و ضعیف، هم در فیلمنامه و هم در اجرا است. با ابن وجود اما ضرباهنگ فیلم این اجازه را به تماشاچی می¬دهد تا آن را دنبال کند.
جناب افلاطون اما از فیلم بسیار راضی و خشنود بودند. هیچ گونه بدآموزی وجود نداشت و مهم¬ترین خوش آموزی فیلم را نوشته های پایان فیلم دانستند. از نظر ایشان عوام الناس که بنده هیجانات خویشند در پایان فیلم دست زدند چون فکر کردند که همه عوامل حزب توده شناسایی نشدند و گویی این جاسوسی آنها تا به امروز ادامه¬دار است. اما نوشته¬های پایان فیلم بعد از دست زدن مردم، آب سردی بر پیکر تماشاچی مغرض ریخت ونشان داد تنها چند ماه بعد، همه اعضای حزب توده در بخش¬های مختلف دستگیر می¬شوند و حکومت خدا را شکر بساط آنها را جمع می¬کند. مهم اینست القا به این سمت و سو برود که در حال حاضر هیچ جاسوس شوروی در کشور حضور ندارد تا دولت راحت¬تر بتواند با مسایل خرد و پیش پا افتاده و زشتی چون دموکراسی و حقوق فردی و این چیزها مقابله کند. جالب این است که همه اینها را جناب افلاطون از همین فیلم فهمیده¬اند که باید به معرفت ایشان آفرین گفت. بهشان گفتم بسیاری از افراد در کشور ما نگاهشان در باره موضوعاتی چون دموکراسی و حقوق فردی و… با نگاه او یکی¬ست. بزرگانی چون حسن عباسی و کوشکی و… داریم که مانند ایشان با معرفت از محسوسات به معقولات می¬رسند و چیزهایی کشف می¬کنند که در حد فهم ما عوام نیست.
راند دوم- پدران
دوربینی که داخل ماشین است. سپس روی هواست. گاهی بین افراد مختلف سرگردان است تا سوژه اصلی را پیدا کند. دوربین بازیگوشی که گاهی خودش هم نمی¬داند دنبال چیست. فیلم ار آن جمله فیلم¬هاییست که در انتهایش مخاطب احساس طلف شدن وقتش را می¬کند. آیا می¬توان از یک ساختار تجربی فقط حل شدن یک معما را انتظار داشت؟ بدون هیچ درونمایه و عمقی؟ حتی حل شدن معما و تعقیب دختر توسط یکی از پدران هم کاملا دلبخواهانه است و منطق کافی ندارد. بزرگترین مشکل فیلم جدای از بعضی بازی¬های مصنوعی و دیالوگ¬های رد و بدل شده عجیب و غریب (دیالوگ بین پدر و مامور پلیس را به یاد بیاورید) عدم توانایی در ایجاد یک درونمایه است. اسم فیلم از ما می¬خواهد به «پدران» توجه کنیم اما نه از پدران چیزی دستگیرمان می¬شود و نه از جوانترها. آنچه شاید در ذهن نویسنده و کارگردان بوده به هیچ وجه وارد دنیای تصویر نمی¬شود و نتیجه می¬شود فیلمی که نه هیجان به مخاطب می¬دهد نه تصاویر خارق العاده، نه بازی درخشان و نه درونمایه و عمقی که ذهن مخاطب را درگیر خود کند. وقتی فیلمی هیچ کدام از اینها را نداشته باشد پس محتوایی هم ندارد.
جناب افلاطون اما از این فیلم هم به شدت راضی بودند. مضرات مواد مخدر و سرعت بالای رانندگی و روابط غیرمجاز به خوبی برای عوام الناس گوشزد شده بود. از نظر ایشان دولت باید همه مردم را مجبور کند این گونه فیلم¬ها را ببینند تا تعلیم و تربیت شوند.
راند آخر- تومان
خلق یک قهرمان عجیب و غریب، نوآوری در اجرا و بازی¬های قابل قبول همه بازیگران، این فیلم را تبدیل به شگفتی جشنواره امسال می¬کند. فیلم با آنکه حول محور شرط¬بندی است و این قابلیت را دارد تا تبدیل به فیلمی با رویکرد آموزشی، تربیتی شود اما هیچ گاه در این دام نمی¬افتد. آنچه درام را سرپا نگه می¬دارد و موضوع فیلم، رفاقت است. پایان بندی که مشکل بسیاری از فیلم¬های ایرانی است یکی از نقاط مثبت این فیلم است. موسیقی هم در بیست دقیقه آخر به کمک تصاویر می¬آید.
اما جناب افلاطون به شدت از این فیلم ناراضی بودند و خواهان اشد مجازات برای سازندگان. بسیاری بدآموزی از خوردن مواد ممنوعه تا دیدن بالاتنه لخت پسری نوجوان که می¬تواند شهوت را دل عوام روشن سازد تا ترویج شرکت در کار زشت شرط بندی و… همه باعث شد که کله طاسشان سرخ و سبیل¬هایشان کشیده تر شود. ایشان را به آرامش دعوت کردم و توضیح دادم که قرار است روز به روز اوضاع به آنچه در ذهن خویش دارند نزدیکتر شود. راه و روش را پرسیدند که پاسخ دادم: انتخابات و قدم زدن گام به گام. خنده ای عصبی کردند و فرمودند از کی تا به حال انتخاب مشتی عوام بنده شکم و شهوت¬ران می¬تواند مایه سعادت جامعه ای شود؟ جواب دادم اگر میوه ها را کسی که صلاحیت دارد برای مردم انتخاب کند و به دست مردم بدهند و مردم فقط آنچه را که به آنها داده شده در کیسه بگذارند، چنین انتخاباتی کاملا در جهت اهداف مدنظر شماست. قرار است در گام بعدی به حول و قوه الهی هیچ بدآموزی در فضای مجازی و غیر مجازی نباشد و شرایط فراهم شود برای آموزش و تربیت افلاطونی. افلاطون خوشحال شد و دعا کرد که چنین شود. خیلی علاقه¬مند بودم تا ایشان را به جاهایی در همین مملکت ببرم که همین الان هم مدل آموزش و تربیت افلاطونی اجرا می¬شود و ببینند که نتیجه چنین آموزشی که فرد از خواندن هر کتابی که مضر تشخیص داده شود محروم، پاسخ همه سوالها مشخص باشد، طبیعتا شکل گیری فردی فیلسوف چون افلاطون و … که نظر و دیدگاه مختص خودش را دارد نمی¬شود. بلکه افرادی به وجود می آیند، همگی کپی دست چندم ایشان که باید خودشان را هم در یک فضای استرلیزه نگه داشت تا با سوال و شبهه ای ایمانشان فرو نریزد. افلاطون که گویی حرفهای در دل گفته شده من را شنیده بود گفت: مگر فکر می¬کنی هدف آموزش افلاطونی به جز چیزی هست که گفتی؟! حرفی برای گفتن نداشتم.

