خانه وبلاگ صفحه 31

بهره‌کشی از مظلوم ؛ در هزارتوی دروغ و تعلیق کاذب

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو: عادت همیشگی‌اش شده؛ تعلیق کاذب ایجاد کردن و باز بودن همه گونه تعلیق در میان همه حوادث، شخصیت پردازی، گره افکنی و گره ‌گشایی‌ها در وضعیت‌های گونا‌گون و عده‌ای نادان این را به حساب توانمندی ویژه این فرد در فیلمنامه‌هایش می‌دانند؛ درواقع نادانی و کم‌بینشی خود را به همان نسبت عمیق‌اش، به بزرگی وی نسبت می‌دهند و این حاصل نادانی حداکثری یک عده است که تلاش رندانه یک فرد میانمایه را، فره‌مندی او می‌یینند و ازو برای خود، خدایگان ساخته‌اند؛ خدایگانی که میان‌مایگی ویژگی اصلی اوست. میان‌مایه‌ای که در میان محدودیت همه جانبه برای فیلمسازان مولف و دغدغه‌مند اجتماعی، قد بلند می‌نماید؛ میان‌مایگی کجا و سپهر بلند فکر کجا؟ به قول حضرت فرخی یزدی: هر کس را نتوان گفت که صاحب هنر است/ عشق بازی دگر و نفس‌پرستی دگر است.
اصلا گویا معنای واقعی واژه‌ها را هم این فرد فراموش کرده است؛ پهلوان کیست؟ فرقش با قهرمان چیست؟ تفاوت قهرمان با یک آدم درویش‌مسلک، قناعت‌جو و نان حلال‌خور چیست؟ گویا مرفه‌نشینی بیش از حد که عافیت‌ پرستی در پی دارد او را از جامعه ایران آنقدر دور کرده که حتا واژگانی که در زمان نوجوانی در سده اصفهان یاد گرفته به فراموشی سپرده است.
مظلومی که ظالم جلوه می‌کند و ظالمی که مظلوم؛ این پاندول از اول تا آخر فیلمش در رفت و آمد است. همین مسئله است که باور مخاطب نسبت به این فیلم ضعیف و به دور از جامعه ایرانی را به هم می‌ریزد. ذهنیتی که از جامعه کنونی ایران فاصله گرفته در ویلای عاج‌نشین، تصوراتی می‌سازد که با اجتماع ایران نسبتی ندارد و پس از شکست عمیق فروشنده در جذب مخاطب و ناامیدی مطلق مخاطب ازیشان به ایران می‌آید و آن تصور ظاهرا آرمانی را می‌خواهد در درون جامعه ایرانی جاری و ساری سازد تا درخشش دیگر برای خود رقم زند و قله قاف را فتح.
یک سوال اساسی؛ قهرمان اگر در تهران یا بندرعباس ساخته می‌شد، فرقی می‌کرد؟ چه ویژگی شخصیتی یا موقعیت جغرافیایی که نسبت قابل تأملی با ذات قصه و شخصیت‌های این فیلم داشته باشد وجود دارد که باعث شده در شیراز ساخته شود؟ حقیقتا با مرور چندباره فیلم هیچ ویژگی قابل ذکری دیده نمی‌شود. یاد فیلم‌فارسی‌های قبل از ۱۳۵۷ می‌افتیم که قصه‌هایی که لحن و بوی مرکزنشینی می‌داد در شهرهای دیگر ساخته می‌شد؛ هیچ نسبتی با آن لهجه یا شهر نداشت و حتا در تقلید یا ایفای لهجه، اغراق می‌شد. مثال بیاورم؟ ده‌ها فیلم‌فارسی پنجاه سال گذشته سینمای ایران که در فضای شهری شهرستان‌ها ساخته می‌شد و هیچ دلیلی برای ساخته شدن در آن شهر نداشت. آیا صرف اینکه یک زندانیِ به مرخصی آمده، به خواست فیلمساز می‌خواهد با یک جای تاریخی به نام نقش‌رستم در نزدیکی مقبره کوروش بزرگ عکس بیندازد و شوهر خواهرش را که می‌توانست در خانه خواهرش ببیند درآنجا بیابد، می‌تواند دلیلی برای ساخته شدن قهرمان در شیراز باشد؟ هرگز؛ آیا شخصیت‌ها در فیلمنامه ویژگی خاصی دارند که اگر شیرازی نبودند به ساختار قصه فیلم لطمه وارد می‌شد؟ حقیقتا نه. آیا آدم مظلوم فقط در شهر کهن و مردم خونگرم شیراز یافت می‌شود؟ ساده‌اندیشی است که چنین فکر کنیم.
