خانه وبلاگ صفحه 10

نگاهی به فیلم شاه نقش

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو:
رضا خسروزاد

“دنیای سیاهی‌لشگرها و کتک‌خورهای سینما، دنیای سخت و پر رنجی است که ناصرعشقی و شهاب در آن دست و پا می‌زنند و تلاش می‌کنند تا با رسیدن به ریاست انجمن هنروران خواسته‌های خود را پیش ببرند. ناصرعشقی با تلاش زیاد به رباست می‌رسد اما وقتی با مهناز آشنا می‌شود و لابی‌گری می‌کند مسیر زندگی‌اش جهت دیگری پیدا می‌کند…”

ادای دین به سینمای هنروران و سیا‌هی‌لشگرها و کتک‌خورهای فیلم، کاری‌ست که شاهد احمدلو در چند کار قبلی خود نیز گوشه‌چشمی به آن‌ها داشته است. دنیایی که فیلمساز بقولی از کودکی با پوست و گوشت حسش کرده و به زیر و بم آن کاملا آشناست.
فیلم با صحنه کتک‌کاری و مشت خوردن کاراکتر از بازیگرِ چهره شروع می‌شود و بلافاصله ما را به دنیای کاراکتر اصلی فیلم که سیاه‌لشگر است می‌کشاند. ناصرعشقی شیفته سینماست اما در مناسبات حرفه‌ای سینما جایی ندارد و به همان کتک‌خوری بسنده کرده است. فرصت‌طلبی و آشنایی او با سیاست‌بازی پشت‌پرده، وی را از یک حامی و دلسوزِ همکاران به شیادی سودجو بدل می‌کند. اشاره فیلمساز به مناسبات غلط و عدم وجود حمایت و عدالتِ صنفی است که علیرغم تغییر ریاست و مدیریت به جهت وجود سیستم فاسد، همیشه بر مدارِ سودجویی و منفعت چند نفر می‌چرخد.
دغدغه فیلمساز در مورد حاشیه‌نشینان سینما و نیاز به وجود و اجرای مناسبات حمایتی، نگاهی عدالتخواه را مطرح می‌کند که بلحاظ ارجاعی به اندیشه‌های کلی ضد سرمایه برمی‌گردد. عدالت اجتماعی، مفهومی گسترده و عمیقا پراختلاف دارد که از ابتدای طرح این اندیشه تا کنون جنگ و جدل نظری بسیاری مطرح ساخته است.
نظریه‌پرداز و پرچمدار معروف، مارکس؛ برای چیرگی بر بیعدالتی، کسبِ قدرت سیاسی توسط فرودستان و رفتن به سوی جامعه‌ای همرنگ و یکسان را پیشنهاد می‌کند. آنچه در ذهنیت آرمانخواه سیاهی‌لشگرها لانه کرده و مدینه فاضله موعود خود را در شعارهای زیبای کاراکترهای ناصر و شهاب می‌جویند.
اندیشه­ کانونی مکتب عدالت اجتماعی، در وابستگی مستقیم به عوامل اجرایی اجتماعی-اقتصادی است. به همین جهت است که گاه مفهوم عدالت، وابسته به حضور شخصی خاص می‌شود. درست مانند آنچه در “شاه‌نقش” اتفاق می‌افتد.
ناصرعشقی، رضاموتوری دوران جدید است که سرنوشتی مشابه پیدا می‌کند. حق‌خواهی همیشه اجرای بهترین نقش آدم در زندگی‌اش است که می‌توان آنرا شاه‌نقشِ حضورش دانست.
هر دو کاراکتر ناصر و شهاب آدم‌های خیرخواهی هستند که جریانِ قوی نامناسبات مالی آن‌ها را با خود می‌برد. ناصر اما از جایی تلاش می‌کند تا به اصل خود بازگردد و این همان شاه نقشی است که تمام عمر کاری‌اش منتظر اجرایش بوده.
شروع فیلم خوش‌ریتم و خوب است و در اندک زمان ممکن ما را با شخصیت‌ها آشنا می‌سلزد. شکل‌گیری داستان اما با کمی کندی صورت می‌گیرد و دلیل آن پرداختن بی‌جهت به یکی دو کاراکتر نالازم است. مثل آن پراختن اضافه به کریم۵۱ و حضور میمنت در پشت در و صحبتش با معشوقه، که می‌توانست نباشد. درگیری‌ها و کتک‌کاری‌های داخل قهوه‌خانه و بعدتر کتک‌کاری داخل سالن سینما می‌تواند کمتر شود.
فضاسازی خوب قهوه‌خانه و پاتوق هنروران کمک زیادی به باورِ جمعی آدم‌های داستان نموده است. طراحی صحنه و لباس و فیلمبرداری عالی از جمله عوامل سرحالی فیلم است. دیالوگها نیز در بسیاری موارد کاردرست و به پیشبرد روایت و ارجاعات بیرونی کمک می‌کند.
در نهایت “شاه‌نقش” ارجاعات فرامتنی بسیاری دارد. از کاراکترها و کلام و مکان‌ها گرفته تا اشارات زیرمتنی دیالوگ‌ها و آدم‌های در سایه که معادل‌های بیرونی دارند که می‌بایست در زمان اکران عمومی و با گسترش دامنه مخاطبان، به شکلی تحلیلی به آنها پرداخت.

نگاهی به چند فیلم جشنواره

نگاهی به فیلم “صدام”
رضا خسروزاد

“صلاح، بدل ایرانی صدام که دلبسته ثریا هتلدار است، ماموریت می‌یابد در میدان آزادی بیانیه بخواند و فیلم را به عراق بفرستد. حلیمه همراه او می‌شود تا انجام ماموریت را تسهیل کند…”

