خانه وبلاگ صفحه 15

توسعه درتاریکی؛کتابی برای خوانش توسعه

آخرین کتاب سید محمد بهشتی امروز منتشر شد؛ “توسعه در تاریکی” که بر بستر فرهنگ و تاریخ ایران نگاشته شده.حاصل سالها درک عمیق در فرهنگ و تاریخ و مدیریت فرهنگی.همو که بر خانه قوام11سال بر صدارت بنیاد سینمایی فارابی بود و گونه های فراوان سینما را فعال و توسعه داد و از دوران او و انوار به عنوان دوران طلایی سینما در ایران یاد می شود اکنون کتابی نبشته پر از اندیشه ورزی و تامل.خواندش موجب اندیشه می شود و درنگ بر عوامل انسداد توسعه در ایران از منظرگاه وسیع.تجربه 16سال مدیریت ارشد بر میراث فرهنگی چند دهه استاد دانشگاهی و 11سال مدیریت سینما بعلاوه مطالعات قابل ملاحظه ، حاصلش این کتاب قابل ملاحظه گشته.نخواندش برای اهل کتاب موجب غفلت است و بخصوص برای آندسته از افرادیکه دغدغه توسعه در ایران را دارند تهیه و خوانش این اثر واجب کفایی ست

بولدزر بی شوفر

نه اینکه جسور یاشد .نه.وقیح است.اقیانوس وقاحت را بی ساحل گذاشته.همچون بولدزری بی شوفر عمل می کند.فضای سبز و عمومی برایش معنا ندارد چرا که اساسا مردم ایران برای او ارزشی ندارد.پسر حسین یخی ابروی حسینقلی خان را هم برده است .مطینیم حسینقلی خان اینقدر یلخی عمل نمی کرد.پارک ستارخان و زکریا یا فیطریه برایش فرقی ندارد.هر اشتباهی که میخواهد، انجام می دهد.مست قدرت است و مردم را مورچه می بیند.خدا اگر بدوبگوید  داری اشتباه می کنی نمی پذیرد.خدای ناکرده زبانم لال یه وقت فکر نکنید زاریش در صف نماز عید فطر از ترس خدا یا بندگی خالصانه خدا بود..مدیونید اگر چنین ظن اشتباهی مرتکب شوید.تماما ریا بود و تظاهر خالص.بی شک شهر دار ازو نادان تر این کشور به خود ندیده است.در کل تاریخ ایران بگردید چنین شهردار بی خردی هرگز نمی یابید.پارک زکریا را بلعید.ایستگاه تاکسی و اتوبوس ری را نابود ساخت و آنرا به پاتوقی برای دزدان و مال خران تبدیل ساخت.صرفا برای نمایش پارک قیطریه را مسجد کرد.قرار بود کاخ سغید را حسینبه کند اما چون نشد…ندیده ری{تهران}را به طرزی عجیب به محلی از نادانی مطلق خویش تبدیل ساخته.فغان از پسر حسین یخی.مردم تهران را به بیداد رسانیده.تپه سالمی در تهران به جای نگذاشته.ولع قدرتش چنان است که اگر خدایش بخوانند باز هم سیر نمی شود.رازیان وقلهکیان از ظلم او به عصیان آمده اند.بی شک تاریخ را نخوانده و عبرتش را نمی داند.خدا پس کله اش برند و ازین همه ستمی که روا می دارد باز بدارد.ساکنین ملک ری و دهاتش{تهران}از ستم او در عذابند.خدا به فریاد مظلومانی اینچنین برسد

