خانه وبلاگ صفحه 46

“خروج” نیست ورود است

حاتمی کیا در فیلم جدیدش با فقدان سوژه و محتوا همراه است و موضوعی بسیار واهی را دستمایه قرار داده تا در سال اخر کاری دولت را بکوبد.اثری بسیار سطحی دارای تاریخ مصرف با بودجه ای قابل توجه از جیب بیت المال که مفاهیم عدالت انتقاد و ازادی را عملا به سخره میگیرد و تعابیر وارونه ای ازین واژه ها می سازد.فیلمی بس ضعیف کلیشه ای و پروپاگاند که در روایت شخصیت پردازی و گره افکنی در سطح مانده .خروجی که اصلا به مفهوم واقعی اش نمی اید و بیشتر ورود است ورود افرادی کاملا اشنا برای یک اعتراض ساده نزد رییس جمهور با اب و تابی انچنانی و غلو شده.مظلوم نمایی جدید این کارگردان که در این زمینه ید طولایی دارد و کاربلد محسوب می شود.فیلمی که البته بازی های خوبی از بازیگران قدیمی دارد اما اتمسفر فکری حاکم بر فیلم شکل نگرفته و بیشتر کارکرد تاریخ مصرف دار برای اوج دارد این فیلم بیشتر به موج سواری سیاست زده می ماند و در کارنامه حاتمی کیا اثری بسیار قابل فراموش محسوب خواهد شد

 

عینک غیر مردمی

عینک غیر مردمی آن کسی ست که با تفرعن و غرور بسیار می اید در جایی چمبره میزند نمایش چیزی را بازی می کند که از آن تهی ست.فردی ست که در شب تاریک عینک غلیظ دودی میزند و به روی خود نمی اورد که اینکار توهین به جمع است اتقدر باد کرده است که اصلا معنای توهین های بسیار در رفتار گفتارش  را از یاد برده است.عینک غیر مردمی آن فردی ست که می گوید تمام عمرش طرف مردم بوده اما رفتارش غیر انسانی ست و بدور از خرد ورزی و از جنس تقلب .قربان صدقه قوم اصیل ایرانی می رود اما تمام نیت اش نمایشی ست.منفعت پرستی تمام آمال زندگیش شده و برای یک حضور کوتاه در فلان جا میلیارد می طلبد.انگار اسمان دهان باز کرده و …عینک غیر مردمی اصلا نمیداند دون کورلیونه نیست اما ژست اش را می گیرد و با روداری فراوان سعی میکند چیزی را ماست مالی کند که بدو ربطی ندارد و فرد دیگری باید پاسخ بدهد فکر میکند زیر باد این شهرت و قیافه نازدار میتواند  سرقت ادبی را ماله بکشد.عینک غیر مردمی هیچ چیزش مردمی نیست اما ادای مردمی بودن در می اورد تا نانش زیاد شود وسودش با سرعت نور از مردم دور…عجب عجیب عینکی ست این عینک غیر مردمی.فغان ازین عینک بالماسکه…

نامه اختصاصی نویسنده اصلی “درخت گردو”به نگاتیو

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو:مریم اهرپور نویسنده اصلی فیلم درخت گردو درنوشته ای اختصاصی به نگاتیو  مصایب و کم لطفی های گروه تولیدی این فیلم به وی را برایمان یاداور شده است.درپی اعلام سردبیر مجله سیاه سفید در نشست خبری این فیلم  در جشنواره سی و هشتم فیلم فجر مبنی بر عدم رعایت حقوق معنوی مادی نویسنده اصلی این فیلم و پاسخ های مبهم عوامل این فیلم، مریم اهرپور در تماسی با نگاتیو به شکلی واضح به مشکلات این همکاری و جفایی که در حقش روا داشته شده است پاسخ داده است.متن این این نامه را از نظر میگذرانید.قضاوت با شما

                                                                                       هوالعادل

در نشست رسانه ای فیلم «درخت گردو» مباحثی مطرح شد که لازم است به آن پرداخته شود: من، مریم اهرپور سندی را امضا کرده ام و براساس آن در حال حاضر هیچ ادعایی در خصوص این فیلم، خارج از آن سند ندارم و از آنجا که برخلاف بسیاری، حرفم سند است، تکرار می کنم که هیچ ادعایی ندارم؛ اما لازم است بگویم برخلاف ادعای تهیه کننده فیلم که موضوع صرفاً محدود به نگارش نمایش نامه است، من این موضوع را قویاً تکذیب می کنم. طرح فیلمنامه «گلابی سیاه» در تاریخ ۲۰ اسفند ۹۷ به شماره ۲۲۰۰۰۷ در خانه سینما به ثبت رسید و براساس تایید خانه سینما با طرح «درخت گردو»ی ابراهیم امینی مشابهت کلی دارد.

من ادعایی ندارم اما فریاد دارم. این نوشته صرفاً فریاد روشنگری ست از صدایی که شنیده نشد، از سازمان های ذی ربطی که سکوت کردند و این فریاد را صرفاً به نظاره نشستند. نامه هایی که بدون اقدام مسئولان بایگانی شد؛ از مدیرعامل خانه سینما تا معاونت ارزشیابی و نظارت سازمان امور سینمایی.

هر که می گوید که من پس از یک سال و نیم درگیری و زیست در این ماجرا و نگارش نمایشنامه و طرح فیلمنامه و پژوهش گسترده، حالا از این عنوان پژوهشگر راضی هستم، هیچ گاه حس تعلق به موضوعی را به نوشته ای را حس نکرده است. این حداقل عنوان از میان طوفانی از شکایت به خانه سینما، شکایت قضایی و انواع بی احترامی ها حاصل شده است.

این نوشته تظلم خواهی است؛ تظلم خواهی فرزندان بازمانده مریم و قادر که در سن ۸ و ۹ سالگی، این هفته جهنمی را پا به پای پدر زیست کرده اند و چشمانشان به در خشک شد تا گروه فیلم سازی که زندگی پدرشان را می سازد، گروه نویسندگانی که در جمع خودشان نویسنده آماتور راه نمی دهند، به سراغشان بیایند و از دردشان بپرسند و هیچ کس نیامد.