اگر اعطای مجوز ساخت دست من بود، قطعا به این فیلمنامه نمی‌دادم. پرداختن به یکی از منفورترین دشمنان ایرانزمین ولو به بهانه خلق فیلمی کمدی و یا تمسخر این شخصیت، بهر روی ما را مجبور به املای نامش می‌کند که موافق نظر من نیست. از سویی پرداختن به یک دیکتاتور جنگ طلب منفور در قالب کمدی، شکلی از سفیدشویی و تقلیل‌گرایی است. به ویژه که ایده فیلم با تکیه بر تیپ و چهره کاریزماتیک وی شکل گرفته است.
تیپ قلدرمآب صدام و رفتارهایی که شاخصه وی بودند و قابلیت کمیک هیبتش، قطعا مورد توجه فیلمساز بوده و شاید ایده اولیه از همینجا آمده باشد. و البته که داشتن گوهری مانند عطاران می‌تواند به هر ایده دم‌دستی قوت و قدرت و جذابیت و گیشه ببخشد.
بن‌مایه فیلمنامه به شدت کمدی است. اینکه یک ایرانی شبیه و بدل صدام باشد، در همین ایده اولیه، پتانسیل بالای ایجاد موقعیت‌های شوخ و زمینه طنز چندلایه را دارد. کمدی موقعیت اساسا ازجمله ژانرهایی‌ست که قابلیت این را دارد تا حین تماشای درام و درگیر داستان شدن، کارکترها موقعیت‌های غیرقابل پیشبینی و کمیکی برای شما رقم بزنند. صدام را می‌توان از چند جهت نگاهی اجمالی کرد. ۱-ایده و داستان ۲-سطح کمدی ۳-بازی‌ها
ایده و داستان کلی همانطور که اشاره رفت بستر مناسب و خوبی برای شکلگیری یک کمدی مفرح چندلایه است. فیلم می‌توانست اندکی فانتزی‌تر به طرح اصلی بپردازد و از شوخی‌های سیاسی پررنگ‌ و عمیق برخوردار شود. طرح، ظرفیت تبدیل‌شدن به یک کمدی-سیاسی پرسروصداتر و طبعا جذاب‌تر را داشت اما فیلمساز به ساخت یک کمدی متوسط بر اساس موقعیت اولیه رضایت داده است. البته، این را نمی‌توان الزاما یک نقطه‌ضعف برای فیلم دانست، اما فیلم از اشارات سیاسی و اجتماعی خالی‌ست. با این‌حال، داستان فیلم را می‌توان مبتنی بر دم‌دست‌ترین موقعیت‌ها و نه خلاقانه‌ترین دانست. داستان ساده‌ای که تا قبل از پرده پایانی، ضرب‌آهنگ خود را از دست می‌دهد و نمی‌تواند آن شور و حال لازمه یک کمدی سرحال را ایجاد کند.
سطح کمدی هر فیلمی که عطاران در آن حضور دارد، از لول و کیفیت استانداردی برخوردار است. اما داستان‌هایی هستند که اگر اسلپ‌استیک روبنا با بطن اصلی داستان پیرنگبندی و ممزوج نشده باشد و یا بعبارتی طنز از دینامیک موقعیت بیرون نیامده باشد، ممکن است شوخی‌ها خام و جانیفتاده به نظر برسند و یا برخی صحنه‌های غیر ژانر را شاهد باشیم. (نگاه کنید به صحنه‌های شکنجه صالح و یا کندن انگشت با دندان)
موقعیت‌ها در خیلی موارد در نیامده و آنچنان که باید و شاید موفق به خلق طنز شاداب و مفرحی نمی‌شود. نگاه کنید به صحنه گلف‌بازی ابتدای فیلم و درگیری فرزندان صدام که شوخی‌اش در نیامده و یا در ادامه زدوخورد خشایار و پادوی هتل که موجب افت طنازی فیلم می‌شود.
صرفنظر از بازی عطاران که محوریت بار طنز قضیه را بر عهده دارد، بازی‌های متوسط اما گاه نامتجانس هستند. جنس بازی ایزدیار در کنار عطاران جور نیست و در پارتنری آن بده بستان لازم را ندارد. عطاران حرفه‌ایست اما بازی گرفتن از او و اساسا بازی هر بازیگری به شدت به فضای کاری و همبازی‌ها بستگی دارد. نگاه کنید به زوج عطاران و جمشیدی‌فر که در صحنه‌های دوتایی خوب هستند. در کل “صدام” شاید در گیشه بفروشد اما رضایت و انتظار سینمادوستان را از یک فیلم کمدی برآورده نمی‌سازد.

یادداشت فیلم “ناتور دشت”
رضا خسروزاد

“در روستای احمدآباد، دختربچه خردسالی بنام یسنا گم می‌شود. آیهان که مشکلات خودش را دارد برای حل مشکلاتش دختربچه را دزدیده و پنهانی در غاری نگهداری می‌کند. اهالی روستا برای یافتن یسنا بسیج می‌شوند و در این میان احمد تلاش مضاعفی دارد تا گذشته را جبران کند…”

طرح‌و‌توطئه و گره‌افکنی بافته شده در فیلمنامه خوب و می‌توان گفت شروع جذاب و پرتعلیقی را در پی دارد و دلهره گم‌شدن یسنا به سرعت به مصیبت ربوده‌ شدنش تبدیل می‌شود. سکانس آغازین و قایق ساختن یسنا و عدم توجه پدر به او در مزرعه و دور شدن و سپس دزدیده شدنش، خوش ریتم است. اما پس از آن در حجم سکانس‌های طولانی تیم‌های جستجو کلافه می‌شویم.
البته همینجا اشاره کنم که عدم توجه پدر و دور شدن یسنا و ایجاد موقعیت برای ربایش، ما را متوجه زیرمتن و اشاره فیلمساز به نقش مراقبتی والدین نیز می‌کند. فیلم بدون ارایه توضیح و دلیل منطقی برای ربودن یسنا توسط آیهان، شروع می‌شود و تا انتها نیز روشن نمی‌سازد که چرا بایرام، آیهان را اجیر و متقاعد به انجام اینکار می‌کند.
این نکته را از دوستان دیگر پرسیدم که مبادا با توجه به اتفاق قطع فیلم در سالن مطبوعات، متوجه نشده باشم اما آنها نیز اصمینان دادند که توضیح و ارجاع روشنی در فیلم وجود ندارد. صرفنظر از این نقص، با شروع فیلم مخاطب درگیر می‌شود و قصه خوب پیش می‌رود تا جایی که با دیدن دختربچه در زیر اصطبل کاملا درگیر گره‌افکنی داستان می‌شویم. و بعدتر با قتل مرد کایت‌باز، تشدید نیز می‌گردد. درگیری میان احمد و آیهان هم مضاف بر علت می‌شود و به کشش فیلم کمک می‌کند. شخصیت‌های فرعی فیلم زیاد هستند و این شلوغی عاملی برای ساختن فضای اجتماعی و تزریق حیات در روستا و بعدتر در به تصویرکشاندن همکاری و همدردی مردم ساده‌زیست کمک می‌کند. کاراکترهای اصلی هرکدام زخم و نقص و نشانه اختلافی که در فیزیک و رفتارشان مشهود است. این نشانه-شناسه‌ها، رنگ‌آمیزی و بُعدبخشیِ آدم‌های داستان را غنی می‌کند.
کارگردانی پر زحمت و پرکار است و دکوپاژ پر تحرک است که نشان از تلاش فراوان جهت سرحال نگاه داشتن فیلم دارد. بازی‌ها اما و بخصوص بازی هادی حجازی‌فر نخ‌نما و تکراری است و یا بازی سعید آقاخانی که انگار قرار نیست هیچوقت بازیگر شود. در پایان اما اشاره کنم که سکانس ریختن سیمان بر سر احمد در چاله و بیرون آمدنش از دل مواد سربی اجرای خوب و پرتعلیقی دارد. در ادامه سپردن دختربچه به خانواده‌ و آن مچاله‌شدن در خود و اندوهش از پی‌آمدهای بعدی آدم‌ربایی، زیباست.