الو الو اینجا بیابان برهوت نیست؛ انتهای بزرگراه کردستان است

اینجا پارکینگ افتتاح شده یک مجموعه سینمایی ست.ورودی اش تک لاین است شبیه جاده های کوهستانی.حصارش بسیار نازیبا و غیر استاندارد است .اینجا محوطه کارگاهی احداث تونل های انتهای کردستان به نیایش و تونل منتهی به شریعتی ست.برداشته اند به عنوان پارکینگ ازان استفاده می کنند.محوطه زیر پردیس امسال برای پارک ماشین ها  در انحصار عوامل ارشد مجموعه است.نیمی از کف این محوطه کارگاهی به طور کامل خاکی ست و گارد ریل یا حریم کشی و فاصله گذاری نشده.پارکینگ بالایی مجموعه شاهد صف طولانی ست با ظرفیتی اندک.انتن دهی تلفن های همراه کماکان در این مجموعه ضعیف است و انتن کاذب دارد علیرغم اینکه گفته شد تقویت شده.اینجا در طبقه بالایی صندلی برای نشستن نوشتن و استراحت مقطعی به نسبت حاضرین در جشنواره اندک است و همکاران رسانه ای در انتظار خالی شدن صندلی ها وقت زیادی صرف میکنند.کلا محیط و فضا برای اهالی رسانه با ارامش و خلوت همراه نیست.غذاخوری هایش قیمت های ثوبله دارند و کیفیت غذای اکثر انها علیرغم بزکشان بسیار پایین.باروزی 40تومن شارژ در کارت ها باید خودرا سیر کردمحدودیت غذایی هم وجود دارد هرغذایی را نمیتوان سفارش داد.در حالیکه جشنواره فیلم کوتاه و سینما حقیقت که جشنوارهایی به اهمیت فحر نیست شصت و پنجاه تومن شارژ داشت. اینجا سینمای رسانه در سی و هشتمین جشنواره فیلم است اشتباه نکنید ….اسانسورهایش ظرفیتی بسیار محدود و سرویس های بهداشتی اش برای تعداد اهالی رسانه بسیار اندک است تقریبا میتوان گفت اینجا نامناسب ترین جا برای میزبانی اهالی رسانه است.وضعیتی که توصیف شد این را شهادت میدهد.ما گفتیم و تلاش کردیم اما کسی نشنید ما عقد اخوت با برج میلاد نبسته بودیم اما خواست مدیران جوری ترتیب داده شد که علیرغم راحتی اهالی رسانه جایی انتخاب شود که رسانه ای ها در ان راحت نباشند.به هر حال خواست اهالی رسانه از مشرق نیوز گرفته تا شرق در نظر گرفته و لحاظ نشد ما گفتیم شنیده نشد.اینجا ضلع جنوبی پارک ملت محیطی بسیار تاریک خیابانی بسیار باریک و فضایی نامناسب برای کار اهالی رسانه دارد کاش صدایمان شنیده و سخنمان درک  و این جملات را از روی کین و قهر نبینند.الو الو اینجا تهران است سینمای اهالی رسانه.