آری رضایت این دو گروه گرفته شده است؛ اما چگونه؟ چه زمانی؟ و تحت چه شرایطی؟ زمانی که خانه سینما ماه ها شکایت طرح شده از ابتدای خردادماه را مسکوت گذاشت، سازمان امور سینمایی و خانه سینما پاسخی در اعتراض به صدور پروانه ساخت علیرغم پرونده باز در خانه سینما ندادند و گروه فیلمساز نه برای مصاحبه و نه برای کسب رضایت تا نیمه مرداد اقدام قطعی نکردند؛ زمانی که خانواده مولان پور در نیمه مرداد ماه مجبور به شکایت به مراجع قضایی شد و خانه سینما در فشار مقام قضایی خود را ملزم به پاسخگویی دید و نهایتا که گروه احساس کرد موضوع جدی است، با فرستادن واسطه و انواع فشارهای گوناگون در آذرماه امسال در انتهای فرایند تولید و در زمانی که مدعیان به علت فشردگی زمان تا جشنواره نتوانند حقوق خود را به درستی طلب کنند و ناچار شوند به حداقل ها رضایت دهند. با رضایت خانواده پرونده گشوده شده در سردشت متوقف شد و فشار و چانه زنی با من به اوج رسید. با ذکر این نکات که فیلم ساخته شده، فیلم خوبی است؛ زمان محدود است و بازکردن پرونده قضایی جدید شاید دامنه اش به ماه ها پس از اکران بکشد. امضای پای این توافق نامه با دلی خون است، دلی خون از نامردمی ها، بی اخلاقی ها و بی پناهی ها.

اما سخنی با گروه فیلمساز؛ از من به قول شما آماتور گمنام به شما حرفه ای های محبوب نصیحت که برهم زدن کنش دراماتیک یک حادثه واقعی در جهت مال خود کردن متن زمانی جذاب و درست است که بر  قدرت دراماتیک اثر افزوده و منطق حاکم بر اتفاقات را زیر سوال نبرد.

من اولین و شاید دردناک ترین تجربه ام را با سینمای ایران زندگی کردم. کاش اثر آنقدر درخشان بود که غم این دوره طولانی را می شست.

من از این مقطع گذشتم که ماندن در آن انسان را گرفتار تکرار و پوسیدگی می کند. اما برای کسانی که می خواهند بدانند، دغدغه باقی من روستای مرزی رش هرمه است که در سال 66 به تعداد بمب های رها شده در سردشت، بمب شیمیایی به آن اصابت کرده است. روستایی که خانه بهداشت ندارد، راه ندارد و ساختمان مدرسه اش در مهر ۹۸ هنوز آماده بهره برداری نبود. روستایی که به واسطه نبود راه درست، زمستان ها پشت کوه برف مدفون می شود تا شاید طبیعت سرد منطقه مهربان شود. باید به داد این روستا رسید. ای که دستت می رسد کاری بکن.

                                                                                                                        مریم اهرپور

                                                                                                                      ۱۶ بهمن ۹۸

نگاهی به فیلمهای روز سوم جشنواره- در کنار مارکس. س.م.م

راند اول- کشتارگاه
از نظر کارل مارکس فیلم نتیجه نهایی جدال بورژوا با پرولتاریاست: نابودی بورژوا. از نظر من اما این همه خشونت و بدبینی قابل فهم نیست. فیلمساز از قصد به شخصیت مهندس فیلم نزدیک نمی شود تا نکند یک صفت انسانی هم در او بیابد. از نظر مارکس اما همه چیز به درستی تصویر شده، پول و قدرت در نهایت تولید کننده مشتی حیوان به نام انسان می شود. کسانی که به جز ثروت هیچ چیز را نمی شناسند. نمی دانم این نگاه بدبیانه چقدر با دنیای امروز متناسب است. هیچ ثروتمندی هیچ بویی از انسانیت نبرده؟ یا اینکه -به قول جناب پوپر- آنچه مارکس از آن سخن می گوید مربوط به سرمایه داری لگام گسیخته ایست که امروزه دیگر از آن خبری نیست؟ آیا سرمایه داری در نهایت منجر به شکل گیری یک طبقه کوچک قدرتمند و یک طبقه بزرگ فقیر می شود. یا اینکه طبقات مختلف بوجود می آورد که هیچ کدام با دیگری نسبتی ندارد؟ کدام به واقعیت دنیای امروز نزدیکتر است؟
می شود از دریچه دیگری نیز به مسئله نگاه کرد: مارکسیسم تنها یک پیش بینی تاریخی نیست بلکه به جنبشی برای به جامه عمل پوشاندن پیشگویی مارکس تبدیل شده. مقصود هنر مارکسیستی همانطور که برشت می گوید تلاش برای تغییر دادن شرایط اجتماعی ست؛ نه انعکاس دادن این شرایط. به این منظور نابرابری های موجود میان دارا و ندار را نباید تثبیت شده یا پذیرفته نشان داد بلکه باید به عنوان امری نفرت انگیز، وحشیانه و ناعادلانه عرضه کرد. از این منظر کشتارگاه تماما یک فیلم مارکسیستی ست.
اجازه دهید کمی به فرم فیلم هم بپردازم. آنچه فیلم را نگه می دارد بازی خوب مانی حقیقی و البته دیگر بازیگران فیلم است. فیلمنامه اما چشم اسفندیار است. همواره دست فیلمنامه نویس در هر اتفاقی دیده می شود. هر کس را هر جا که بخواهد، در زمان مناسب آنجا می برد، حتی تغییر حالت روحی افراد هم به خواست او و یکدفعه بدون هیچ مقدمه چینی رخ می دهد. اجرا هم چندان بهتر از فیلمنامه نیست. به عنوان مثال صحنه های مربوط به خرید و فروش دلار، جز، شلوغ کاری و یک مشت تصاویر بی ربط ندارد. با این همه اما کلیت کار به عنوان تجربه اول قابل قبول است.