کارگردان قهرمان هرگز لازم نمی‌داند در هیچ اثرش نه توضیحی درباره گذشته شخصیت‌هایش بدهد تا میزان باورپذیری مخاطب را بالا ببرد، نه ضروری می‌پندارد که در پایان فیلمش قصه‌ای را جمع کند؛ مخاطب با داستان جمع شده و قابل تأمل از سینما بیرون برود و به آن فیلم فکر کند. تمام هنر این کارگردان که اصول اصلی فیلمنامه‌نویسی را زیر پا می گذارد این است که همه چیز فیلم‌هایش در فضای ابهام و تعلیق بگذرد و اساسا ازین راه، برای خود آبرویی در دنیا دست و پا کند. حتا اگر مجبور شود، دروغ بگوید که اِلی در دریا گم نشد، بلکه تصادف کرده است و حتا اگر در کنج عافیت‌طلب خود، قصه به هم ببافد که با ایران اکنون نسبتی ندارد و به درد قبل از ۱۳۸۸ خورشیدی شاید بخورد؛ آنهم اگر چفت و بست درست درمان می‌داشت. همانند آن فیلمسازی که پنجاه سال است گذرش به جنوب شهر نخورده و همچنان دارد درباره جنوب شهر تهران و رفاقت فیلم می‌سازد؛ و به شهادت یار دیرینش از رفاقت بویی نبرده و شناختی نسبت به جنوب شهر بعد از ۱۳۵۷ خورشیدی ندارد.
قهرمان پوشالی نه توضیح می‌دهد که برای چه، شخصیت اصلی‌اش به زندان افتاده، نه وقتی که به مرخصی ۴۸ ساعته می‌آید لزومی می‌بیند که مشخص کند با وثیقه چه کسی یا به تضمین یا اعتبار چه چیزی به مرخصی آمده است و حال که به مرخصی آمده حتا در گره‌افکنی اصلی فیلمش الکن از توضیح چند کلمه‌ای است که آن کیف زنانه واقعا کی، کجا و چگونه به دست قهرمان یا دوست دخترش افتاده و می‌خواهد با این فیلم، دست آلفرد هیچکاک را از پشت ببندد و کلاس تعلیق در فیلمنامه نوشتن به او و سینمای جهان بدهد. فیلمی که در حباب کامل شروع شده، درجا زده و در حباب باز، ناقص تمام می‌شود.
سوال‌های بی‌جواب فراوانی در ساختار قصه فیلم برای مخاطب حتا عام بی‌پاسخ می‌ماند؛ اینکه حتا اگر بدانیم او برای چه به زندان رفته، شاید نپذیریم که این قهرمان حباب‌آمیز چطور با پیشنهاد کارکردن در فرمانداری شیراز کنار می‌آید. چطور می‌شود که نیکوکاران شیراز برای او سی و چند میلیون جمع می‌کنند، اما به طلبکارش نمی‌دهند تا فیلمنامه‌نویس در فرصت بعدی یک تعلیق کاذب دیگر ایجاد کند و این قصه پر از حباب را به گونه‌ای پیش ببرد که اساسا معنی واژه ظالم و مظلوم را مبتذل کند و مخاطب هم‌ذات‌پنداری با شخصیت فیلم را رها سازد. اینکه در پایان آن خیریه، طلبکاری که به مجلس خیریه آمده در حالیکه پولی دریافت نکرده، چرا کاغذی را امضا می‌کند؟ آیا این فیلمسازِ دَبِل‌کرده در اسکار، مخاطب خود را اینچنین فاقد فهم تصور کرده که فرض‌های باطل این قصه پوشالی را پی در پی باور کند و به اعتبار سابقه او که یک جایزه‌بگیر حرفه‌ای است، فهم خود را ناچیز بپندارد؟ در نهایت یک مظلوم را دروغگو و ضارب جلوه دهد و اساسا گذشتن از آن همه سکه طلا را در ذهن مخاطب توسط این قهرمان خیالی غیرقابل هضم کند؟ سر آخر، این مظلومِ ظالم‌شده را دوباره مظلوم جلوه دهد و توقع داشته باشد که حتا مخاطب عام آنرا باور کند؟ بیچاره مظلوم‌هایی که راوی‌اش، این جایزه بگیر عافیت‌طلب وسط باز باشد. کاش این قهرمان پوشالی در همان محل سکونتش بماند و فیلم بسازد وطن ایران را به حال و روز بهشت‌گونه‌اش رها سازد. حالا که ممنتو و کمپانی‌های بزرگ دنیا پشت نگاه پرتعمق اویند، چرا که نه؟ و ای کاش به جای این نابغه جایزه‌بگیر، مجالی پیش می‌آمد پرویز کیمیاوی، امیر نادری، بهرام بیضایی، محمد یعقوبی، سوسن تسلیمی وبسیاری از نخبگان هنر به ایران باز می‌گشتند و در شرایط بهشت‌گونه جامعه ایران، فیلمسازی و هنرمندی را به این جایزه‌بگیر حرفه‌ای نشان می‌دادند تا سیه روی شود هر که در او غش باشد. صدالبته در میان این همه تعلیق حباب‌انگیز بازی امیر جدیدی در قهرمان بهترین بازی عمرش تاکنون است و ازین نکته نمی‌توان گذشت