شاخص انتخاب مجریان جلسات نقد جشنواره چیست؟

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو:سردبیر مجله سیاه سفید در جلسه مطبوعاتی فیلم فجر از دبیر جشنواره پرسید:اقای داروغه زاده شاخص و معیارتان در انتخاب مجریان جشنواره فجر چیست؟از چهار نفر انتخاب شده یکی مهندس نفت است و فاقد مطالعات کافی در سینما و دیگری در تلکم عادی نیز مشکل دارد و سوتی هایش در سالهای گذشته باعث مضحکه عام و خاص شده در این میان فرزاد حسنی بهترین انتخاب است و مسلط و منصور ضابطیان با وجود اینکه سردبیر خوبی است اما در اجرا توانمندی کمتری دارد. داروغه زاده در پاسخ گفت از منظر ما این چهارنفر بهترین انتخاب است  و دلیل و شاخصی برای این انتخاب ها بیان نکرد.خاطر نشان می سازد بیشتر رسانه ها از انتشار کامل این سوال خودداری کردند و جالب انست که کانال جشنواره هیچ اشاره ی  متنی یا تصویر ضبظ شده ای ازین انتقاد به حق و مستدل سردبیر مجله سیاه سفید منتشر نساخت.

استاااد؛چند میگیری مطبوعات و سینمارو بی خیال شی؟

شکست مفتضاحه اخرین فیلمش در اکران کنونی بار دیگر به اهالی سینما در ایران ناشایستگی هایش را ثابت کرد می پرسید چه کسی؟ میگویم همو که قلب تپنده فیلمفارسی در بعداز انقلاب است و فیلمنامه هایش علف های هرز سینما در ایران.باز می پرسید اسمش؟همو که رسول صدر عاملی وقتی از بندش رها شد و اعلام برایت ازو کرد توانست خود و سینمایش را بیابد و چند فیلم در خورتامل بسازد می گویم هنوز متوجه نشدید؟…نه.همو که وقتی در مطبوع عات بود جز اشنا بازی همشهری بازی و راه انداختن مافیای سینما و عدم شناخت کافی از قاعده های علم رسانه کاری دیگر بلد نبود.می گوید بازم متوجه نشدم.همو که در برنامه تلویزیونیش به سبک و سیاقش در مطبوع عات سینما را  مورد عنایت و بررسی ابکی قرار می داد و برنامه اش که قطع شد در حسرت ان انقطاع در نت برنامه ای ساخت و بردی نداشت.می گویید نخواستیم چرا کروکی می دهی نامش را ببر.می گویم همو که فیلمش اکنون در اکران به اندازه تدارکاتش هم نفروخته و در فیلمنامه نویسی و کارگردانیش تمام تلاشش را میکند که هر رکبی به مخاطب بزند و پز دهد که ببینید چقدر بلدم انچه شما فکرکردید نشد.بازهم نگرفتید؟…همو که تاریخ شفاهی سینمای ایران را به نفع نگاه  و منفعت خود مصادره میکند و با قامت کوتاه فکریش همواره سینمای ایران و مخاطبان جدی اش را دست کم میگیرد و زرنگ الکی ست…همو که ورد زبانش استاد استاد گفتن است و نظرش از این تکرار تحقیر افراد است در حالیکه خود استااااد است و میزان مطالعه اش به قدر یک هزارم فیلمهایی که دیده است نیست و به همین دلیل قامتش شخصیتش بسیار کوتاه تر از قد کوتاهش است و هیچگاه به شاخصه های واقعی منتقد سینما بودن و فیلمساز شدن نرسیده و با این فیلم اخرش باید سینما را ببوسد و کنار رود اما هرگز اینکار را نخواهد کرد و پوست اندازی میکند و در جلدی جدید سعی در جلوه گری در سینما خواهد داشت.می گوید فکر کنم متوجه شدم.می گویم خدارا شکر.