راند دوم- من می ترسم
این فیلم در همان راستای فیلم قبلی قابل بحث است. فردی شاعر و دارای خصوصیات انسانی وقتی اندکی به قدرت دست پیدا کرد، دقیقا از همان روش های فرد بورژوا برای انتقام و رسیدن به دیگر خواسته هایش استفاده می کند. گویی قدرت، درون انسانها را به راحتی و حتی با خود فریبی تغییر می دهد. مارکس چاره را در نفی دولت که اساس قدرت است می دید اما از اندیشه های مارکس بی دولتی زاده نمی شود. مارکسیست های امروزی به دنبال دولت مقتدری هستند که بیشتر به نظریات هگل شباهت دارد. دولت نماد جمع می شود و آزادی چیزی نیست جز در خدمت دولت بودن. وقتی هر گروهی از هر طبقه ای قدرت را در دست بگیرد، نتیجه ایجاد یک طبقه قدرتمند دیگر است که می تواند به حاکمی بی رحم و فاسد تبدیل شود. این اتفاق در اکثر کشورهای مارکسیستی افتاده است. به اسم عدالت و بهره بردن همگان از منابع عمومی فقر بین مردم قسمت شده، دولتی مقتدر بوجود آمده که سرتا پای آن غرق فساد است. مارکسیسم امروزی نه جنبشی برای رسیدن به عدالت که جنبشی در خدمت قدرت طلبان شده تا با حذف دیگر طبقات، همه مردم را از حیث فقر مثل هم کند و با تبلیغات ایدئولوژیک و دور کردن آنها از فضای باز بتواند خود را خادم شعارهای عدالت خواهانه جا زده؛ با تقسیم پول بین مردمی که دیگر همگی عوام هستند و فاقد مطالعه و تفکر، برآنها حکومت کند.
بحث دیگری که حول فیلم می توان کرد ارتباط طبقات با هم است. بورژوا فقط با بورژوا ارتباط ندارد. هر گونه انتقام از یک طبقه افرادی در طبقات دیگر و خانواده فرد را هم درگیر می کند. فیلم در نهایت گویی به این جمع بندی می رسد که از دورِ ظلم، نفرت، انتقام و نابودی ظالم و دوباره ظلم ظالمی دیگر گریزی نیست و تا الی الابد اوضاع جهان به همین صورت است.
«من می ترسم» ده پانزده دقیقه اولش اضافی ست. ارتباط دو موضوع به صورت اتفاقی به هم، باور پذیری مخاطب را دچار خدشه می کند. بازیگر نقش اول مرد از ایجاد یک شخصیت دوست داشتنی و جالب توجه که لایق این همه توجه زن باشد عاجر است. با همه ضعف ها، فیلم می تواند مخاطب را از سطح به عمق ببرد و هر کس از ظن خود دنبال معنایی در فیلم بگردد.

راند سوم- شنای پروانه
بعد از کلی جستجو در نهایت به کسی می رسیم که هیچ شناختی از او نداریم. آیا انگیزه برای انجام چنین فاجعه ای (پخش کردن فیلم پروانه) باور پذیر است؟ انگیزه ای که فرد موردنظر بیان می کند، در شرایط عادی باعث انجام چنین کاری نمی شود؛ وقتی هم از شخصیتش شناختی نداریم، چرا باید ادعای فیلمنامه نویس که انگیزه برایش مهم بوده را بپذیریم؟ جواد عزتی از تلاش برای پیدا کردن شماره تلفن قرار بوده به چه چیز برسد که او تصمیم به تخریب کردنش به آن شکل و شمایل در محله می گیرد؟ باز هم عدم شناخت شخصیت باعث می شود هر چه فیلمنامه نویس ادعا می کند توسط مخاطب پذیرفته شود، در حالیکه اگر کمی دور بایستیم، پذیرفتنش منطقی نیست. در واقع خودمان باید شخصیت فرد مسبب را در ذهنمان بسازیم و حدس بزنیم که چه مسایلی باعث رفتارهایش شده است. وقتی شخصیت منفی روی هواست، فیلم هم درگیری جدی ایجاد نمی کند. علاوه بر این فضای مستند فیلم را با فیلمی چون «متری شش ونیم» مقایسه کنید. همانقدر که صحنه های فیلم دوم واقعی و مستند جلوه می کند، در اینجا گویی همه چیز نمایشی ست. حتی خلوت قهرمان را کمتر شاهدیم. به رابطه او با زنش و تفاوت های فکری آنها از یک جایی به بعد پرداخته نمی شود و مسایل نیمه کاره رها می شوند. من به شخصه می توانم با توجیهاتی در ذهن، پیدا شدن گلوله های بیهوش کننده را بپذیرم ولی از مشکلاتی که بالاتر گفتم چه درباره فیلمنامه و چه اجرا نمی توانم بگذرم.
در سکانس نهایی جواد عزتی دو راه پیش رو دارد یا باید به خانواده بگوید که مسبب این اتفاق ها را پیدا کرده که در نهایت برادر آزاد می شود و حتی اگر بعد از آن، آنچه را به برادر مرتبط می شود بگوید، از طرف خانواده قابل قبول نیست. و یا باید مسبب را پیدا نکرده قلمداد کند تا شر برادر را از جامعه و محله کم کند. او تصمیم دوم را می گیرد، اما یک سوال: اگر مسئله شخصی خودش را نمی فهمید باز هم چنین تصمیمی می گرفت؟ اینگونه نبود که دیگر مسایل را زیر سبیلی رد کند و آنها را ندید بگیرد؟ قاعدتا همینگونه می شد. پس آنچه در نهایت منجر به تصمیم جواد عزتی می شود مسئله شخصی او با برادر است. در این بین با جمله ای کلیشه ای – و البته مزخرف- که «سرنوشت هر کس را خود او می سازد» به خودش تسلای ذهنی می دهد. پس همه آنچه بعضی منتقدین درباره ایثار و از خود گذشتگی و… می گویند به تصمیم نهایی شخصیت اول فیلم ارتباطی ندارد. البته به زعم من آنچه فیلم به دنبالش است همین نابودی گنده لات ها و ترجیح نفع جامعه و محله به نفع خانواده می باشد، ولی به دلیل وجود انگیزه شخصی، چنین چیزی از فیلم قابل استنباط منطقی نیست.
در این فیلم هم با نفرت و انتقام روبه رو هستیم. اگر در دیگر فیلم ها باید به جنگ بورژوا می رفتیم اکنون به جنگ طبقه ای دیگر خواهیم رفت که اتفاقا جز کم درآمدها محسوب می شود. نفرت پشت نفرت. من می ترسم در انتها همه حذف شویم و کسی باقی نماند. باز هم شخصیت های منفی بدون هیچ گونه وجه انسانی تصویر می شوند. هنر مارکسیستی در خدمت حکومت برای حذف گنده لات ها قرار می گیرد.