عینی نروید در ساری

سارویه می گفتنش.اکنون مرکز تبرستان است.بارفروش با آن سر مرکز بودن کری دارد و حق خود را پایمال شده می داند.ظاهرش مدرنیزه است باطن اش نه چندان متعارف.نامتعارف ازین منظر که هویت بومی تاریخی فرهنگی خود را در این مدرنیزه شده حفظ نکرده صفای انسانی مردمانش درپس این مدرنیزه شده گمشده.مرکز استان یک منطقه گردشگری به دلیل جغرافیایش، روحیه کاسب کاری و مفعت پرستی در آن هویدا ساخته.فلان مغازه اش زده نان داغ کباب داغ.به داخلش کی می روی میبینی با نان لواش چند روز پیش باید کباب را بخوری.اگر مطالبه گر باشی چنان غریب کش ات می کنند که میلت برای یک ماه بسته شود.حتا اگر از مسیول رسیدگی به نظم تظلم بخواهی باز هم فرقی نمی کند.این عینی نیست که نانش داغ نیست کبابش پر از پیاز و غیره است.کاملا توهم ذهنی ست با مغازه ای ویترین قشنگ و ذهنیتی منفعت پرست و درون تهی.عینی نروید در ساری.ضرر می کنید و خسران می بینید.خسران روحی.مالیش به هیچ.سارویان خوبند .روحیه منفعت پرستی هر انسانی را از انسانیت خویش خارج می کند.عنوان عینی نمی تواند پوشش دهنده یک ویترین قشنگ و رفتارهای تهی یک خانواده برای پول دراوردن باشد.از مغازه های عینی ،قشنگ و بزک دوزک دوری کنید و اگر کیفیت می خواهید در جاهایی ظاهر شوید که باطن ادمهایش از ظاهر یک مغازه زیباتر باشد.ذهنی باشید نه عینی که در عینی بودن انسان گرگ انسان می شود.انسانی بس تهی از انسانیت

زاکانی؛مخل امنیت مردم

لذت می برد از به هم زدن آسایش مردم؛جایش مهم نیست؛ملک8هزار ساله ری ، پارک قیطریه یا هرجای دیگر.دیگر آزاری یک شکل عامش آزار یک ملت است که زاکانی استاد تمام عیارش است.از بستن خیابان24متری در ری که موجب آزار فراوان اهالی نجیب ری شده  و همچنان بر این کار نابخردانه ادامه داده است و علیرغم طومار مردمی رازیان در باز شدن این خیابان به شکل مازوخیستی گوشش صدای اعتراض ملت را نمی شنود و با فرار به جلو جهالتش را وارونه جلوه می دهد تا اکنون که برخلاف وصیت مالک مرحوم پارک قیطریه در حالیکه به شهادت و گفته مسیولان دوسوم مساجد ایران بی مراجعه کننده هستند ؛ با نادانی و لجاجت شگفت اوری با قطع درختان کهنسال و انکار آن ،چونکه تاکنون نتوانسته اند کاخ سفید را حسینیه کنند؛ پارک قیطریه را هدف مسجد سازی کرده است.مشکلات سادیسمی{دیگر آزاری} این فرد انقدر فراوان است که از1378تاکنون تنها هدفش در قبال مردم؛آزار ملت بوده است و ملت آزاریش همچنان ادامه دارد.اقیانوس مشکلات شخصیتی مزبور پایان ندارد  در حالیکه عنوان دکترا یدک میکشد در خروجی رفتارش ملت آزار و ضد مردمی ست.هیچ گونه تعقلی در اعمال او دیده نمی شود و هرروز بیشتر از دیروز با مردم ایران دشمنی می ورزد.چونکه رجز خوان سیاسی حاکمیت است بدون آنکه علم سیاست بداند دایما در حال اتخاذ تصمیمات سلیقه ای و غیر مردمی ست و هیچ مدیر ارشدی  هم جلودار این اعمال ملت آزارش نیست.این شیوه نه مسلمانی ست نه انسانی نه …آیا فریاد رسی بر رازیان نجیب و مردمی که ازو در حال آسیب خوردن است در قبال مزبور هست؟بعید می دانیم.خدا جزایش دهد.برگرده ماست گسترش آگاهی و نور برافکندن بر تاریکی ها…تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد

زایگانی؛مظهر نادانی

حبیب کاشانی او را معاویه خطاب کرد.رازیان ازو کینه دارند.روزگار مردم ری را وارونه ساخته.مرکزی ترین پارک ری ؛ زکریا را بلعیده آنوقت اصلی ترین میدان مرکزی یک شهر 8هزارساله را پارک کرده صندلی گذاشته و آشوب بسیار برای رفت و آمد رازیان ایجاد کرده.کدام آدم عاقلی چنین عملکرد فاحش خطاباری دارد؟؟؟هیچ کس فریاد داد خواهی اهل ری را نمی شنود از دست این نادان که شهوت قدرت دارد و ذره ای کارامدی…نه.فردی که نه شهردار بودن بلد است نه علم سیاست می داند اما45سال است بر صندلی های نخبگان چمبره زده.فریاد رازیان از دست او، سر به منظومه های دیگر افراشته؛گوش فلک را پر کرده اما دادخواهی این مردم مظلوم را هیچ مقامی در ایران نمی شنود..حتا انگاه که طومار بزرگی امضا کردند علیه نادانی وسیع این نابکار برای بستن خیابان مرکزی ری24متری.میهمانان ری حق دارند هرجا که میخواهند پارک کنند اما اهالی ری باید در عذاب همیشگی باشند از دست این نادان.در مشهد و قم هم اینگونه نیست که میهمانان بتوانند هرجا پارک کنند اما در ری اینگونه است.بیایید و ببینید این همه ظلم این نادان و رجز خوان را بر مردم ملک ری .نادانیش حد و مرز ندارد وقاحتش اعظم.گوشش به هیچ اعتراضی شنوا نیست.آهاااااااای مقامات…یکی مسیول باشد و نادانی های آزارنده این شهردار نابخرد را ترمز بکشد.

چگونه فجر؛ عمار شد

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو:  خیلی دشوار نبود به‌مرور فضای غیرفرهنگی بر سینمای مطبوعات حاکم، سپس خرافه‌هایی به‌جای پرسش و نقد در نشست‌های جشنواره و مطبوعات وارد شد. تهدید فضای مطبوعات نسبتاً آزاد در دو، سه دهه پیش و چیدن دندان سینمای اجتماعی که طلایه‌دار سینمای ایران در دنیا بود و در ایران نقش انعکاس دردها و دغدغه‌های مردم را ایفا می‌کرد، از پس‌زمینه‌های این شدن بود. چینشی که بسیاری از سینماگران دغدغه‌مند کاربلد و نخبه را از جریان تولید اکران و پخش سینما در ایران خارج ساخت و به‌جای ‌آن، ابتذال، لودگی و کارهای سخیف سفارشی را جایگزین سینمای جان‌دار دغدغه‌مند ترگل و پیش روی اجتماعی کرد. ابتدا سینماگران بسیار شناخته را سعی در تطمیع و خنثی‌سازی کردند و حتی سفارش‌سازی، سپس آنها که کج‌دار و نیمه‌جان با روش‌های روایتی موج‌نوین آثاری می‌ساختند را با شیوه‌های مختلف گرفتار و از رده خارج کردند؛ با لطایف‌الحیلی. اینجا بود که اندیشه مستقل در همه ساحات فرهنگی به‌جز سینما مورد دستبرد واقع شد. هم تحدید شد، هم تهدید… بخش‌هایی همچون ادبیات، فیلم مستند، فیلمسازی زیرزمینی و مستقل هنر تئاتر نیز از این گزند مصون نماند. گزندی که یکسان‌سازی محتوایی و خنثی‌سازی کامل فرهنگ هدفش بود اما اهداف غایی بلندپروازانه‌تری در سر داشت. اهدافی کاملاً قشری و کمینه‌ای بر بستر فراوانی که به‌دلیل قامت بسیار اندکش قدرت تاثیرش بسیار محدود است و حتی مخاطب کاملاً عام، فریبش را نمی‌خورد، مقهورش نشده و برایش قابل تشخیص است. از سال 1388 خورشیدی کار بدانجا کشیده شد که اندک هنرمندان مستقل که در صحنه تولید اثر در تئاتر، ادبیات و سینما مانده بودند و همچنان با جان‌سختی در حال تولید آثاری تاثیرگذار بر مردم و جامعه، تحمل نشدند. خودشان و آثارشان به محاق برده شدند، برخی رفتند و برخی از صحنه به‌در شدند. عده‌ای به مبتذل‌سازی روی آوردند برای تنازع بقاء و عده‌ای در لاک و غار خزیدند و از چرخه فرهنگ خارج شدند یا شیوه‌های زنده‌ماندن به‌واسطه کار فرهنگی را عوض کردند.