بیانیه خانه سینما؛اهالی سینما تلویزیون را تحریم کنند

خبر ارسالی:خانه سینما به درخواست روسای صنوف و جمع کثیری از اعضای خود، در یک بیانیه، به صدا و سیما اعتراض کرد.
متن بیانه خانه سینما به شرح زیر است :«سال‌هاست رسانه‌ انحصاری ملی که مدعی ارتقای فرهنگ و هنر و دانش اجتماعی و حقوق شهروندی است نه تنها از انجام تکالیف ملی و اصلی‌اش جا مانده، بلکه هرازچندگاهی با خروج خود از مرزهای اخلاق و انسانیت -به بهانه دفاع از ارزش ها- را در شبکه‌های متعددش به رخ می‌کشد و در مسیر این ماموریت، چه چهره‌هایی شاخص‌تر از هنرمندان جامعه برای آنکه هدف تخریب قرار گیرند؟
اهانت اخیر و بی‌شرمانه صدا و سیما به بانویی محترم از جمع کارگردانان سینمای ملی ایران و فرزند هنرمندش، پیش و بیش از آنکه خدشه‌ای به ساحت اعتبار و ارزش این سرمایه فاخر فرهنگی و هنری کشور وارد کند، برای ما سینماگران و همه کسانی که سینمای اجتماعی او را در تمام این سال‌ها دنبال کرده‌اند، گواه گویایی است بر تداوم عامدانه روند ایجاد تفرقه و تخریب توسط سازمان مذکور.خانه سینما به درخواست روسای صنوف و جمع کثیری از اعضای خود، طی این بیانیه ضمن اعلام وظیفه اخلاقی،فرهنگی، حرفه‌ای و صنفی خود در حراست از حیثیت کلیه اعضا-به ویژه یکی از فاخرترین چهره‌های فیلمسازش- و ضمن اظهار تأسف برای مدیریت سازمانی که ظاهراً بر محتوای تولیدات رسانه‌اش هیچ نظارت هوشمندانه‌ای ندارد، به نمایندگی از جامعه اصناف سینمایی کشور به مردم ایران اعلام می‌کند که همسو با مطالبات مدنی و حق‌جویانه آنها، چشم بر روی اینگونه توهین‌ها و عملکردهای رسانه ملی نخواهد بست.همچنین به همه همکاران سینمایی خود پیشنهاد می‌دهد که با خودداری از حضور در برنامه‌های به اصطلاح سینمایی و تحلیلی این رسانه، همدل و همراه، در این اعتراض حرفه ای مشارکت کنند تا این رسانه گمان نبرد که به اتکای قدرت و بودجه وافرش می‌تواند هر تهمت و توهینی را نثار سینمای ایران و چهره‌های فرهنگی این سرزمین کند.»

آدرس خانه سینما دور است ؛نمی آیم

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو:یک مترجم زبان ایتالیایی که بواسطه ارتباطات شخصی منتقد سینما نامیده شده سه شنبه  بیست و چهارم دی بعداز نمایش فیلم مراسم ازدواج که اخیرا در رشته های مختلف کاندید دریافت جایزه اسکار شده در خانه سینما گفت:از انجا که ادرس خانه سینما دور است برای نقد به خانه سینما نمی ایم؟؟؟ این میزان خودپسندی و تفاخر در میان اهالی هنر کمتر دیده شده و نشاندهنده انست که این فرد تاچه میزان با فهم نسبت داردو چقدر ناشایستگی بر کانون فیلم خانه سینما جریان دارد که یک چنین فردی با این میزان دانش را برای نقد این فیلم انتخاب میکند.صد البته که در این باره بزودی بیشتر خواهیم نوشت.نکته جالب توجه انست که این مترجم در ادامه برنامه با تشریح بدون مصداق وضعیت طلاق گرفتن در کشورهای جهان سوم و ینگه دنیا حتا در توصیف فیلم مذکور نیز از استدلال و تحلیل متناسب بری بود و جای سوالات فراوانی درباره شاخص های انتخاب افراد برای حضور در کانون فیلم خانه سینما و منتقد برای برنامه های این مجموعه صنفی سینمای ایران به جا می گذارد. خانه سینما در خیابان بهار حوالی پیچ شمیران در مرکز تهران واقع است

مطبوعات حذف می شوند؛مطبوع عات می ماند؛سرمقاله شماره هشتم سیاه سفید

زمستان است.فصل بی برگی مطبوعات رسیده است.حتا بخش نامه پنج ماده ای وزیر فرهنگ نیز نتوانسته رویه معاونت مطبوعاتی را در حمایت از مطبوعات پر تولید و محتوا و عدم حمایت از نشریات بی محتوا و اما منظم در انتشار ،تغییر دهد.شاخص ها در اعطای حمایت همچنان همان است.با وجود آنکه مدیر کل مطبوعات داخلی تغییر کرده اما در بر همان پاشنه می چرخد.پاشنه ای که به رسانه های بی هویت و زنجیره ای و سرتاسر کپی شده از روی دست دیگران اجازه می دهد یک یا چندنفره به روش صوری نظم در انتشار داشته و از مواهب یارانه مطبوعاتی و دریافت کاغذ ارزانتر برخوردار باشند و مطبوعات مستقل بواسطه بنیه ضعیف اقتصادی منظم منتشر نشوند و از همه چیز بی بهره باشند حتا اگر در انچه منتشر ساخته است پیشرو و تاثیر گذار باشند و با ادامه این رویه صرفا مطبوع عات حزبی و سیاست زده می مانند و مستقل ها با این همه تلاطم اقتصادی توان ادامه ندارند و عرصه برایشان بسیار سخت شده است.درغیاب مطبوعات مستقل اما فیک نیوز ها و مطبوع عات جعلی و بدور از خردورزی و منصف رشد می کنند و عرصه برای روزنامه نگاران واقعی بسیار سخت می شود ؛در حد اختلال جدی در معاش و…
به نیکی نمیدانیم آینده چه خواهد شد.شماره بعدی آیا تورم حیرت انگیز قیمت کاغذ اجازه می دهد منتشر شویم و یا یاری رسانی به مطبوعات مستقل آغازیدن می گیرد و حمایت حده اقلی ازین مهم امکانپذیر و ضرورتش درک می شود؟نکته قابل توجه آنست که تا انجا که توان داشته باشیم حتا با صفحات محدود اماتولید محتوای درجه یک ، تاثیر گذار وقابل تامل ادامه می دهیم و استقبال قابل توجه شما مخاطبان در هشت شماره ای که منتشر ساخته ایم را از یاد نخواهیم برد.
ای که دستت می رسد کاری بکن
پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