نگاهی به فیلم《ابر بارانش گرفته》. بهناز وفایی وحدت

فیلم 《ابر بارانش گرفته》چهارمین اثر سینمایی مجید برزگر درمقام کارگردان ، زندگی کاری سارا پرستار ۳۵ ساله ای را به تصویر می کشد که در کار خود حرفه ایست و به بیمارانش عشق می ورزد .
فیلمنامه قصد دارد سارا را پرستاری خاص نشان دهد که به بیمارانش کمک می کند تا آرام شوند و در جایی دیگر به عنوان پرستار خصوصی با رویکردی متفاوت پافشاری بر زنده ماندن بیمارش دارد .
تناقض در شخصیتی که پرداخت خوبی نشده و در طول فیلم جایگاه محکمی ندارد تا بتواند قصه را بر دوش خود تحمل و جلو ببرد آزاردهنده است . شاید ضعف در شخصیت پردازی این فیلم باعث می شود تا بازیگر نقش سارا منفعل و ضعیف ظاهر شود و بازی های بد ، دیالوگهای پیش پا افتاده و بعضا مضحک کاراکترهای دیگر و همچنین ریتم کند آن نیز مزید بر علت می شود تا کلا مخاطب نتواند با فیلم ، قصه و شخصیت های آن همراه شود . البته گذشتن از سوژه پرستاری که برای نجات بیمارانش تصمیم می گیرد آنها را راحت کند ، سخت است . سوژه ای بکر که می تواند در ژانر ملودرام اجتماعی و یا جنایی عرض اندام و مخاطبان خود را جلوی پرده سینما میخکوب کند ویا قصه پیر مردی که به کما رفته و فرزندانش که مدتها از او بی خبر بودند ، حالا به زندگی پدرشان علاقه مند شده و با وجود این که دکتر قاطعانه گفته یک هفته دیگر بیشتر زنده نمی ماند ، اما برایش پرستار خصوصی ( سارا ) استخدام می کنند و امیدوارند که با کمک های این پرستار بتوانند پدرشان را به زندگی برگردانند . اما با کمال ناباوری خارج از بازی و دیالوگ های سطح پایین خانواده پیرمرد ، زمانی که سارا اعلام می کند پدرشان زنده می ماند همه جبهه گرفته و هر کس ری اکشن خاص خود را نشان می دهد، حتی دکتر نیز پرستار را از پافشاری در زنده ماندن بیمار منع می کند .
فیلم تقریبا تا دقیقه هفتاد ، هیچ چیز برای گفتن ندارد نه قصه اش را درست معنی می کند و نه کاراکترهایش را بخوبی می شناساند و به صورت جسته و گریخته می خواهد ضعف های جسمی و روحی آدمهای مختلف را در جامعه کوچک بیمارستان به هم پیوند و به عنوان یک جامعه بیمار به مخاطبش معرفی نماید . جامعه بیماری که درمانگرش یعنی پرستار که حکم مسکن دارد ، حتی در غذا دادن به یک بیمار ، ناتوان است ولی فیلمنامه نویس اصرار دارد برای حفظ هویت کاراکتری که بوجود آورده اتفاقی ایجاد کند و در این راستا تشکر پدر بیماری که بهبود پیدا کرده از سارا و تاکید بر این که اگر تلاش های این پرستار نبود پسرش درمان نمی شد ، سطحی ترین کنش فیلمنامه برای حفظ هویت شکننده قهرمان قصه است .
از دقیقه حدودا هفتاد به بعد نویسنده اثر دست به دامان متافیزیک شده و با دخیل کردن روح پدر پیر در قصه به پرستار پیام وقوع یک معجزه را می دهد ، اتفاقی که هیچ یک از کاراکترهای فیلم باورش ندارند .
در دیالوگ های نوه پیر مرد که رابطه اش با سارا و همچنین ماری‌جوانا کشیدنش وصله ناجور و بی فایده فیلمنامه است ،بستر ایجاد شده معجزه و توهم درهم تنیده می شود . گویی خالق اثر خود نیز به معجزه اعتقادی ندارد و از زبان نوجوان همیشه متوهم ، پرستار را ارجاع می دهد به وجود نهنگ صورتی که در تخیل پدربزرگ در اثر استعمال ماری جوانا شکل گرفته بود . نهنگ صورتی به عنوان نماد زندگی بخشیدن دربرابر نهنگ آبی که مدتها زندگی ها را به مخاطره انداخت و در انتهای فیلم ، سارا نیز نا امید از همه جا ، دیگر به معجزه نمی اندیشد و به عنوان ناجی این قصه ، به توهم پناه می برد و در مقابل دریای بیکران می ایستد و از آغوش گرم امواج ، جواب توهمش را می گیرد او شاهد شنای نهنگ صورتی می شود و با لبخندی از رضایت شاید تفکر نجات بشر را در رویای خود پرورش می دهد .