ازسویی‌دیگر آن جناح قشری که بر پول فراوان مسلط بودند با تولید برای سفیدشویی هر آنچه سفید نبود و تولید آثار سلبی با پول ملی در جهت منافع میلی و قشری خود به کادرسازی و تقویت شبکه سفارش‌سازی پرداختند و دراین‌میان برخی شبه‌هنرمندان و شبه‌روشنفکران نیز برای بقاء و حضور در صحنه، آنها را همراهی می‌کنند؛ تبهکارانی که می‌فهمند کارشان غلط است اما به‌دلیل منافع شخصی در تولید کارهایی شرکت دارند که هیچ اعتقادی بدان ندارند، فقط جیب خود را پر می‌کنند و لکه سیاهی بر هنر اصیل می‌پاشند.

نوچه‌های فکری این جریان قشری آنچنان صحنه را اشغال کردند که در همه عرصه‌های فرهنگ مجالی برای اندیشه و خردورزی نمانده؛ ناشرانی که تا چندی پیش آثاری در خور، تولید و منتشر می‌کردند به‌دلیل شرایط وخیم اقتصادی مجالی برای‌شان نمانده که وظیفه‌شان را انجام دهند و در عرصه سینما به‌دلیل نابخردی‌های سیاسی- اقتصادی بسیار کلان‌، هزینه تولید فیلم آنچنان بالا رفته و آن سازمان‌های سینمایی قشری، دستمزد عوامل را آنچنان گران کرده‌‌اند که تولید برای دغدغه‌مندترین سینماگران اجتماعی و جان‌سخت سینمای ایران به امری تقریباً محال یا بسیار دشوار تبدیل شده است و اینگونه پیش رفت که در جشنواره چهل، چهل‌ویک و چهل‌ودوم فجر به ایستگاهی رسیدیم که تهی از هرگونه دغدغه‌مندی اجتماعی و قطع رابطه مطلق سینما با مشکلات تراژیک فعلی مردم ایران در ابعاد مختلف اقتصادی، اجتماعی، خانوادگی و… است. آری این‌چنین، چنین شد جوری که وای بگندد نمک. حالا سفارش‌سازان بر دیگری حسد می‌ورزند و می‌جنگند که چرا دیگری سهم کلان‌تری از غنایم برداشته است… و یکسان‌سازی موضوع و سوژه در سینما همچون ابتذال آشکار در سینمای اکران، حال مخاطب عام و خاص فراگیر در میان مردم را به هم زده است، مردم و مخاطب خاص سینمای ایران دیگر هیچ روزنه امیدی برای تماشای یک اثر کمی دغدغه‌مند که انعکاس‌دهنده درست زندگی و مصائب آنها باشد، نمی‌بینند و عادت چند‌دهه‌ای سینما رفتن از سبد رفتاری آنها کنار رفته است و مشکلات اقتصادی در نتیجه چمبره کم‌سوادان آنچنان بر مردم چیره شده که اگر هم بخواهند، با دشواری بسیار می‌توانند به سینما بروند، کتابی بخوانند یا به تماشای تئاتری بپردازند؛ آن هم اگر بخواهند، اثر ماندگار یا قابل تأملی نمی‌یابند که برای خواندن، شنیدن یا تماشایش شوق و انگیزه در خور داشته باشند.