سردبیر مجله چاپی سیاه سفید/امیر فرض اللهی

مسئله سینماگر مستقل.حامد مصطفوی

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو: از گذر سینمای مسقل به کارکردی که می تواند این مفهوم را از سیطره نگاه صرفا اقتصادی بزداید به محیط سازی مشابهی در عرصه های دیگر نیاز دارد تا واژه مستقل در نظم زبانی و نشانه های نمادین اجتماعی قرار گیرد. در این دلالت زبانی که هدفش می تواند نظم اجتماعی باشد، سینماگر مستقل را به یک نویسنده یا هنرمند نقاش، هنرمند عکاس و هر ژانر هنری دیگری که بتواند آن را به خود نزدیک کند را فرض کنیم. این عرصه ها به اسپانسر، منابع چند وجهی تغذیه برای تولید، انتشار و رسانش به مخاطب نیاز دارند. اما مفهوم مستقل نزد هنرمند، بیشترین آیتمی را که در نگاه کیفی حاد می کند و قبل و پس تولید(اسپانسر، انتشار و رسانش به مخاطب) را شرطی می کند، منابع چند وجهی تغذیه برای تولید است. این منابع پیش از تولید محصول هنری، نگاه هنرمند را تغذیه می کنند؛ استقلال در دید و نگاه؛ چیزی که اگر تولید و انتشار به سر رسد مفهوم هنرمند مستقل را در نگاه مخاطب برجسته تر می کند. دغدغه نگاه، اراده و قصدِ انجام کار هنری اگر به شکل فردی (فردی که پیشنهاد به نگاه نو دارد و از تقلید مبراست) رخ دهد برای تعبیر سینماگر مستقل همچون نویسنده مستقل، آشناتر است(در زبان). اهمیت نگاه در سینماگر مستقل اگر پر رنگ و عمیق شود خود مبدع ابزاری نو برای انجام هدف است، چه از موبایل و هندیکم چه از دوربین های ارزان قیمت پرکیفیت و چه به شکل کاملا فاخر در مرحله تولید، قاب بندی شود که مسئله ای برای درک سینماگر مستقل نیست، و چیزی که مسئله را پاک نمی کند نگاه مستقل و نه امکانات مالی مستقل برای تولید است. ممکن است شخصی به یک سینماگر برسد و از او بخواهد فیلمی باب میل فیلمساز ساخته شود و هزینه های فیلم را متقبل شود. این برخورد همان قدر جبری ست که در هر دو سو (در معنای سلبی اش) ممکن است جبری مستقل از نگاه یا پیرو و مقلد نگاه های پیشین باشد. از این رو در پرورش سینماگر مستقل مفهوم تجربه و سینمای تجربی اهمیت می یابد و جایگاه سینمای تجربی به شدت در بود و نبودش در چالش است.

چالش طبقه بندی سینمای تجربی:

زمانی می تواند طبقه بندی شود که بر اساس موضوعات انسانی حیطه بندی شود، به این دلیل که انسان آن را طبقه بندی می کند. در غیر این صورت سازمان هایی مشابه از نحوه عملکرد قوانین فیلم سازی راستای کار می شود که شکستن همان ها هم توهم نو و نوتر شدن جریانات سینمایی می دهد. چه جریانی و برای چه منفعتی؟
کوتاه اش می تواند دوگما 95 باشد که جریان کاذب اش آنقدر کاریکاتور بود که امضا کنندگانش هم نوعی هیجان و شوخی می دانندش. حال آنکه بماند طرفداران شوخی کنندگان در حد جدیت با ابزار دگم علم دوگما 95 را در تهران انتقال می دهند.
بلند اش هم می تواند سینمای سری موج نو فرانسه باشد که توسط سه تفنگدار یا سه ژنرال عزیز بنیان نهاده شد، بی آنکه حیطه ای را مشخص کند و تا ابد هم خواهد رفت اگر کسی مثل گدار حوصله کند. موج نو؛ عنوانی که طیف های زیادی از نگاه ها و ساختارها و انباشت معانی و نحوه روایت را که همه بر سر ساختار و گاهن فرم با هم نزاع دارند در خود بلعیده است. چطور می شود ساختار های متفاوت با منابع معانی متفاوت زیر یک سقف، از زیست هم زیست بگیرند و سقف پروازشان همان موج نو باشد؟ با مفهوم تجربی؟ یا جای گیری در یک جریان؟
انگار شرکتی تاسیس کنیم که اعضای شرکت فقط بر سر بودن اشتراک داشته باشند و هر عضو جدیدی با انگیزه بودن و حفظ تفسیر شراکت که شخصی است بهره از ذیل نام این شرکت ببرد. بی آنکه شرکت مسیر راه را ترسیم کند و چشم اندازی داشته باشد که مقلدان ایرانی اش هم سودی ببرند از این همه وقت و طرفداری…
طبیعی ست که این شرکت در بافت سیاسی اجتماعی خود مواضعی دارد؛ کنترل رفت و آمد ها صورت می گیرد و به نظر می آید که سازمان منسجمی باشد برای تولید فیلم، اما کار هیئت مدیره و اعضای اجرایی در بند شرکت نامه احضار وضعیت های خبری جنجالی ست از تولیداتی که اعضا با انگیزه های شخصی بدون دخالت شرکت ساخته اند.
جذابیت روایت های زندگی سه ژنرال فراری آنقدر زیباست که داستانهای آمریکای لاتین را در فرانسه زنده می کند. روایت های حول جریان موج نو یا حاشیه های خبری داغ تفنگداران فراری تا جایی که حوصله بر سر نزاع با این جریان سرریز نشود پیش رفت. یعنی از وضعیت جنجالی خارج شد. آن چیزی که همه نوع سازمان فیلمی را در خود می بلعید به علت کهولت سن یا هر عامل دیگری از جمله بی حوصلگی انگار سیر شده و دیگر نمی بلعد.
حالا بسیاری از فیلم های فرو رفته در حلقه تنگ قیف از سر گشادش بیرون می ریزند و باز گویا ما برای طبقه بندی نیاز به قیف کاراتری داریم تا چیزهایی که قرار است برجسته شوند را از قیف کرنا بگذرانیم، و منظورمان هم طبقه بندی انسانی و حیطه بندی جدی تری باشد از میان محصولات سینمایی… اما متاسفانه این طبقه بندی به شکل جریانی برای روبرو کردن مخاطب با محصول، ارجحیت یافته، که در ایران نام ناشناخته ای دارد. بایست نامی برای جریان گذاشت تا برای احضار به لحظه مخاطب صرفه جویی زمان، فکر، پول و از این دقت ها داشت، چرا که اقتصاد در سینما اهمیت دارد. اما دریغ از جریان مشخصی که اکنون در گذر باشد که بشود به واسطه نقد راهبرد آن را مشخص کرد. عمدتا فیلم ها بر سر مواضع سیاسی برجسته می شوند.
ادبیات معاصر هم طبقه بندی و حیطه بندی می شود و به تبع آن جریان سازی اتفاق می افتد اما برای خواندن کتاب ها و داستان ها اهمیت جریانات مقدم نیست برای مخاطب عمومی؛ نویسنده ها و شاعران هم مخاطب اند هم مولف، و حوزه عمومی مطرح نیست. اما در این حداقل، در میان آنها جریان سازی و مانیفست های مشخصی در ارتباط با شرایط اجتماعی، فرهنگی و سیاسی شکل می گیرد و البته هم این جریان مربوط به اخبار جریانات فرانسه و ایتالیا و بورکینوفاسو نیست، صحبت از اثری ست که پیرامون مولف شکل گرفته.

چالش بزرگ در آموزش و عقد وضعیت تجربی:

در سینمای ایران شکل دهی جریانات تجربی و بررسی مکانیک آن با توجه به روحیه و روان زبان فارسی یا اقوام، از ناحیه دولت اتفاق نیافتاده است، پس این موضوع به شکل رسمی مطرح نمی شود. از ابتدا آموزش یک سینماگر همراه است با نوعی یاد گیری که چه عینکی از جنس شیوه دیدن همگانی، را اختیار کند، و مخاطب را به چشم خودش عادت دهد و سینما با ساختار “آن وری” برای محتوا، یا تفریح است یا بی حوصلگی. طبیعی ست که آموزش وارداتی باشد به این دلیل که سینمای ایران حوزه متولی نظری ندارد. آموزش سینما در شکل عمومی از شناخت جریان های سینمایی کشورهای اروپایی و آمریکایی شروع می شود و هر چشمی اطراف خود را بایست با عینک اروپایی یا آمریکایی ببیند. از این آموزش که اساتیدش جریانات موج نو، رئالیسم نو، کلاسیک، مدرن و پست مدرن را تدریس می کنند انتظار سینمای بومی نمی رود. آنقدر همه چیز غریب است که باید از خود بپرسیم جریان چیست؟ کجاست؟
انعکاس فریدون رهنما و ظهور اصلانی و تاثیر تئوریکی که اطرافش می گذارد محدود است. یا سینماگرانی که با گرامر های ابداعی شان فیلم می سازند و منظور فرم و محتوا را می رسانند در عرصه رسمی مطرح نیستند، هر چند که نام شان کیارستمی باشد.
جریانات اگر بخواهند بومی شوند و همه گیر از آموزش شروع می شود و این آموزش انتقال فضای تجربه است تا سینما گر در بطن شرایط و حضور در شرایط، تیشه بزند که اثری با شرایط حضور نگاه سینماگر تجربی، مولف و مستقل شکل بگیرد.
بایست دوستان مدیرمان بپذیرند و خوشبختانه پذیرفته اند که ارگان ها و نهادهای هنری با محدودیت های مجوز و پخش و شرکت رسانه ها با قواعد اعمالی شان نمی توانند یک سینمای تجربه گرا و بومی را تولید و برندسازی کنند.