روز چهارم جشنواره فیلم فجر.بهزاد فیروزی

فیلم دوزیست
قصه ی فیلم دوزیست به زندگی تعدادی افراد پایین شهر می پردازد که هر یک آنها دچار مشکل و معضل فردی و اتفاقات مختلف بوده و محور اصلی قصه جوانی ست که علاوه بر کار مدلینگ به دنبال آرزوهایش در یک گاراژ قدیمی و متروک می گردد و ناپدری اش سعید پور صمیمی است و…جواد دختر ی را دوست داشته که در اختیار فردی بنام سیفی است و همسر دوم که مانی حقیقی آنرا ایفا ی نقش می کند، پژمان جمشیدی نیز جوان دیگری است که کارش دزدی بوده و حالا بدنبال نقشه ی دزدی گاو صندوق سیفی هست با کمک و همکاری جواد عزتی و دوست دخترش ( همسر مانی حقیقی ) که بتوانند دختر را از سفته ها و مدارکش رها کنند و هم اینکه صندوق را خالی و….
در همین حین دختری بنام مریم وارد جریان می شود که دختر خاله ی دختر گروگان گرفته ی سیفی ست و حالا ماجرا شروع می شود و دختر وارد فکر و روح جواد شده و شبی که تولد مریم است او خودکشی می کند و راه برای نجات اوست تا اینکه دختر خاله از بردن او به بیمارستان آنها را پشیمان می کند و علتش را تکرار خودکشی عنوان و نهایتا همه متوجه می سوند که دختر صیغه ی پسری بوده و حالا از او باردار است و حالا جریان فیلم تغییر می کند و… در ادامه فیلم با آتش گرفتن مغازه ی گاز فروشی سیفی توسط ناپدری جواد عزتی ( سعید پورصمیمی ) فیلم وارد جریانی متفاوت می شود و…
فیلم از نظر مضمون قصه یک داستان و معضل اجتماعی در اقشار پایین دست جامعه و آسیب پذیر می پردازد که محوریتش دو پسر و دختر جوان با مسایل و مصائب خویش می باشند و مابقی حواشی قصه، اما در نهایت حضور جوان که درگیر دو دختر خاله و یکی باردار و دیگری درگیر مردی دیگر می شود و او را به ناکجا آباد می برند که البته ما این کنش و واکنش را متاسفانه کمتر شاهد هستیم و با ریتم هماهنگ و درست و مناسب این اتفاق رخ نمی دهد و در مجموع پرداختی مهیج و در خور یک فیلم اجتماعی با بیان معضلات روز جامعه را شاهد نیستیم و…
از نظر کارگردانی این تکامل قصه دیده نمی شود و پرداخت و ایفای نقش عوامل و استفاده از سه سوپر استار نتوانسته در هم آمیختگی فیلم را حل کند و استفاده از مکانهای محدود دست کارگردان را بسته که بتواند فیلم از تنفس لازم برخوردار شود و می توانیت گهگاه از از محیطی متفاوت نیز بهره بجوید و طوری شده بود که مخاطب در حین دیدن فیلم گهگاه احساس می کرده فیلم در شب فیلم برداری شده اما زمان وقوع اتفاقات روز بوده نه شب و علتش دکوپاژ و میزانسن و راکورد نوری و طراحی صحنه ی که نامناسب فیلم بوده و از این نظر فیلم از زمان و مکان درستی برخوردار نبوده و فقط بخاطر بهم ریختگی پرسوناژها احساس می سد که محل وقوع فیلم برداری پایین شهر می باشد و…
تدوین فیلم تا حدودی نرمال بوده اما عرض شد که بدلیل انطباق غلط دکوپاژ و راکوردها و استفاده ی نا مناسب از میز مونتاژ فیلم دچار آسیب و از هم گسیختگی محیطی و پرسوناژی برخوردار شد و…
فیلمبرداری فیلم به دلایل ضعفهای تکنیکی و مفهومی بیان شده نتوانست حق مطلب را ادا کند و فقط ما شاهد تعدادی تصاویر عکس گونه بودیم و از محوریت پرسپکتیوهای رایج در فیلمها بر خوردار نبوده و بیننده را به ناکجا آباد می برد و انگاری هر صحنه ی فیلم یک مکان دیگریست و علتش عدم راکورد نوری، زمانی و مکانی و هارمونیک تصاویر از منظر تکنیکال، معنا و مفاهیم فیلم بوده تا بتواند با آرامش و راحتی انتقال تصاویر از پلان به پلان و صحنه به صحنه و سکانس به سکانس را داشته باشد که ما شاهد سکانس های کمتری بودیم و بیشتر صحنه تغییر می کرد نه سکانس و بیشتر احساس یک میزانسن تیاتری بود تا یک میزانسن سینمایی و جابجایی صحنه ها و جابجایی پرسوناژها از پلان و صحنه به پلان و صحنه ی دیگر…
در مجموع می توانست فیلم یک قصه ی خوب را بیان کند تا مخاطب خاص را جذب و گیشه را نیز مهیج سازد اما تعجیل در بیان تعدد اتفاقات کار ساخت و ساز فیلم را دشوار کرد و مخاطب را سرگردان…
از نظر موسیقی، صدا برداری و صدا سازی متاسفانه در اکثر فیلمهای نمایش در آمده موسیقی و عوامل ذکر شده جایگاه لازم را نه در فیلم مذکور برخوردار بوده و نه در فیلمهای دیگر و انگاری غیر از کارگردانی و بازی های متوسط چیزی جز عامل کارگردان در غریب به اتفاق فیلمهای به نمایش درآمده جشنواره شاهد نبودیم و همه چیز فدای کارگردان شده و این خود موجب گشت نه محوریت کارگردان بر جسته شود و دیگر عوامل فیلمها و نه قصه و….
در پایان امیدوارم که دوستان کارگردان جوان و کارگردانان با تجربه ی سینمای ایران تا حد امکان با رشته های میان رشته ای مانند عکاسی که اصل و وابسته سینما و سینما وابسته به آن، نقاشی ، موسیقی، گرافیک، جامعه شناسی، فرهنگ عامه، جامعه شناختی و…شعر، عرفان، فلسفه، زندگی محیطی شهری و روستایی و… بیشتر آشنا و مطالعه داشته باشند تا فیلمها را بتوان از هر منظری مورد ارزیابی و قضاوت قرار داد و آثاری در خور را شاهد باشیم، امید به آنروز که فیلمها از هر نظری محتوا و تکنیک و معنا باشند.