                                                                                                     روزنامه هم میهن .امیرفرض االلهی                    

“جنون وطن‌پرستی” “شکار سلطان” “سادگی هوشمندانه”

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو:
رضا خسروزاد

نگاهی به فیلم “میرو”
حسین ریگی”سالهای جنگ و جنوب سیستان، میرو با پدر و مادرش مه‌گل زندگی ساده‌ای دارند. دشمنی میان میرو و جمعه ریشه در حرف مردم و اختلافات میان خانواده‌شان دارد‌. پدر میرو در پی صید سلطان که کوسه ماهی بزرگی‌ست می‌میرد و میرو تلاش دارد تا بتواند جای پدر را پر کند. مادر اما او را خام و ناتوان می‌داند تا اینکه…”

قاب‌های زیبا و کارپستالی از جغرافیای زیبای جنوب و گستره آبی دریا و طبیعت بکر و مردم بومی و وفاداری به گویش و نمایش درست فرهنگ آن خطه، از مشخصه‌های بارز فیلم است.
میرو که در اوج دوران جوانی است با شرارت و ندانم کاری‌هایش موجب دردسر برای خانواده‌اش می‌شود. او عاصی و ناراضی از وضعیتش و حساس به حرف و حدیث‌هایی که در مورد پدرش زده می‌شود مدام در حال ایجاد مشکل و دردسر است. پدر کوشش می‌کند او را با خود به دریا ببرد تا مرد کار و زندگی شود اما او این شکل از زندگی را خواهان نیست. اقدام ابتدایی او پس از برملاشدن دزدی خروس و شرطبندی و از دست دادن گردنبند، شکلی از فرار از مشکلات و عدم پذیرش مسئولیت است. مرگ پدر اما او را آگاه می‌کند که برای زندگی باید بجنگد و مسئولیت پذیر باشد.
او در حمایت از مادر و اثبات توانش تلاش می‌کند تا جایگزین پدر شود اما برای این پذیرش باید به خودشناسی برسد و این اتفاق نمی‌افتد مگر جاپای پدر بگذارد در آن صید ماهی جمعی و شکار سلطان! بعد از این است که با دیدن ماهی غول‌پیکر دریا که سلطان می‌نامندش و اقدام به نجات دشمنش با کشاندن قایقش به ساحل و نشان دادن به جمعیت دوست و دشمن نگران در ساحل، که حالا به معنای واقعی کلمه مرد شده است.

“جنون وطن‌پرستی”
نگاهی به فیلم “مجنون”
“عملیات خیبر در جزایر مجنون. مهدی زین‌الدین فرمانده جنگ تلاش دارد تا با عقب راندن عراقی‌ها جزایر را از تصرف آن‌ها خارج کند. شرح جان افشانی و رشادت یارانش و هوشیاری او در نحوه سازماندگی و فرماندهی منجر به پیروزی، روایت مستند محور فیلم است…”