ساختار نهاد های مربوطه در برخورد با وضعیت خود نگار سینماگر مستقل و وضعیت تجربی سینما در یک مثال:
مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی

با صرف واژه “تجربی” در جمله ” مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی”، نمی شود این مفهوم را با ساختار کلیشه ای و فرمولیزه پر کردن فرم ها برای درخواست ساخت فیلم هدایت کرد و به عرصه اثربخشی تجربه در وضعیت های نمادین اجتماع پیش برد. فرم های مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، فیلم های مستند با ساختارهای مشابه تولید کرده است و این نوع عینیت بخشی به سینما خارج از مفهوم تجربه است.
البته که سینمای تجربی بدون پرورش نگاه، نوعی واردات برای طبقه بندی ست. از آن عناوین حاد نیست و با مصالحه می شود طیف زیادی از فیلم ها را از آن عبور داد و در مثال کوچک اش در قاب ” هنر و تجربه” خودمان در ایران گنجاند. اما این غول بی شاخ و دم سینمای جهان شکم بزرگتری دارد و عنوانش عرصه های زیادی از گوناگونی و تکثر نگاه ها را در بر می گیرد. در خوانش های سطحی و همه گیر، دست بردن به دوربین در ابتدا یک وضعیت تجربی را احضار می کند. مسلم است وقتی بحران معرفت شناختی اش مطرح نمی شود با هر درجه شناخت از مفهوم تجربه که نزد افراد متفاوت است، حیطه بندی می شود. معانی متفاوتی از سینمای تجربی در حیطه شکل گرفته و باز همچنان بدون داشتن متولی شناسایی نگاه، پیش رفته و از همین سو خیل متولیان بی اثر زاده شده اند و توضیح نظری از این پدیده ندارند. اگر حوزه نظری فعال شود، اگر نه مقصد، مبدا سینمای تجربی یا تجربه گرا را شفاف می سازد و در غیر این صورت از این بی نظمی که عاملی ست برای بی نظمی های عمیق فکری و اندیشگی جامعه نمی توان گریز کرد. اگر سینمای تجربی مرز مشخصی نگیرد که نامی به خود گرفته، نمی تواند عرصه اندیشگی و چگونگی به عمل آمدنش را با هر درجه از متغیرها توضیح دهد. عنوان سینمای مستقل نیز حیران می ماند و این مسئله زمانی حل و فصل می شود که به حوزه عمومی ارجاع پذیرد چرا که در حوزه عمومی مسئله سینما بغرنج می شود. در حال حاضر در جهان عمومی سینما بحث بغرنج سینمای تجربی بر سر معرفت شناسی این نوع از سینما نیست، بحث بر سر پدیده ایست که به عنوان یک برند مطرح شده و جنجال های رسانه ای اش را دارد و مخاطب عمومی آن را به هر زاویه می بیند و تفسیر می کند. در ایران علاوه بر اینکه بحث بر سر معرفت شناسی سینمای تجربی (یا تجربه گرا) مطرح نیست قاب اش نیز برای حوزه عمومی باز نشده است؛ نیز با خاصیت فکری رسانه ها هم زیست و سازگار نیست و بیم آن دارد که توضیح اش از جانب رسانه ها به زبان جادو دچار و مبدل به برندی از سینمای بدون چشم انداز و آتیه شود.

 