نگاهی به فیلم “ماریا”
رضا خسروزاد

“دختری بلوچ از روی پل به روی اتومبیل فرهاد می‌افتد و بر اثر صدمه در بیمارستان بستری می‌شود. فرهاد که فیلمساز است متوجه می‌شود دختر با نام ماریا قبلا نقش یک روسپی را در ویدیویی اتود زده است. با بررسی دوربین‌های امنیتی متوجه می‌شوند که خانواده دخالت داشته و با بهوش آمدن دختر…”

فیلم‌ اولی‌ها را همیشه باید با اندکی صبر و مدارا به تماشا نشست. پرواضح است که فیلمساز در اولین قدم خود در سینمای بلند، با نگرانی‌ها و دغدغه‌های مختلف روبروست که ممکن است تأثیر مستقیمی بر کیفیت فیلم گذاشته باشند.
“ماریا” در همان سکانس‌های ابتدایی نشان می‌دهد که کارگردان محتاط نبوده و تمایل به ریسک کردن و کسب تجربه در دکوپاژ دارد. قاب‌بندی‌های متفاوت و استفاده از حرکات ترکیبی در میزانسن دوربین، نشانگر نگرشِ نوگرا و ریسک‌پذیر کارگردان است. البته که متفاوت اجراکردن، گاه تبعات ناخوب هم دارد. حرکت‌های رفت و برگشتی دوربین در داخل اتومبیل، زوم‌بک در حین تراولینگ رو به جلو، هنگام ورود آدم‌ها به کوچه، قاب‌بندی گفتگوی فرهاد و همکارش در بالای جاده پیچ در پیچ معدن؛ که در مجموع شکلی از تلاش مشهودِ غیرضروری را نشان می‌دهد که انسجام روایی فیلم را بر هم می‌زند.
بعبارتی دکوپاژ و میزانین دوربین و گاه حرکت بازیگر، در خدمت ضرورت کنشِ صحنه نیست.
متفاوت بودن و خلاقیت در بصری نمودن داستان خوب است اما در نهایت باید فیلم به یک وحدت جمعی و انسجام کلی برسد. نگاه کنید به صحنه گفتگوی دونفره روی تخت و آن برشهای نمای درشت دختر به نمای متوسط فرهاد که گاه راکورد دوربین را هم رعایت نمی‌کند.
وجود ناکارآمد و یا تطویل برخی سکانس‌ها فیلم را از ریتم می‌اندازد. سکانس دفتر فیلمسازی و لو دادن اطلاعات به دستیار توسط فرهاد و متعاقب آن مراجعه به بیمارستان از این جمله است.
فیلم در نیمه دوم یکدست‌تر و بهتر پیش می‌رود و در گره‌گشایی توطئه و معماهای طرح‌ شده کِشش روایی بیشتری ایجاد می‌کند و کارگردان نیز کمتر به خودنمایی می‌کند و در نتیجه تماشاگر با تمرکز بیشتر جذب حل‌وفصل پایانی می‌گردد.
“ماریا” قرار است به نقش مخرب فضای مجازی در از بین بردن اعتماد و ایجاد سوءتفاهم بپردازد و اینکار را با بیانی غیرمستقیم بخوبی انجام می‌دهد.
در پایان اشاره کنم که “ماریا” جایزه بهترین فیلم توکیو را دریافت کرده و امیرنادری فیلمساز سرشناس نیز آینده فیلمسازش را روشن دیده.

اولین آزمون جشنواره ای دولت مدعی وفاق ملی

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو : محمد حسین اسایش

با مدنظر قرار دادن این نکته که در قرن بیست و یکم  سرعت باورنکردنی رویدادها د تحولات به گونه ای بوده که در عرصه مطالعه دیگر نه نویسنده حوصله مقدمه چینی دارد و نه مخاطب وقت مقدمه خوانی افاضات را کنار گذاشته .با اجازه بزرگترها می رویم سر اصل مطلب.

 با این توضیح که منظور از بزرکترها پیشکسوت ها یا مو و محاسن سفید کرده ها در عرصه قلم است وابدا ربطی به آن رسم مرسوم که در بعضی از مراسمات جاری در گذشته بود ندارد (از فعل جاری بود عمدا و مغرضانه استفاده کردیم ،چراکه بر اساس آمار سازمان آمار کشور  در حال حاضر مراسماتی که در شکل گیری آن اجازه بزرگترها لازم بود از تعداد تولیدات سینمای کشور اگر کمتر نباشد قطعا بیشتر نیست ). دلیل آن هم احتمالا برهمگان روشن و آشکار است  که نسل جدید بر خلاف نسل های گذشته بویژه نسل متروک و باستانی ما حوضله عقود خوانی عاقد،کاغدبازی سردفتر.وهمچون نسل فلک زده ما حال توی ایستادن توی صف دفاتر ثبت ازدواج را ندارد ولابد  میخواهد خود را با شتاب زمانه همسان سازد و بدوم حرف پیش برود سر اصل مطلب .چرا که آن نوع مناسبات و ضوابط براساس  آنچه نوستر آداموس و سایر پیشگویان قرون گذشته پیش بینی کرده بودند صرفا برای نسل فلک زده و بخت برگشته ما طراحی شده بود و مثل بقیه بلاهها بر سرمان آمد آن هم چه آمدنی !از اینرو وقتی شلنگ تخته های نسل امروز رو که هیچ سقف و قاعده ای برآن جاری نیست می بینیم .تازه در می یابیم /قبلی ها اگر هر طور دلشان خواست برما حکم می رانذنذ حق مان بود .چرا که گویا در آزمایشات علمی شان دریافته بودند به این زودی ها نسلی اسکل تر از ما پیدا نخواهند کرد .!

از پیش مراسمات بگذریم و به سور و سات برسیم .علی رغم میل باطنی مجبوریم هنر را به سیاست گره بزنیم و به آنچه که ریاست جمهوری جدیدی که اخیرا توفبق ورود به پاستور را پیدا کرده وعده فرموده بودند بپردازیم .راستش در عرصه سوروسات بیشتر با خلف وعده ریاست قوه مجریه همراه بودیم تا وعده عملی/چرا که همگان در زمان مناظرات ریاست جمهوری در میان سایر کاندیداها ایشان خیلی تاکید بر یک یک سفره واحد برای همه ملت و جمع شدن سفره های موازی داشتند و دایم گلایه از این مقوله داشتند که چرا حاکمیت یک سفره جداگانه برای حاکمان و دست اندرکاران و یک سفره کم مایه تر برای سایر ملت پهن نمودند وقول داده بودند اگر تکیه بر مسند ریاست جمهوری زدند همه را یک کاسه و یک سفره سازند ولی کمافی السابق نوبت به اهالی سینما که رسید بازهم آسمان تپید یک سفره شدن به شیوه دیگری تحقق پیدا کرد .

چرا که در سال های گذشته رسم بر این بود که در سینمای هنرمندان به شیوه دوسفره ای از میمانان پذیرایی می شد .هم غذای سنتی گذاشته می شد تا حداقل بشکل غذایی از پیشکسوتان سینما و مطبوعات قدردانی شود .!هم غذای فست فودی گذاشته می شد که به نوقلمان خوش آمد گویی شود ..