برای تماشا و جذب فیلم شدن اگرچه لازم نیست شهید زین‌الدین مورد شناخت کاملتان باشد اما جهت درک بهتر این مطلب اشاره‌ مختصری به زندگی ایشان می‌کنم. پس از درگیری‌های غرب ایران و سرکوب گروهک‌های مخالف، شهید زین‌الدین به تبریز برگشت و در جهت استحکام جمهوری اسلامی تلاش می‌کند و سپس به جبهه می‌رود و از جمله در عملیات چهل روزه خیبر و پس از کشته شدن شهید باکری و شهید همت، توانست با فرماندهی درست جزایر مجنون را آزاد و به جهت این رشادت نشان فتح دو را دریافت کرد. در خصوص زندگی ایشان کتابهای متعددی نوشته شده است.
“مجنون” از آن دست فیلم‌های جنگی است که به دلیل درستی فیلمنامه و قدرت کارگردانی و صحنه‌پردازی عالی و بازی‌های قابل قبول، بعنوان یک اثر سینمایی می‌پذیری و فارغ از جنبه مستندش استقلال کافی را برای یک فیلم درگیر کننده و نسبتا تماشایی دارد. شخصیت‌پردازی خوب، معرفی مختصر و درگیرکننده و پرهیز از گزاف‌گویی و اضافه‌گویی و جامه قداست پوشاندن به تن شخصیت، از جمله نکات قوت یک پردازش سینمایی است. در ادامه نیز پروداکشن عالی و بازسازی صحیح و بی‌نقص جغرافیا و فیلمبرداری و نور خوب و تدوین صحیح و خوش‌ریتم، فیلم را سرحال و جاندار ساخته که ناخواسته تا انتها به تماشا می‌نشینی و با لحظات نفسگیر جنگ همراه می‌شود.
پختگی بصری فیلم، جلوه‌های ویژه، طراحی صحنه و لباس درست، از جمله نکات قدرت فیلم است. لحظات خوبی هم در فیلم هست که همحسی خوبی ایجاد می‌کند. زدودن خاک و گل از موی شهید حسن‌پور با سر شکافته‌اش، برگردان شهید روی موتور به پشت جبهه، تصویر مروری رزمندگان درون سنگرها از نگاه فرمانده، دستمال گذاشتن زیر سر رزمنده نوجوان و آن باران بعد از خبر شهادت باکری…لحظات گیرایی در فیلم را رقم زده است. تنها نکته ناخوب فیلم افتادن ریتم و کشش در سکانس ماقبل آخر و پیش از حمله نهایی است که با یک تدوین مجدد و احیای ریتم رفع نقص می‌شود. ختم کلام آنکه می‌توان گفت روشن کردن آتش وطن‌دوستی و تحریک ملی‌گرایی و دفاع از مام میهن را توانستم در کف.زدن‌های مکرر تماشاگران و بروز احساسشان در تیتراژ پایانی فیلم ببینم.

“سادگی هوشمندانه”
“آپاراتچی”

“جلیل عاشق سینماست. اگرچه نقاش است و بی‌سواد اما چند فیلم ساخته و بر خلاف خواست پدر و البته حمایت همسر، کوشش می‌کند فیلمساز شود. سپردن نقش اول فیلم به ناصر شاپالاق که لات و چاقوکش شهر است، سبب بوجود آمدن مساله می‌شود اما…”

اقتباس داستانی همیشه با اما و اگر همراه است و به یک بحث کیفی میان ادبیات و سینما منجر می‌شود و البته که ادبیات همواره در قصه‌پردازی و خیال‌پردازی جلوتر است. برای من که داستان آپاراتچی نوشته روح‌الله رشیدی را نخوانده‌ام دیدن فیلم خالی از لطف نبود. این نکته را در همین اولین قدم، نشانه موفقیت فیلم فرض می‌کنم. چرا که در قیاس میان کیفیت روایت، همواره این ادبیات است که پشت سینما را به خاک رسانده است.
شروع این اقتباس با بازسازی تظاهرات دهه ۶۰ و سپس دستگیری فیلمساز همراه است. احتمال اعدام نقاش بی‌سواد عاشق‌پیشه، شروع ماجراست که سرعت خوبی به فیلم می‌دهد و به درستی سبب همراهی تماشاگر با فیلم می‌شود.
فیلمنامه‌نویس به درستی فضای قصه و آدم‌هایش را شناخته و پردازش کرده و در خلق ماجرا و پیچش‌های دراماتیک روایت و ارایه تیپ‌ها درست عمل کرده است. لوکیشن شهر کوچک ترک زبان جذابیت باورپذیر و نمکینی را به کار بخشیده است. طراحی صحنه و لباس نامرئی و در خدمت کار و بازی‌های باوزپذیر و میزانسن‌های درست و دقیق، سبب شده تا فیلم را بعنوان یک اثر قابل اعتنا، منسجم و دلنشین بپذیری.
بازی‌ها درست و حساب شده است. شوخی‌ها و مزه‌های فیلم به اندازه است و آن خامی لازمه باورپذیری فضای کلی فیلم بسیار زیرکانه و هوشمندانه است. مخالفت پدر و اصرارش بر زیرآب زدن پسرش اندکی جا نیفتاده و توجیه مناسبی نمی‌یابد اما به مرور پذیرفتنی می‌شود. فیلم در نیمه دچار افت اندکی می‌شود اما با آمدن کاراکتر ناصر شاپالاق و شروع ساخت فیلم در فیلم، ریتم و جذابیت دوباره به کار بازمی‌گردد. ختم کلام آنکه اگر تمایل به دیدن یک اثر ساده و بی‌ادعا و خودمانی با رگه‌‌های طنز خفیف دارید، از تماشای “آپارتچی” پشیمان نمی‌شوید و از سادگی هوشمندانه‌اش خوشتان خواهد آمد.