نگاهی به دوفیلم.بهزاد فیروزی

قصیده گاو سفید
قصه ی فیلم در عین حال که از خشونت روزگار، مرگ و دست و پنجه نرم کردن یک زن جوان و دختر ناشنوایش حکایت می کند که یکسال از اعدام همسرش می گذرد و توسط دادگاه به وی اعلام می شود که اعدام همسرش بر سر شهادت دروغ بوده و قاضی های کیفری نیز این شهادت دروغ را پذیرفتند و مرد اعدام شدو… تا اینکه روزی مردی مسن درب منزل را می کوبد و با دیدن زن می گوید دوست مرحوم می باشد و به او بدهی دارد و وارد محیط خانواده ی سرگردان او می شود و کم کم موجب جلب اعتماد زن و حریم مرد در محیط خصوصی بازتر و از آن طرف حضورش موجب می گردد تا صاحبخانه عذر زن را بخواهد و او مجبور به اسباب کشی می شود و مرد یک طبقه از خانه ای قدیمی را که متعلق به اوست را در اختیار زن و دخترش می گذارد و از این طریق حضورش گرمتر و گرمتر و حتی حریم خصوصی زن و… و اتفاقات پشت هم تا پایان فیلم و…
از هر چه تعریف در مورد قصه که بگذربم ذهن تحلیل گرمان به این نقطه معطوف می شود که قصه ای با آرامش و ریتم نرم و‌طبیعی در حال گذر است که ناگهان دچار لغزشی از دو مامور یا بازرپرس قوه ی قضاییه یا جایی دیگر می گردد که علت حضور مرد قاضی در منزل زن مورد توجه شان است و به نظر موجب نقصان قصه و از هم گسیختگی اش که حضور این دو فرد ناشناس را در قصه نمی طلبد و بدون آنها نیز مسیر خویش را به زیبایی طی می کرد و یک قطع روایی بی معنی و در ادامه حضور گاو در حیاط زندان نیز دوباره به بدی و نامفهوم تصویر شده و نتوانست به عنوان موضوع اصلی فیلم این تصویر ثابت دوربین حق مطلب را ادا کند و یا صحنه پایانی نیز مرگی غیر جذاب فینال قصه را بهم ریخته و اون حس آرامشی که ببننده می طلبیده را بهم می ریزد و خوشایند قصه ی روایتگر فیلم نیست و می توانست مانند گذشته ی قصه با همان مسیر اواسط فیلم پیش می رفت و اون تلخی پایان فیلم نمی بود.
موضوع بعدی که باید به آن پرداخت نقطه ی قوت فیلم می باشد فیلمبرداری خوب و جذاب آقای امین جعفری ست که بسیاری از ضعفهای قصه را پوشانده و نورهای نرم و ملایم تلطیف شده ، بخصوص در پلان های روز و شبهای حضور مرد در خانه ی زن و منزل مرد و دیگر مکانها.
البته در مورد تدوین نیز نباید بی انصافی کرد و توانسته این روایت را با درایت بهتری نمایش دهد.
برخی مشکلات که در بیان قصه خوب منطبق نشده در حوزه ی صدا برداری و صدا سازی بوده که کمتر با صحنه همخوانی داشته است.
نکته ی پایانی بازی نسبتا مورد قبول خانم مریم مقدم نقش اول فیلم است که تمام سعی ش را در ارایه بازی بهتر و زیباتر در فیلم و قصه ی فیلم که توانسته با زیرکی زنانه و آرامش موجود در بازی سعی در نمایش زیر پوستی و بازی بدن عرضه نماید نقطه مقابل بازی مرد غریبه است که متاسفانه وزن بازی او در تنهایی تیاتر گونه و کمی سنگین که ریتمی اسلومولشن به فیلم می دهد و ناگهان ساکن می شود و زمانی که در کنار زن قرار می گیرد با آرامش بیشتری به بازی ادامه می دهد و فیلم نرمتر می شود، مورد دیگر بازی مناسب و قابل تحمل دختر ناشنواست.
مبحث بعدی عدم جذابیت دیالوگ های فیلم است و ای کاش وزین تر و با آرایش و زیباتر تصنیف می شد.
از نظر صحنه پردازی، گرافیک و پرسپکتیو، عکاسی در پلانهای ثابت احساس خوب و ملایم در متن فیلم نمایان می شود و آرامشی متمایز در کل تصویر فیلم در یک نگاه ایجاد می کند بخصوص صحنه های کارخانه و اطرافش و راههای درازی که زن باید برای رسیدن اهدافش طی کند.
در مجموع می توان با کمی دست بردن در فیلم و از بین بردن چند صحنه ی اضافی و به نظر بنده بی ربط قصه از ساز و کار بهتری برخوردار شده و یک فیلم خوب و جذاب که هم مخاطب خاص و هم عام را جذب کند، در مجموع قصه لایه های پنهان و عمیق برخوردار نیست و در سطح تمامی حرفها زده می شود.
عامه پسند
قصه ی فیلم عامه پسند می پردازد به زنی مسن که در ۵۷ سالگی از شوهر و فرزندش جدا شده به شهر مادری اش شهرضا از توابع استان اصفهان بر می گردد تا در آنجا به زندگی و کار بپردازد و با دختری که از فامیل می باشد و به او خاله می گوید و نقشش را باران کوثری ایفا می کند بدنبال اجاره ی منزل هست و دختر برایش انجام می دهد و… فاطمه معتمد آریا برای خرید مبل با پسری که آموزش یوگا می دهد و دوست پسرش او را ترک کرده در محل زندگی و کارش آشنا می شود هوتن شکیبا ) و سپس به فکر کار خویش می افتد و… با دختر مشورت می کند که کافی شاپ بزند و دختر مانع از این می شود و اصرار که پیش خودم مشغول بشو اما زن با همکاری پسر جوان و دعوتش برای کار و زندگی در کافه که بنایی قدیمیست مسیر فیلم را تغییر می دهد و در این حین درگیر اتفاقاتی می شود که نباید شود و نهایتا کافه توسط نیروی انتظامی و امامن پلمپ شده و در نهایت از شهرضا می رود و….
نکات مورد نظر اینست که متاسفانه فیلم از ساختار بسیار ضعیفی برخوردار بوده و بیشتر بیننده یک نمایش رادیویی می بیند که تبدیل به فیلم شده نه قصه ای سینمایی و این اتفاق قصه بیننده را سردرگم می کند و بازی معمولی دو سوپر استار سینما ضعف از گروه کارگردانی و تقریبا بازی نقش مقابل که مرد باشه تقریبا قابل تحمل بوده ، اما در مجموع فیلم مخاطب حرفه ای و سینما و هنر را جذب نمی کند و شاید بتواند گیشه و مخاطب عام را جذب کند و…
فیلمبرداری بسیار ضعیف و بی منطق و دم دستی و تازه کار فیلمبردار و عدم شناخت از تکنیکهای فیلمبرداری و شناخت نور و… شناخت عکاسی و پرسپکتیو کار به این نقطه رسید.
نور پردازی و صحنه آرایی و… جذابیتی در این فیلم مشاهده نمی شد.
فیلم در مجموع ضعیف بوده و به نظر اینجانب جایش در بخش مسابقه جشنواره نبوده است و فقط برای نمایش در گیشه همین و بس.

نگاهی به فیلم های روز دوم جشنواره. س.م.م

افلاطون آنقدر از فضای حاکم بر کشور ما خوشش آمد که نرفت و ماندگار شد! شب حتی به خانه آمد و خوابید. صبح زود بلند شد صبحانه مفصلی درست کرد و با هم بیرون رفتیم. می خواست جاهای دیدنی شهر را ببیند اما به او توضیح دادم که هیچ اطلاعی از جاهای دیدنی و غیر دیدنی و حتی خیابان های نزدیک خانه ندارم. ارتباطم با دنیای بیرون قطع است و تا قبل از جشنواره حدود یک سال بوده که از خانه بیرون هم نرفته بودم. افلاطون تعجب کرد و دستی به سبیلهای بلنش کشید. گفت یعنی هیچ جا را بلد نیستی؟ گفتم هیچ جا…