نمایش صداقت یا صداقت نمایشی ؟ سیدمهدی ملک

«۲۳ نفر» داستان اسارت۲۳ نوجوان به دست رژیم بعث و بهره‌برداری سیاسی صدام‌حسین از آنهاست. فیلمی کوچک و سرراست که مخاطب را خسته نمی‌کند و می‌تواند حس خوبی به مخاطب بدهد. اما در عین حال با فیلمی کامل روبه‌رو هستیم؟ چه چیزی باعث شده از پس روایت داستان نحیفش نتواند عمقی ایجاد کند یا مخاطب را با شاهکاری روبه‌رو سازد؟ سوالی مهتر: آیا فیلم روایتی صادقانه دارد؟
اجازه بدهید از همین سوال آخر شروع کنم. متاسفانه یکی از بخش‌های اصلی داستان که همنشینی بچه‌ها با صدام حسین است بازسازی سینمایی نشده و به نشان‌دادن مستندی در این‌باره اتکا می‌شود. اصلا نمی¬شود فهمید بچه‌هایی که این قدر انقلابی بوده‌اند و می‌خواستند صدام حسین را «کتک بزنند»، چگونه آنطور که در مستند نشان داده شده با قیافه‌ای کاملا شاد و بدون ترس در برابر او حضور پیدا می‌کنند و در انتها با او عکس هم می‌گیرند. آیا در پشت صحنه خبری بوده است؟ آیا گفتن یک جمله «که امان از پشت» آنهم از طرف ملاصالح در جایی که دارد به اتهاماتش پاسخ می‌دهد و نه از جانب بچه‌ها، میتواند دلایل این هم¬نشینی و این رابطه خوب بین بچه‌ها وصدام حسین را مشخص سازد؟ کارگردان باید این بخش را به صورت داستانی می¬ساخت. متاسفانه در شکل فعلی، بچه‌های داخل مستند و بچه‌های داخل فیلم دو «آدم» متفاوت هستند. بنابراین فیلم پیش از آنکه برای من صادقانه به نظر برسد، تقلبی و در جهت تطهیر آنهاست. اصلا قصد توهین ندارم و به هیچ وجه نمی‌خواهم بگویم که بچه‌ها چنین نگاهی که در فیلم نشان داده می‌شود را نداشته‌اند؛ بلکه می‌خواهم بگویم تشخیص اشتباه کارگردان و بازسازی نکردن آن صحنه مهم و نشان ندادن حس واقعی بچه‌ها و وقایع پشت‌صحنه و…، باعث شده تا به من چنین چیزی القا شود.
در جزییات هم بعضی تضادهای بین بچه‌ها در منطق داستانی، بدون هیچگونه منطق و گویی فقط برای شعاردادن و در خدمت مضمون بودن طراحی شده است. این نکته دوم البته نکته‌ای فرعی است که باعث می‌شود باز هم صداقت فیلم زیر سوال برود.
اما چه چیزی باعث شده فیلم صادقانه جلوه کند؟ بازی خوب و بی‌پالایش و صداقت کودکانه‌ای که در هر کودکی است و کارگردان به خوبی آنرا روی پرده به نمایش می‌گذارد، باعث چنین حسی در مخاطب می‌شود.
سوال دوم- چه مسئله‌ای باعث می‌شود فیلم برای من یک فیلم کوچک و درواقع یک تله‌فیلم تلویزیونی جلوه کند؟ برای پاسخ باید باز به فیلمنامه رجوع کرد. در شروع فیلم که بچه‌ها در اردوگاه هستند، روی شخصیتی تمرکز می‌شود که گویی پاسدار است و با رفتن بچه‌ها از اردوگاه مشکل دارد. این شخصیت بعد از چند سکانس غایب از نظر می‌شود و به شکل عجیبی دیگر از او خبری نیست. با چنین معرفی و نشان دادن این شخصیت، انتظار به وجود آمده این است که بچه‌ها به اردوگاه باز گردند و رابطه بین این شخصیت و ملا و بچه‌ها داستان اصلی فیلم شود. اما فیلم دقیقا در آنجایی که باید شروع شود به پایان می‌رسد. همه آنچه نشان داده شده، در حکم مقدمه‌ای برای رسیدن به داستان اصلی¬ست. گویی هنوز به داستان اصلی نرسیده‌ایم. هنوز مسئله اصلی که نفس در سینه حبس کند اتفاق نیفتاده. مساله ای که خود کارگردان انتظارش را در مخاطب ایجاد می‌کند ولی بدون اینکه جوابگویش باشد فیلم را به پایان می‌برد. داستان اعتصاب غذای بچه ها هم متاسفانه از جدیتی در فیلمنامه و اجرا برخوردار نیست که من بتوانم به عنوان بخش پایانی و آنچه منجر به گره‌گشایی می‌شود؛ قبولش کنم.

امروز هفدهم دی؛به یاد اقا تختی در ملک ری

مصدقی بود.مصدقی زیست و به همین جرم در تنگنای شدیدش گذاشتند.ورزشگاههایی که زمانی ازاو ابرو یافته بود راهش ندادند اما هرگز از مردمی بودنش دست نکشید.گویند در کوی و برزن کسی ازاو کتش را طلب کرد بود اقا تختی بهترین کتش را از خانه به درخواست کننده داد.صدها ورزشکار نام ایران را در دنیا طنین انداختند اما هرگز کسی او نشد.عالیجناب اقا تختی.عالیجنابی که ما به او میگوییم اما خودش خاکی تر از این القاب بود .امروز پنجاه و دومین سال مرگ اوست.کشتی را ورزش پهلوانی می نامند اما بسیاری ازین معبر برای خود صندلی مقام تراکم و…ساختندبزرگترین ابروی ورزش ما پر افتخارترین انها نیست مردمی ترینش است؛اقا تختی مردی که شبیه زمانه و روزگارش نبودو اسطوره ابدی تاریخ ماست یکی از چندین اسطوره.ساعت مراسمش را اداری گرفته اند که به دیگر کارهایشان برسند8.30تا 10 صبح.پهلوان بگذار بیایند با مزارت عکس بگیرند و بروند اما مردمی که دوست تو اند همواره نزد تو می ایند تا به تو و مرامت تاسی کنند به فرزندانشان بیاموزند و…روحت شاد اقای واقعی ورزش ایران.هماره پیش مردم الگویی و از یاد نخواهی رفت .انان که حیات مادی را بزرگترین هدف خود نپندارند چنین اند.مثل بزرگ مرد تاریخ معاصر مصدق هرگز کامجویی را با انسانیت وطن دوستی و عشق به مردم ات عوض نکردی .روحت جاودان اقا تختی .هماره در پیشانی ذهن مایی.کاش ایرانیان بیش ازین به مرامت تاسی کنند در این روزگار لاکردار