ولی امسال این یک سفره ای کردن دولتیان بسیار رندانه بود . یک سفره ای شد منتهی سفره غذاهای سنتی پیشکش منتقدان و اهالی سینما شد .سفره غذاهای فست فودی تقدیم هییت محترم دولت .

اعتراض ما هم به جایی نرسید چون موجه ترین توجیه این بود چندتنی از اعضای کابینه دولت مخضوضا عنضر کلیدی آن خانم مهاجرانی جزوجدیدالورودها محسوب شده در جرگه سنتی ها قرار نمی گیرند(صحبت از کلید شد نمی دانم چرا بیشتر یاد حسن روحانی وسایر کلیدسازان این مرزبوم شد تا یاد عطاالله مهاجرانی که زمانی وزیر ارشاد این کشور به عقیده بنده در قیاس با سایر دزاری ارشاذ این چهاردهه از همه موفق تربود )بهرحال هرچه دلمان را صابون زدیم حداقل در عرصه پذیرایی نشانی نه از همدلی یافتیم نه هم سفره بودن 

.فیلم های انتخابی را گرچه ندیدیم ولی سوابق سازندگان و روایت ها نشان میدهد با دیدگاههای یک جناح خاص سازگاری دارد .(هرچمد از هردو جناح موجود در کشور دل خوشی نداریم ولی بنظرم اگر  چهارتا فیلم هم که خوشایند آنطرفی ها ست میگذاشتید تنوع و تکثر قابل رویت تری به جشنواره می دادید تا آنها هم رنگ ولعاب بیشتری به صفحات بی رمق خود می دادند …)

خلاضه که جشنواره چهل وسوم یکی از بی رونق ترین و کم رمق ترین جشنواره هاست .امیدوارم جناب پزشکیان ده دقیقه مرخصی بدون حقوق گرفته سری به یکی از سینماهای جشنواره بزننذ .وملاحظه کند با این اوضاع وخیم  جشنواره مهمانان و دعوت شدگان طاقت آورد تا آخرش می مانند !!!.بنده که بعید میدانم .

نگاهی به فیلم خاتی

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو:

رضا خسروزاد

“خاتی که شوهرش توسط خرس کشته شده، دور از آبادی و در کوهستان با دو فرزندش زندگی می‌کند. علیرغم اصرار خان‌بابا و بعدتر قباد برادر شوهرش، می‌ماند تا در طی روبرویی با خرس تصمیم نهایی‌اش را بگیرد…”

همین ابتدا اشاره کنم تمام فیلم‌هایی که بنوعی دغدغه و نگرانی محیط‌زیست و حیات جانوری را دارند از منظر من شایسته تقدیرند. حالا چه محیط زیست محور اصلی داستان باشد و چه بهانه‌ای برای استفاده از زیبایی بصری طبیعت چشم‌نواز ایران باشد.

“خاتی” اگرچه بلحاظ کششمندی یک فیلم متوسط است که احتمال دارد حوصله‌تان نتواند تطویل و کشدار بودنش را تحمل کند، اما بواسطه تشویق و ترغیب در مهربانی و مدارا با حیات‌وحش قابل احترام است.

شروع فیلم خوش‌ریتم است. معرفی سریع جغرافیا و موقعیت آدم‌ها و برملایی وضعیت بانو خاتی با آوردن توله خرس‌ها نزد او، گسترش نسبتا سریعی به بخش آغازین می‌دهد. شخصیت‌ها معرفی اجمالی می‌شوند و تماشاگر با وضعیت آدم‌های اصلی درام آشنا و درگیر داستان می‌شود. اما به مرور ریتم فیلم افت می‌کند و با ورود داستانهای فرعی و شخصیت‌های جانبی، به جای آنکه بر گیرایی و جذابیت درام افزوده شود، روایت نیازمند تأمل و حوصله تماشاگر می‌گردد. شخصا نظاره‌گر فیلم بودم اما با فیلم خلوت نداشتم و در فضای قصه و میان آدم‌های داستان محو نشدم.

کم‌تحرکی و نداشتن‌گره‌های مناسب و سستی کشش در فیلمنامه، گریبان‌گیر اکثر فیلمهای سینمای ایران است. عدم تسلط نویسنده و تن ندادن به قبولِ لکنت در بیان بصری روایت از یکسو و مشکلات ممیزی و تبعات ناشی از آن از سوی دیگر سبب می‌شود که نوعی خامی و گاه سرگردانی در بسط روایت و خصوصا در پرده دوم اغلب فیلم‌ها را شاهد باشیم. جا دارد همینجا به فیلمسازان عزیز یادآوری کنیم که یک فیلمنامه خوب نیازمند دانشِ موقعیت‌پردازی، شخصیت‌پردازی و البته دیالوگ‌نویسی است. خوب است که نسبت به این سه مقوله و همچنین وجود داستان و آدم‌های فرعی جذاب، حساس و با وسواس باشند تا بلکه مانع از کندی و حسِ تطویل ناشی از نداشتن رویدادهای کششمند شوند.

 بیراهه نرویم و با اشاره به بازی‌های نادرخشان، لحن‌های نادرست و طراحی‌ صحنه و لباس ناخوب و با اشاره به عدم استفاده حداکثری از جغرافیا و لوکیشن عالی و بی‌بدیل زاگرس، “خاتی” یک فیلم متوسط است که گاه شاهد قاب‌هایی به شدت زیبا و در مقاطعی جذابیت زودگذر رویدادی در آن می‌شوید.

نگاهی به فیلم رها

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو

رضاخسروزاد

“توحید مرد فقیر پرخاشگرو پرمدعا و در عین‌حال ناتوان و بی‌مسئولیت است. دزدیده شدن لپ‌تاپ دخترش رها و درگیری‌اش با دیگران، خانواده ضعیفش را از پا درمی‌آورد…”

ملودرام‌های اجتماعی با رویکرد نمایش ملموس و عینی زندگی روزانه آدم‌های مستاصل و درمانده و درگیر در جامعه مشکل‌زا و پرتنش و بیرحم، همیشه شکلی از جذابیت متاثرکننده را در خود دارند که قشر متوسط به پایین جامعه به خوبی با آن همراهی و همدردی می‌کنند و قشر مرفه آن را خسته‌کننده و خوشبین‌‌ها اغلب آنرا سیاه‌نمایی می‌خوانند.

“رها” تلاش می‌کند با برخورداری از فیلمنامه خوب و بازیگران قوی و پرداختن به جزئیات ملموس‌ساز زندگی، مخاطب را به درون زندگی آدم‌های فیلم بکشاند تا با همذات‌پنداری هرچه بیشتر، شرایط و موقعیت و درماندگی و تلخ‌زیستی کاراکترهایش را نشان دهد.

فیلم مبتنی بر یک رویداد محوری نیست، اما سلسله وقایع رخداده در مقاطع مختلف، موتور محرکه زندگی شخصیت‌های فیلم هستند. این شکل از فیلمنامه نویسی مبتنی بر ریزپردازی‌های اجتماعی بسیار نزدیک به شیوه کاری اصغر فرهادی است.