“نبرد لطیف”/ رضا خسروزاد

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو:
نگاهی به فیلم “دست ناپیدا”
انسیه شاه حسینی

“عکاس خانمی عازم جبهه گشته و گروهش را گم می‌کند. آشنایی با زنانی که لباش شهیدان را می‌شویند و در پشت جبهه از خودگذشتگی می‌کنند سبب تغییر دیدگاه او می‌شود…”

فیلم‌ بر اساس تجربیات فیلمساز تلاش دارد فضای واقعی دوران جنگ را بازنمایی کند. بر همین اساس رویکردی کاملا زنانه به فیلم دارد. از شخصیت اصلی لیلا گرفته تا کاراکترهای فرعی اصلی که زنان پشت جبهه هستند، موکد نقش پررنگ زنان است. لیلا که سرخورده از زندگی مشترک است تصمیم دارد تا رها از اسارت شوهر ناسازگارش، خودش را پیدا کند و فردی مفید برای جامعه‌اش باشد. تمام تلاش فیلمساز رساندن تماشاگر به این نکته است که زنان همدوش مردان یک جامعه را می‌سازند و چه بسا نقش آنها بسیار بیش از مردها در حفظ نسل و تربیت و پرورش است. نجات سارا دختربچه بی‌سرپرست از کارون و بعدتر نجات امید کودک شیرخوار بجا مانده از مادری شهید و احتمالا پذیرش سرپرستی و تربیت او نیز موکد همین نظر است.
فیلم اما فاقد شخصیت‌پردازی قابل قبول است و صرفا کاراکترها در حد تیپ می‌مانند و تماشاگر هرگز با لیلا یا سایر شخصیت‌ها دعوت به همذات‌پنداری نمی‌شوند. به همین جهت است که فیلمساز در جهت خلق فضای روحی مذهبی با قابهای زیبایی همچون دیگ‌های شستشوی لباس‌ها و خونابه، کوه لباسهای خونین، مجروحان زیر درخت و سرم‌های آویخته از شاخه‌ها و صحنه‌هایی از این دست تلاش می‌کند دل تماشاگر را به دست بیاورد اما به جهت فقد ارتباط کافی با شخصیت اول، این صحنه‌ها تا حد زیادی کارکردی جز زیبایی بصری و غافلگیری لحظه‌ای پیدا نمی‌کنند. در نهایت “دست پنهان” با آنکه قابلیت تبدیل شدن به یک اثر قابل توجه را داشته اما متاسفانه در ساختار کلی بیشتر به یک شاعرانه‌ کلیپ‌وار و نبردی لطیف نزدیک شده است تا ساختاری سینمایی و یک فیلم دفاع مقدس.

“تابستان سرد”       نگاهی به فیلم “تابستان همان سال” محمود کلاری

“جواهرات عمه گم می‌شود و جهت پیداکردنش، عطا را پیش رَمالی آیینه‌بین می‌برند و او ناخواسته مشخصات داوود پسرخاله جوان و مهربانش را می‌دهد و این آغاز دردسرها زندگی اوست…”