راند اول- دشمنان
تحمل حدود چهل دقیقه اول فیلم بسیار سخت است ولی از جایی که واقعیت ماجرا مشخص می شود، موضوع فیلم کشش و جذابیت برای مخاطب ایجاد می کند. واقعیت اینست فشار روانی روی شخصیت اصلی که منجر به انجام چنین کارهایی از سمت او می شود با یک اتفاق (مرگ پسر) ایجاد نشده. این اتفاق تنها ضربه نهایی را وارد می کند. چه مسایلی این وضعیت روحی و روانی بغرنج را در او بوجود آورده ؟ آیا می توان به صرف نوشته شدن چند شعر به دنیای روحی و ذهنی شخصیت اصلی وارد شد؟ نه به دنیای درونی شخصیت اصلی وارد می شویم، نه فیلم تبدیل به فیلمی دلهره آور که نفس در سینه حبس کند می شود و نه خبر از درونمایه و عمقی منطقی ست. فیلم هر چه دارد فقط از ایده اولیه دارد و متاسفانه خیلی چیزها را هم ندارد.
جناب افلاطون اما می خواهند از محسوسات عبور کنند و وارد واقعیت فیلم شوند. به نظر ایشان فیلم پر از نماد است. اکباتان نماد جهان و خانه ی زن نماد ایران. بقیه کشورها هم هستند. آن مرد علیل که فامیلش مساوات است و همه چیز را زیر نظر دارد، با پیرهنی که نقشه امریکا دارد نماد روسیه است. شاید هم نماد خود امریکاست یا کشوری همسایه که دست نشانده امریکاست! (برای اولین بار جناب افلاطون با شک صحبت کردند و برایم تعجب برانگیز بود) از نظر ایشان فیلم نشان می دهد ایران به دست خود فرزندان خود را کشته و به همین دلیل با ایجاد شرایطی که موجب طردش از جانب دیگر کشورها شود از خودش انتقام می گیرد. نه تنها از خودش که از بقیه هم انتقام می گیرد. هر کس اندکی به او نزدیک شود آسیب خواهد دید، حتی کسانی که به او نزدیک هم نیستند. هم به سادیسم مبتلا گشته و هم مازوخیسم. در یک لحظه فکر کردم جناب دخانچی دارد این حرف ها را می زند. پرسیدم این یک نظر شخصی ست یا در حکومت افلاطونی که ما هم داریم گام به گام به آن نزدیکتر می شویم قرار است با چنین متر و معیارهای فیلم ها بررسی شوند؟ الان تکلیف این فیلم چیست؟ افلاطون پاسخ داد توقیف فیلم و تبعید سازندگان. اگر ابراز ندامت کردند که فرصت مجددی به آنها می دهیم.

راند دوم- تعارض
آنچه که می خواستند بسازند، از عهده ساختنش برآمده اند. اینکه آنچه ساخته شده چقدر به سینما نزدیک است البته بحث دیگریست. فیلم روایت یک فرد از زندگی خودش است. اما فردی که مرزی بین واقعیت و خیال ندارد. ذهنی مغشوش که مدام در حال روایتهای متناقض از زندگی خویش است. فیلم اما فیلم مخاطب عام نیست. اگر طنز می شد و بازیگر نقش اول آن یک کمدین بود شاید فیلم مخاطب عام هم می شد. فیلم مخاطب خیلی خاص هم نیست چون فاقد رویکردی اجتماعی و اخلاقیست. پس با یک فیلم شخصی طرف هستیم که اگر کسی از نظر حسی تحت تاثیر قرار بگیرد و با شخصیت اول قصه همذات پنداری کند از آن راضی خواهد بود. من به شخصه نه تنها با مرد قصه همذات پنداری کردم که برای فوت مادرش بین این همه روایت متضاد و متناقض غصه هم خوردم!
از نظر افلاطون فیلم پوچی انسان مدرن است. دوربین ها همه چیز او را زیر نظر دارند و هیچ حریم خصوصی ندارد. از فضای واقعی وارد فضایی مجازی شده که راست و دروغش مشخص نیست. (افلاطون همه این چیزها و فضای مجازی و… را از خود فیلم متوجه شده اند) همه چیز متضاد و متناقض است. در این دنیای تضاد و تناقض تنها چیزی که در کمین انسان است مرگ و نیستی ست. انسان در جستجوی معنا معنایی برای زندگی خودش نمی یابد و در نهایت به انتهای خط می رسد.(این افلاطون است یا…) سقراط می فرماید… ادامه صحبت های افلاطون را قطع کردم و گفتم تو را به خدا دست از سر سقراط بیچاره بردارید. دیگر همه (همه که واقعا خیر!) می دانند سقراطی که شما ساختید هیچ نسبتی با سقراط واقعی نداشته. اگر آن زمان این سقراط دروغین را ساختید باید نظریات خود را از زبان کسی می گفتید که اعدام شده تا عوام که بنده احساسات هستند آنها را بپذیرند و بشود افلاطون به خواسته اصیل خود که حکومت کردن و ایجاد حکومتی در خدمت معرفت و خدمت واقعی به انسانها برسد. اما حالا چه؟ افلاطون فکری کرد و گفت: عادت دست از سر ما بر نمی دارد! لازم به ذکر است که در مدل حکومت ایشان طبق نوشته های خودشان چون حاکم معرفت دارد هر کاری برای صلاح خلق می تواند انجام دهد از گفتن دروغ های بزرگ مصلحت آمیز تا حتی تبعید انسان های مضر به حال جامعه. انسانها باید از هر چیزی که بد است منع شوند. حتی نمایش نامه ها نباید شخصیت منفی داشته باشند تا موجب بدآموزی نشود.

راند سوم- سینما شهر قصه
به عنوان یک ادای دین به کل سینمای ایران اثر آبرومندی ست. کارگردان توانسته با فرم فیلمفارسی فیلمی قابل قبول بسازد. هم اقتضائات فیلم فارسی را رعایت کند و هم در خدمت سینمای جدی تر باشد. طنز فیلم درآمده و بازیها هم قابل قبول است. اما هر چه فیلم به انتها نزدیکتر می شود، دیگر داستانی جدی برای روایت ندارد، به یک کلیپ بلند برای بزرگداشت سینما تبدیل می شود که فاصله زیادی تا سینما دارد.
افلاطون اما معتقدند فیلم نگاه سخیف عامیانه دارد. بین انواع سینما فرق نمی گذارد و همه را می پذیرد. یک شخصیت منفی نباید اینقدر برای مخاطب سمپاتیک شود که در این فیلم می شود. عوام ممکن است بعد از دیدنش میل به مسکرات پیدا کنند!