فیلم‌نامه “رها” خوب و پر از جزئیات است و داستان با تعلیق‌های بجا باعث می‌شود که بیننده در طول فیلم پیوسته درگیر شود و لحظه به لحظه منتظر اتفاقات بعدی باشد این نوع ساختار داستانی که تماشاگر همیشه در حال حدس‌زدن و پیش‌بینی اتفاقات احتمالی است، ویژگی این ژانر است. سکانس گیرکردن دختر نوجوان در کانال در همان بخش اول از آن لحظاتی‌ست که تماشاگر را درگیر تنش و کنش می‌کند. این غافلگیری‌ها به شکل دقیقی در فیلم جای گرفته و باعث می‌شود بیننده کنجکاو و همواره درگیر بماند. شناسایی و برملایی آدم‌های داستان در لابلای اتفاقات نشان می‌دهد که فیلم‌نامه پرحوصله و باوسواس نوشته شده است. گره‌افکنی‌ها و گره گشایی‌های پی‌در‌پی و ایجاد چالش برای مخاطب در درک و قضاوت افعال و اعمال آدم‌های قصه، نزدیک به فضاسازی احساسی عاطفی ملودرام‌های عینیت‌پرداز سینمای اجتماعی مد شده در این سالهاست. فیلم نسبتا پرکشش و تماشایی به معرفی شخصیت‌های همدلی‌برانگیز و کنش‌گرش می‌پردازد. توحید، پدر ناآگاه و دخیل در انحطاط بنیان خانواده، دروناً بیمار است. صدمه‌زدن به اموال مردم و پرخاشگری‌اش نشانه‌هایی از شکست درونی اوست. او ناخواسته و ندانسته در تمام بدبختی‌‌هایی که گریبانگیر خانواده‌اش می‌شود دخیل است. پدری بی‌عار و بی‌مسئولیت که بیش از این که فروخته شدن موهای دخترش برایش مهم باشد، متوجه وجه و درآمدی‌ست که حاصل شده.

و البته که توحید حراف، مدام قصد دارد از مشکلات طبقه فرودست بگوید بدون آنکه حرفهایش در اندازه و قامت شخصیت و جایگاهش باشد. او ضعیف و بی‌توان بجای تسویه‌حساب با مردانی که با آن‌ها درگیر است، با دوست رها مقابله می‌کند و با وادارکردن به قیچی کردن موها، خشمش را فروکش می‌دهد تا در پلان پایانی با نوازش موهای رها به ابتدایی فیلم و آن پلان نوازش موهای دختر بازگردیم و متوجه شویم که بدبختی یک آدم فقیر، وامانده و ناتوان، چقدر نزدیک و محتوم و ناگزیر است.

نگاهی به فیلم ‌بچه مردم

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو:

رضا خسروزاد

“با وقوع انقلاب، چهار نوجوان از پرورشگاه بیرون می‌آیند تا زندگی تازه‌ای آغاز کنند. در این بین ابوالفضل که گمان می‌کند در کودکی گمشده تلاش می‌کند تا خانواده‌اش را پیدا کند…”

نگاهی به عوامل تولید فیلم از بازیگران تا عوامل فنی کاربلد کافی‌ست تا مشخص شود با فیلمی نسبتا حرفه‌ای روبرو هستیم.

شروع تماشایی و فرم بصری ویژه و میزانسن فرمال بازی‌ها در کنار طراحی صحنه و لباس جذاب، ما را در همان ابتدا متوجه می‌کند که کارگردانی خوش‌ذوق پشت کار است و قرار است خودمان را به فیلم بسپارید تا با ملودرامی اجتماعی همراه شویم.

فرم فیلم بخصوص در بخش پرورشگاه اگرچه وام‌گرفته از آثار موفق خارجی است اما چنان در خدمت قصه و درام قرار گرفته و با سایر عناصر و اجزا هماهنگ گشته که می‌توان گفت این وام‌گیری را کاملا از خود کرده است.

فیلمنامه خوب و شخصیت‌پردازی درست در کنار کارگردانی عالی و بازی‌های روان، فیلم را سرحال و قبراق ساخته که از تماشای آن لذت لازم را می‌برید. بازی نوجوانان فیلم راحت و روان و در عینیت بخشی به کاراکترها موفقند.

داستان چفت و بست درستی دارد و بخوبی طرح موضوع می‌کند و در ادامه گسترش جذاب قصه، فیلم را کششمند و سرحال می‌کند. طنز کلامی و خلق موقعیت‌های کمیک درست و بجا اجرا می‌شود و بخوبی ریتم و آهنگ شادابی به فیلم می‌دهد.

فرعی بودن کاراکتر بازیگران حرفه‌ای و سپردن نقش‌های جنبی به بازیگران شناخته شده و محوریت چهار بازیگر نوجوان، تمهید جالبی‌ست که پاسخ داده و توانسته در ساپورت بازی‌ها و درخشش بازی بازیگران اصلی کمک کند.

 محمود کریمی که سابقه کارهای مستند و پشت صحنه دارد و تقریبا شناخته شده است، فیلم منسجم خوبی ساخته که قطعا مورد توجه گیشه هم قرار خواهد گرفت.

داستان ملموس، شخصیت‌پردازی قوی و بازی‌های خوب در کنار کارگردانی پر وسواس و فیلمبرداری و طراحی صحنه در خدمت اثر سبب گشته “بچه مردم” به فیلمی درخور توجه و شاداب بدل شود که تماشاگرش را تا انتها با خود همراه می‌سازد.

نقد فیلم های روز دوم جشنواره

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو:
رضا خسروزاد

یادداشتی بر فیلم “آنتیک”
ساخته؛ هادی نائیجی

“اوایل انقلاب با آزادی زندانی‌ها، ابی از زندان بیرون می‌آید و متوجه میشود دختری که دوستش داشته ازدواج کرده است. ابی با برادرش ولی به سرقت لوح قدیمی در خانه‌ای می‌روند و در ادامه با کشاندن لوح به قبرستان روستا، صحبت از کشف امامزاده می‌شود…”