آغاز فیلم با نریشن، روایتی ساده و سرراست و بی‌حاشیه را شروع می‌کند. لطافت روایی پسربچه با قاب‌بندی‌های دقیق و جذاب و میزانسن‌های حساب شده، جذابیت شروع فیلم را بالا برده است. دیدن قاب‌بندی‌های درست‌ و توجه به رنگ و نور و رعایت کمپوزیسیون صحنه‌ها خالی از لطف نیست. البته از فیلمبرداری چون محمود کلاری هم همین انتظار می‌رود. فیلم در ادامه اما با اُفت دراماتیک به کُندی و درجا‌زدن داستان و فرودِ ریتم، دچار می‌شود و از آن گیرایی آغازین به شدت کاسته می‌شود. افتادن ریتم بخصوص در یک‌چهارم پایانی فیلم، قاب‌بندی‌های خوش آب‌ورنگ و بازی خوب بازیگران را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد و عدم همراهی نسبی تماشاگر را به همراه دارد. سادگی صحنه‌ها و طراحی صحنه در کنار نور و رنگ درست، همراه با بازی‌های بسیار خوب دیدن فیلم را لذت‌بخش کرده است.
البته یکی دو سکانس در ارایه اطلاعات یا بسط و گسترش داستان کمک نمی‌کند و تطویل بی‌مورد به روایت می‌دهد. همچنین صحنه‌ خواب پسربچه و سیلاب در خانه‌ی رمال با آن کودکان زال چندان در وجه معنایی فیلم جا نیفتاده است.
بازی‌های خوب و لطیف و در خدمت کار و پرهیز از نمایش بیمورد چهره‌ها و بازی‌گیری بسیار عالی از بازیگران خردسال از جمله نکات خوب فیلم است.

به اسم رسانه به کام نامعلومان

بعداز1388خورشیدی بسیار روی داده است.تعداد فعالان عرصه رسانه های سینمایی مشخص است.نهایتا از دویست سیصد نفر عبور نمی کند.چه خبرنگار چه نویسنده و منتقد اما هر سال در سینمای رسانه ها در جشنواره های فیلم فجر بالغ بر هزار فرد نامعلوم دیده می شوند که برایشان با خانواده گرامی کارت صادر شده است و همراه با چیبس و مخلفات فیلم می بینند و…عرصه کار را برای فعالین رسانه بسیار تنگ و دشوار می کنند.صف بسیار طولانی که در نتیجه حضور این کارت صادر شدگان نامعلوم الحال در سینمای رسانه بر سر ورود به سالن،گرفتن شام،دستشویی رفتن و…ایجاد می شود سرسام آور است و مصیبت زا…و با برنامه ریزی فشرده و غیرکارشناسی جشنواره…عرصه را برای بدنه اصلی رسانه های سینمایی کشور طاقت فرسا می کند.در این میان هرچه دبیر گماشته شده در جشنو واره پرت تر…مصیبت افزون تر…امسال هم یکی از آن سالهاست که مصیبت اهالی رسانه در فعالیت آسان برای کار خبری و تحلیلی بواسطه حضور همیشگی این نامعلوم الحالان در خانه جشنواره، بسیار است.ارج و قرب اینان نزد مسیولان جشنواره قابل مقایسه با اهالی رسانه های سینمایی نیست.انگار اینجا خانه آنهاست و ما مطبوعاتی های سینمایی استخوان خرد کرده جای آنها را اشغال کرده ایم.روزگار وارونه ایست برادر…وارونه وارونه

#به_ اسم_ رسانه_ به_ کام _نامعلومان

برکت نان ندارد

شرکت برکت وابسته به ستاد اجرایی فرمان امام که امسال مسیول ارایه پذیرایی و شام سینمای رسانه هاست در سبد غذایی حود از دادن نان کنار غذا به اهالی رسانه امساک می ورزد.این در حالیست که مشخص نیست این شرکت بواسطه کدام مناقصه یا رایزنی این قرارداد بزرگ را با جشنواره امسال فیلم فجر بسته است.پرسش های زیادی در این زمینه مطرح است.حجم غذای شام ارایه شده به اهالی رسانه نیز به قدر سیر شدن یک نوجوان یا خردسال است نه افراد بزرگسال.