عامه پسند یک مانیفست سیاسی. امیر افشارفتوحی

فیلم سینمایی « عامه پسند » پس از فیلم سینمایی‌ «من » و « عرق سرد » سومین اثر سینمایی سهیل بیرقی در بستر اجتماعی ، برخلاف ظاهرش که خیلی ها به دلیل شخصیت اصلی داستانش فمینیستی می دانند ، سعی دارد با شعار هر کس خلاف جریان آب شنا کند محکوم به شکست است یک مانیفست سیاسی، اجتماعی و مذهبی ارائه دهد .
در این اثر سینمایی قرار است مخاطب با داستانی که در یک شهر کوچک که جز نام آن هیچ المانی از شهر و فرهنگ آن نشان داده نمی شود همراه شود . داستان کسی که قرار است تغییراتی ایجاد کند و طیف وسیعی از مردم آن جامعه با آن تغییرات مخالف هستند .
فهمیه شخصیت اصلی داستان مادری است که نه جایی در خانه دارد، نه در کافه کلبه ای که بوجود آورده و زمانی که به او تذکر داده می شود که مردم کارهای تو را نمی پسندند ، با طرز فکری اصلاح طلبانه می‌گوید : ما خودمان مردم هستیم ! و بر انجام تغییراتی که در ذهنش نقش بسته پافشاری می کند .فهیمه در بحران میانسالی اش با اعتقاد به این که کارهایش درست است می خواهد با یک رفورم نقص هایی که در اطراف زندگی اجتماعی اش می بیند را برطرف کند و در این راه از میلاد بداغی دوستی که از طریق فضای مجازی با او آشنا شده و نقشش را هوتن شکیبا ایفا کرده کمک می گیرد ، کسی که مانند خود او ایده ئالیست است و به دنبال تغییرات اساسی در زندگی اجتماعی اش براساس ذهنیات خود می گردد ، تغییراتی که از واقعیت آن جامعه فاصله زیادی دارد و به همین دلیل وقتی به نتیجه مطلوب نمی رسند عرصه را خالی کرده و به ذهنیات خود پناه می برد ، درست همانند پست های اینستاگرامی که با آمدن پست های جدید فید شده و فراموش می شوند .
فیلمنامه نویس « عامه پسند » در مقابل شخصیت فهیمه ، افسانه شیرخدایی با بازی جذاب باران کوثری را قرار می دهد ، کسی که اصولگرایانه به قضایا می نگرد و مدام گوشزد می کند که کارهای فهیمه با ساختار اجتماعی موجود در تضاد و محکوم به شکست است . او در نهایت در قالب شخصیتی بازاری فهیمه را از چرخه اقتصادی حذف می کند و کافه کلبه ای که او پی ریزی کرده را براساس شناخت از جامعه تغییر می دهد .
از نکات جالب توجه این فیلم این است که فیلمنامه نویس ، مانیفست خود را از زبان دو زنی مطرح می کند که یکی دهه چهلی است ، نسلی که این جامعه را ساخته اند و حالا به نمایندگی از همان نسل احساس می کند نسل سوخته ای است که می خواهد خود را نجات دهد و زن دیگر نماینده نسلی است که بزرگ شده همین جامعه پی ریزی شده است و با شرایط اجتماعی موجود عجین شده و با آن کنار آمده و برای حفظ آن می کوشد .
فیلم « عامه پسند » اصلاح طلبی بر اساس کاراکتری ایده آلیست و بدون پشتوانه فکری که متاثر از فضای رسانه ای غرب است و اصول گرایی را در قالب شخصیتی حسود و کسی که با جریان جامعه کنار آمده و درصدد حذف آدم هایی است که با طرز فکرش در تعارض هستند را تقبیح می کند و جامعه ای بی هویت را به تصویر می کشد .

دست بزنید برای اقا و خانم…

روز دوم جشنواره.شنای پروانه به نمایش درامد و جلسه نقد و بررسی با حضور بسیاری از اهالی رسانه برگزار شد.مجری جلسه در طول برنامه تقریبا چند دقیقه یک بار دایما می گفت دست بزنید برای اقای…برای خانم…وقتی یکی از اهالی رسانه معترض شد که مگر اینجا سالن عروسی ست و سوالهای جدی را بخوانید ایشان ازین تکرار وتعارف دست برداشت.سوالهای نقد امیز به فیلم توسط مجری به درستی خوانده نمی شد که با اعتراض یکی دیگر از اهالی رسانه واقع شد و سردبیر مجله سیاه سفید مجبور شد سوال خود را که با سانسور مواجه شده بود خود بخواند و البته محمد کارت کارگردان فیلم با نظری سلیقه ای از پاسخ مستدل طفره رفت.البته که شنای پروانه اگر در ابعاد شخصیت پردازی در حد تیپ نمی ماند و گره افکنی و گره گشاییش بواسطه نگارش فیلمنامه توسط سه نفر به تکثر نمی انجامید می توانست شاهکاری در سینمای ایران تبدیل شود اما به هر حال اثر در خور بحثی در امده است و ارزش دیدن دارد.مشکل انست  که کارت چندجای کار مخاطب را دست کم میگیرد وسعی میکند سرکارش بگذارد.به نظر می رسد این مستند ساز سابق هنوز در ابعاد نگارش و کارگردانی داستانی استانداردهای کیفی لازم را در حد مطلوب نمی داند و تجربه اموزی در کارهای بعدی میتواند از او یک فیلمساز خوش اتیه بسازد.مشکل فیلم انست که شناخت دقیقی از عمق اهالی جنوب شهر ندارد و اهالی جنوب شهر را تماما خلافکار و مخدری می داند که برای به دست اوردن پول هرخیانت یا ادم فروشی را مرتکب میشوند و صد البته که اینطور نیست.

2.نقد مشکلات همیشگی  پردیس ملت از قبیل انتن دهی  پارکینگ فضای اهالی رسانه گویا به مذاق برگزار کنندگان خوش نیامده و نقد کنندگان را با نگاه های معناداری همراه می سازند.دوستان عزیزان نقد برای اصلاح امور است  نه از کین و نفرت.شرط انست که مستدل باشد

3.تومان فیلم به جا مانده از جشنواره پارسال فیلم عجیبی ست.جیغ کارگردانی میزند:ببینید من چقدر کارگردانی بلدم.تمام حرف فیلمساز همین است هر نوع میزانسن و دکوپاژ محیرالعقول را پیاده کرده تا چشم ها را خیره کند و صد البته قصه فیلم بسیار دیر اغاز می شود و در روایت مشکلات بسیاری دارد.مشکلاتی که باور مخاطب را درهم میریزد و هضم قصه را برایش دشوار می سازد.فیلمی به غایت حوصله سربر و ادا اطفارهای کارگردانی که به دیدنش نمی ارزد