دغدغه گیشه اولویت بسیاری از فیلمسازان و بخصوص کمدی‌سازان اینروزهای سینمای ایران است. پایین آوردن سطح سلیقه تماشاگر از سویی و سودجویی در استفاده از عناصر جذاب این روزهای سینما،
سبب شده تا هر دو سوی سازنده و مخاطب به نازلترین کمدی ممکن تن بدهند.
استفاده از ۱-کمدینی بفروش ۲-موقعیت طنزگون سطحی با قید زمانی قبل از انقلاب و ۳-ولویی بازیگر و کارگردان در بداهه‌پردازی جهت تطویل و رسیدن به زمان لازمه فیلم، شده است دستورالعمل اولیه تهیه یک کمدی حکومت پسند.
آنتیک با برخورداری از دستورالعمل‌های فوق، از همان نقطه شروع و سکانس آغازین شما را دعوت می‌کند تا با کنار گذاشتن منطق روایی و چرایی شکل‌گیری ماجرا، وارد دنیای بی‌قید فیلم شده و اساس را بر خنده‌ باری به هرجهت بگذارد. در عین‌حال با کشاندن لوح به قبرستان و مشتبه شدن آن با سنگ قبر شخصی عارف و مذهبی و طرح موضوع کشف امامزاده، در مضمون فیلم هم شوخی کنایی جالبی مطرح می‌شود.
با اینکه حالا دیگر با دیدن اینهمه کمدی خوشفروش راحت‌ساخت در سالهای اخیر، باید قلق تماشا و همراهی با اینگونه فیلم‌ها دستمان آمده باشد، اما اگر در پسزمینه ذهنی خود چیزی به نام اصول و منطق سینمایی داشته باشید، نمی‌توانید قید شخصیت نگاهتان را بزنید و سطح سلیقه‌تان را تا جایی پایین بیاورید که مطابق میزان‌نظر سازنده بخندید و لذت ببرید.
اما اگر برخلاف مطالب بالا، ساده‌گیر و ساده‌پسند و خوش‌خنده باشید، قطعا با موقعیت‌های کمیک فیلم همراه می‌شوید و زوج جمشیدی و بنفشه‌خواه شما را بخصوص در نیمه دوم فیلم سرگرم خود می‌سازند. تیکه‌های کلامی، شوخی‌ها، موقعیت‌های کمیک و بازی تیپیکال بازیگران، آنقدر پر و پیمان هست که حالا نه روده‌بر اما خنده لازم را بر لبان شما بنشاند.
پس اگر به تماشای فیلم نشستید، با عدم‌انتظار بالا و دل‌دادن به فیلم و همراهی و قبول سطح نازل شوخی و طنز، خودتان را در اختیار فیلم قرار دهید تا بلکه بتوانید از آن لذت ببرید

“صنم”
ساخته؛ شهره رحیم‌زاده

“صنم تازه‌عروس ایل بختیاری که زندگی سخت اما شیرینی در میان عشایر دارد، علیرغم تلاش برای داشتن زندگی آرام و پرفایده، خانواده‌اش را در حادثه آتشسوزی از دست می‌دهد…”

فیلم بر اساس حادثه‌ای واقعی ساخته شده که در جریان آتشسوزی در جنگل‌های زاگرس و تلاش عشایر جهت خاموش‌کردن آتش و اتفای حریق توسط آنها، چهارنفر از اعضای یک خانواده جان می‌بازند…
شخصا انتظار داشتم این رویداد تلخ در جغرافیای بومی، بستری برای طرح روایتی داستانی و همراهی با شخصیت‌ها باشد اما فیلم در همان ابتدا با اشاره به رویداد آتشسوزی و سپس پلان‌های آتش در لابلای نریشن صنم، خیلی صریح و بی‌پرده و پیش از آغاز از وقوع حادثه خبر می‌دهد و شما را دعوت می‌کند تا بعنوان تماشاگری بیرونی و جدا از فیلم به نظاره صنم و زندگی‌اش بپردازید.
برخورد صنم با مرد شکارچی و در ادامه برگزاری کلاس عشایری توسط صنم و عدم وجود رئالیتی لازم در فضاسازی و بازی‌ها، شروع ناخوبی برای فیلم است.
در ادامه نیز زایمان صنم و نریشن‌های بلند صنم روی تصاویر هلی‌شات و مروری کوچ عشایر، کلیت فیلم را به مستندروایی نزدیک می‌سازد.
نمایش خانواده صنم و روابط میانشان گزینش شده و فاقد روح و جانِ طبیعی و سیالیت زندگی است. عشق‌ورزی‌ها، حرف‌ها،فعالیت‌های روزانه، آواز خواندن‌ها و کنش‌ها چیدمان شده هستند که همچنان مبتنی بر ساختار مستندروایی پیش می‌رود.
تصویربرداری نه‌چندان خوب و عدم بهرهمندی از قاببندی‌های خاص و محدودیت نمایش جغرافیا به چند نمای باز، موکد عدم توجه فیلمساز به متریال موجود است.
بازی‌های خام و ناخوب، بخصوص در نیمه میانی فیلم و پرهیز از نمایش، حادثه‌ محوری مبارزه با آتش و بسنده کردن فیلمساز به چند پلان ترکیبی و تروکاژ تدوینی، ضربه اصلی را به پیکر بی‌رمق و نیمه‌جان فیلم می‌زند.
موسیقی فیلم ناخوب و نامتعارف است و بخصوص در صحنه‌های آتشسوزی با آن پلان‌های ترکیبی بسیار کلیپ‌وار و تصنعی و پر شعار اجرا شده و از عینیت فیلم می‌کاهد.

نگاهی به فیلم های روز اول جشنواره

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو
رضا خسروزاد

“بازی خونی”
ساخته: حسن میرزامحمدی

“سال ۱۳۶۰ در بحبوحه جنگ عراق، گروهک کمونیستی سربداران تلاش می‌کنند تا کنترل شهر بابل را به دست بگیرند و …”

عملیات ۱۸ آبان در شمال کشور از جمله مقاطع تاریخی‌سیاسی حساس در اوایل پیروزی انقلاب است که بستر مناسبی برای ساخت یک اثر سینمایی را فراهم می‌سازد. از نمونه‌های نسبتا موفق سالهای اخیر در این ژانر می‌توان به فیلم ماجرای نیمروز اشاره کرد. “بازی خونی” البته در فضاسازی و اتمسفر فیلم فاصله و اختلاف زیادی با فیلم مورد اشاره دارد.
بستر نسبتا تاریخی و بازسازی جریانات اوایل انقلاب، اگر با دقت‌نظر و وسواس در رعایت لحن صحبت و کلام کاراکترها همراه نباشد، در همان ابتدا به ذائقه تماشاگر حساس خوش نمی‌آید و این ناخشنودی با پلان‌سکانس‌های طولانی و پر دیالوگ و کم تحرکی میزانسن بازیگران، افزایش پیدا می‌کند. تامل و مکث روی شخصیت‌ها و پردیالوگی صحنه‌ها در شروع فیلم، تلاش دارد تا تماشاگر را به لایه‌های درونی کاراکترها بکشاند. اما این تمهید سبب کندی ریتم می‌گردد که در کنار بی‌رنگ و رو بودن تصاویر، دلزدگی مخاطب را به همراه دارد.
انتظار اولیه از چنین فیلمهایی، فضاسازی با تکیه بر شخصیت‌پردازی و طراحی صحنه دقیق است به شکلی که زمینه مناسبی برای رویدادها و حوادث و کشاندن مخاطب به مقطع زمانی موردنظر فراهم آید. شخصیت‌های احمد و خلیل و کاظم اما آنچنان قوام و رنگ نمی‌یابند که جذاب و ماندگار بشوند و تا انتهای فیلم همچنان ما شاهد بیرونی بخشی از وقایع تاریخ معاصر هستیم. در سوی دیگر و شخصیت‌های منفی، ناصر و مینا و بقیه هم بالتبع نمی‌توانند بر جنبه دراماتیک و کششمندی روایت بیافزایند. گاه نیز دیالوگهای شعاری و قاب‌بندی شده مانند؛ قدرت سیاسی از لوله تفنگ بیرون میاد، نخ‌نما و فاصله‌گذار می‌شوند. با تمام اینها “بازی خونی” بعنوان یک فیلم رویدادمحور که بخشی از تاریخ معاصر را منعکس می‌کند، می‌تواند قابل توجه باشد. در انتها لازم است به فیلمبرداری خوب اشاره کنم. در برخی سکانس‌ها‌، حرکات و میزانسن دوربین نوآورانه و حرفه‌ای است که حتما مورد توجه قرار دهید.

“سونسوز”
ساخته؛ رضا جمالی

“کاظم مرد پا به سن گذاشته که در رویای ساختن فیلمی جهانی یکنوبت فیلم ساخته و زنان روستا را نازا معرفی کرده، حالا در روستایش سونسوز تلاش می‌کند تا با مسلم و چند پیرمرد دیگر، اهالی را راضی کند تا در فیلم او حاضر شوند…”

همین ابتدا اشاره کنم موضوع فیلم و ساختار آن بسیار شبیه فیلم‌های سینمای کوتاه است. در حقیقت باید سونسوز را یک فیلم کوتاه دانست که تلاش دارد حول محور تلاش گروه فیلمساز، با بهره‌گیری از جذابیت لوکیشن و کاراکترهای بومی به یک اثر هنری تبدیل شود. این تلاش البته از آنجا که نمونه فیلم‌های موفق اینچنینی کم نیستند، هر پلان و سکانس چشم‌نوازی‌، تماشاگر را ارجاع می‌دهد به آثار موفق دیگران و از اینجهت سبب عدم غافلگیری و توجه به نوآوری و گاه تازگی سکانسی در فیلم می‌شود. کارگردان در جایی اشاره کرده است که این فیلم با دستمایه قراردادن فیلمی کوتاه ساخته شده است و به نظر می‌رسد فیلمساز تلاش نموده تا ایده همان فیلم را گسترش عرضی دهد و بدون داشتن داستانی پررنگ و با اتکا به لوکیشن و ایجاد موقعیت‌های جذاب و تماشایی و بهره‌گیری از طنز موقعیت به اثری مفرح و در عین‌حال اجتماعی و ملموس بدل شود. تا جایی هم البته تماشاگرش را به دنبال می‌کشد، اما زبان ترکی فیلم و کم‌مایگی (چه بلحاظ کششمندی فیلمنامه و چه بازی‌ها) در برخی سکانس‌ها، و خوانش زیرنویس از توجه و تمرکز تماشاگر می‌کاهد و سبب انفصال حسی می‌گردد. البته که ساختار روایی فاصله‌گذار و شمایل مستندوار فیلم نیز سبب شده است مخاطب در حد یک ناظر بیرونی باقی بماند و تشریک مساعی و بعبارتی همذات‌پنداری شخصیتی نداشته باشد. سینمای قصه‌گو، رکن اصلی‌اش جذابیت روایت و ایجاد کشش و درگیری بالا در داستان است و اگر از این امکان بهره نبرد، کمتر می‌تواند تماشاگر را تا انتها با خود همراه سازد. البته فیلم بلحاظ برخورداری از جذابیت‌های جغرافیایی و بومی و نیز کادربندی‌ها و فیلمبرداری خوب به اثری جشنواره پسند بدل شده که می‌تواند موفقیت‌های خوبی برای سازندگانش به همراه داشته باشد.
و در انتها اشاره کنم؛ نکته قابل توجه در کلیت داستان، سرانجام نیافتن فیلم شخصیت اصلی است که در نوبت اول توسط زنان به آتش کشیده شده و در زمان فعلی توسط مردان روستا نابود می‌گردد.

“داد”
ساخته؛ ابوالفضل جلیلی

“امکان قصری، بصورت مشروط از کانون اصلاح و تربیت آزاد می‌شود. در تلاشی نافرجام سعی می‌کند تا بتواند جایی برای ماندن و کار پیدا کند اما در نهایت دوباره دستگیر و به زندان بازگردانده می‌شود…”جلیلی فیلمسازی نوگراست. فیلمهای خوبی هم ساخته است. این باعث میشود انتظار از او بالا باشد. به همین جهت تماشای اثری تازه از او با استقبال در جشنواره روبرو می‌شود و البته تازه‌ترین فیلم او همچون اغلب کارهایش، اثری شایسته توجه هم است. می‌توان گفت جلیلی بازگشت درستی داشته است. فیلم در نوع خودش قابل تأمل و تا حدود زیادی دارای مؤلفه‌های شناخته‌شده و خاص فیلمساز است. اگرچه شخصا با این شکل سینما چندان میانه‌ای ندارم، اما ارزشمندی و نگاه ویژه و قابل تأویل و تفسیر فیلمساز، بسیار درخور و ارزشمند است. دغدغه انسانی فیلم و درگیرسازی اجتماعی تماشاگر با جهانِ انسانی که برخواسته از نگاه ایدئولوژیک اخلاقگرا و انساندوستانه فیلمساز است، امتیازی‌ست که “داد” در خود دارد. دغدغه عدالت اجتماعی شاید مهمترین محور نظریات چندین و چند مکتب اجتماعی-سیاسی است که در مقاطع مختلف تاریخی جریانساز و عامل تحول شده‌اند. فارغ از نتیجه عینی این تحولات، اصل وجود این دغدغه و تفکر در نزد فیلمساز سبب‌ساز نگاه دردمندانه و کنشگر اوست. اگرچه پیشنهاد و راهکار ضمنی او برای گریز از این بی‌عدالتی و بدل کردن شخصیت فیلم به یک قهرمان مبارزِ پنهان، شاید برای برخی پذیرفتنی نباشد.
جامعه دردمند و گرفتار امروز نیازمند تحول است و تحول همواره از فرد آغاز می‌شود. فردیت آدم‌های گرفتار در چرخه‌ی نابودکننده فشار اقتصادی و عدم وجود سیستم حمایتگر، در عین نمایش کنش همحسی و درک وضعیت و شرایط یکدیگر از سوی شخصیت‌های داستان، تضادی آشکار میان اجتماع و سیستم حاکم را رقم می‌زند که منجر به لزوم کنشگری و پدیدآمدن مبارزه شخصی و بالتبع جمعی می‌شود.
“داد” به لحاظ مضمونی فیلمی قابل و محترم‌ است، اگرچه در ساختار سینمایی و موضوع داستانی بنوعی دچار سستی و عدم قوام است.
تماشاگر عام سینما بیش و پیش از هرچیز وابسته به داستان و شخصیت است. یک فیلمنامه مبتنی بر پیرنگبندی روایی حالا داستانی یا شخصیت‌پرداز به راحتی می‌تواند مخاطب را با خودش درگیر و همراه سازد. لنگ‌زدن قصه در هریک از این دو محور می‌تواند باعث ناخشنودی تماشاگر و گسست روایی‌-عاطفی از فیلم گردد. سینمایی جلیلی البته تا پیش از این، رویکردی جشنواره‌ای و مخاطب‌ خاص پسند داشته و طبیعتا دور شدن از محوریت نگاه معترض و منتقدانه برای فیلمساز سخت و گاه ناممکن است. به همین جهت است که فیلم به تیزکردن پیکان اعتراض بیشتر مشغول است تا استحکام روایی و به همین جهت در روایتش دچار لکنت می‌گردد. بخصوص در یکسوم پایانی که گردشی شتابزده به سمت سینمای نشانه‌شناس و معناگرا با تدوینی شتابزده و ریتمی تند دارد.
و اما در نگاهی اجمالی به آخرین ساخته جلیلی می‌توان گفت عدم گسترش به موقع داستان مهمترین ایراد بخش نخست فیلم در همراهی مخاطب است. بشکلی که بیش از معمول زمان می‌برد تا به موازات شخصیت در رویدادها گام برداریم. به شکلی که به نظر می‌آید روایت و سکانس‌بندی و بسط صحنه‌ها مطابق خواست فیلمساز پیش می‌رود و نه برآمده از بطن و نیاز دراماتیک و کنش شخصیت اول. آزادی امکان و رفتن نزد دوستش کاوه و در ادامه جستجوی کار و شراکت در قمار و بعدتر روند مبهم خرید اسلحه و راحتی اتفاقاتی از ایندست، مخاطب را مشکوک می‌کند که چرا روند رویدادها بگونه‌ایست که انگار فیلمساز عمدا می‌خواهد مسیر و جهت شخصیتش را تعیین کند. همچنین است پلان‌های دوش گرفتن، شیپور زدن سرباز، جابجایی کانکس‌ها، حرکت قطارها، برجک نگهبانی، که گویی جنبه تزئینی-تاویلی دارند تا لزوم روایی.
در همینجا اشاره کنم که البته بلحاظ نشانه‌شناسی و کارکرد معناگرایانه، کانکس‌ها و ریل‌ها و قطارها بر ریشه نیافتن و حرکت و رفتن و به شکلی بر آدم‌های عبوری تاکید دارد که علیرغم تلاششان نمی‌توانند بمانند و ناچار به حرکت در مسیری ناخواسته و اجباری می‌شوند.
استیصال آدم‌های فیلم، از امکان و کاوه که اعتراضش را در اجراهای بی‌تماشاگر با زبان ایتالیایی فریاد می‌کند و روبرتو کارمند شهرداری و گوینده رادیو که تحمل ظلم ندارد و خودکشی را چاره می‌یابد، همه و همه دردهای اجتماعی هستند که بدل به تاول و در نهایت ترکیدن می‌شوند.
و در آخر می‌توان گفت “داد” شاید فیلمی نباشد که مخاطب عام سینما و عموم را با خود همراه سازد اما برای آن‌ها که به فیلم هنری و نمادین و ریزپردازانه علاقه دارند می‌تواند جذاب و پرسشگر و تفسیر و تأویل‌پذیر باشد که ستایش فیلمساز را هم در پی داشته باشد.

خاله لیلا هم رفت

ژاله علو هم از میان ما رفت.او در97 سال عمر با عزت هنرپیشه ای پرشکوه و صدا بیشه ای باصلابت بود.خاله لیلای سریال به یاد ماندنی  “روزی روزگاری: نماد مادران پرعرضه و پرهنر ایرانیان بود.بعداز مرحوم رقیه چهره آزاد تصویر بازی و صدای ژاله علو مادرانه ترین زن ایرانی در سینما و تلویزیون بود،پرشکوه و با اقتدار خاص.روانش شاد

زاکانی یعنی چه

یعنی شهردار انتصابی مردم آزار؛یعنی کسی که به واسطه تصمیمات جاهلانه اش؛ هرروز صدها هزار “خدا لعنتش کنه”و… برای خودخریده و کارهایی کرده که تن و روح درگذشتگانش دایم در یاد و خاطر مردم است.یعنی شخص متوهمی که حل گرفتاری بزرگی به نام ترافیک تهران و و اتمام ساخت مترو خط6 را رها ساخته اما به خودش نمره بیست می دهد.یعنی شهردار نابلد و نادانی که گشایش ساختمان شهرداری در توپخانه برایش بسیار مهم است و رضایت مردم اصلا برایش مهم نیست.یعنی نامردمی ترین شهردار تاریخ بلدیه تهران.

زاکانی یعنی فردی که رازیان{اهالی ملک8هزارساله ری}از تمصمیمات بسیار جاهلانه وی در عذابند اما همچنان لجاجت می کند و میدان مرکزی ری و اصلی ترین خیابانش24متری را بسته نگه داشته اش و باعث ترافیک سرسام آور  و بستن راه حیات اقتصادی رازیان شده.زاکانی یعنی کسی که حرفهایش در مناظره های انتخاباتی ریاست جمهوری میزان نادانی و ناکارامدیش برای مدیریت اجرایی کشور  هویدا ساخت. حرفهایی زد  و می زند که مرغ پخته دل درد می گیرد از خنده و این میزان توهم بزرگ.

زاکانی یعنی اوج خودشیفتگی و ناکارآمدی.

یعنی ریشخند به ملت ایران و اهالی تهران

زاکانی یعنی خود بزرگ بینی در حد بسیار زیاد و نا کارامدی در اوج نادانی

یعنی فردی که در میدان یک شهر آب نما می سازد اما راهی برای تخلیه آن فراهم نمی بیند و زحمت کشان شهرداری را مجبور می سازد به شیوه قرون وسطا با سطل ،آن آب را تخلیه کنند{میدان بسته شده اصلی ری و آب نمایش}

زاکانی یعنی اوج تمسخر یک ملت.

یعنی شیفته پول ، ثروت و قدرت  و نه تشنه خدمت.

زاکانی یعنی دهان کجی به اهالی کشور بی قواره شکل یافته تهران که حدود یک سوم مردم ایران در آن سکونت دارند و شاهد مصیبت های نابخردانه محض اویند.

زاکانی یعنی مردم هیچ نی اند و چگونه می توان آنها را آزار داد

کاش مسیولی متوجه این همه ناکارامدی و دل خون مردم شود و این اعجوبه را ازین مسند بردارد.

زاکانی یعنی تمام راههایی که می توان مردم را آزار داد و شکنجه کرد

زاکانی یعنی فحش رکیک به مردم ایران

زاکانی یعنی قاتل فضای سبز و از بین برنده فضاهای عمومی و ورزشی

یعنی ایجاد نارضایتی عمومی در بالاترین حد ممکنه

زاکانی یعنی چگونه مردم ایران را عاصی کنیم

زاکانی یعنی مصداق کامل چیرگی پخمگی بر نخبگی در شکل جاهلانه اش

در لغت نامه ها معنای این فرد و کلمه را نگردید.همین ها که گفتیم معادل این واژه ناهمگون می شود

 

#زاکانی-یعنی-چه

#پایگاه _خبری _ تحلیلی _نگاتیو