#امیر فرض‌اللهی

#قهرمان

#اصغر فرهادی

#بهره‌کشی از مظلوم

#دروغ و تعلیق کاذب

سمپوزیوم سینمای ملی

دانشکده هنر با همکاری معاونت پژوهشی دانشگاه سوره دوشنبه 24 آبان ماه 1400 سمپوزیومی علمی با عنوان «سینمای ملی»  با همکاری نهادها و ارگان های مرتبط برگزار خواهد کرد. این سمپوزیوم آنلاین از ساعت 8:30 تا 18:30، طی چهار نشست پی­درپی به تعاریف و اهداف سینمای ملی، چالش های پیش روی سینمای ملی ایران، سینمای فراملی و چشم­انداز آینده سینمای ملی خواهد پرداخت.

سمپوزیوم پیش رو تلاش دارد تا جنبه هاي نظري و مرزهاي مفهوم «سینمای ملی» از ديدگاه انديشمندان، پژوهشگران، مدیران و دست­اندرکاران سینمای ایران تعيين و توصيف نماید. اين سمپوزیوم به الگوهايي چندگانه براي بررسي يک سينماي ملي مي پرداخته و به این سئوال پاسخ می دهد که خاص بودگي يک سينماي ملي تا چه حد و چه میزان، ريشه در پرسش هاي تکنیک, فن, مضمون, هويت، ملیت، نژاد، قوم, دین، آیین، مناسک، مراسم و انسجام ملي فرهنگ یک سرزمین دارد. با وجود بحث برانگيز بودن اين مفهوم، اهميت سينماي ملي در مطالعات سينمايي رو به کاهش است و به نظر مي رسد با کم رنگ شدن تدريجي مرزهاي فرهنگي و ملي، در آينده شاهد قدرت گرفتن مفهوم سينماي فراملي باشیم.

اگر جامعه‌ی سینما در درجه‌ی اول، خود را شاغل در کار و فعالیتی اقتصادی بداند و به چشم پیشه، شغل یا صنعت به سینما نظر داشته باشد، آیا امکان دارد ایده‌ی سینمای ملی در حرفه‌ی سینماگران جایگاهی بیابد؟ به نظر می‌رسد تا زمانی که الگوی مطلوب کنش اقتصادی متعهدانه یا اخلاق حرفه‌ای مطلوب در سینماگران وجود نداشته باشد، سینمای ملی همواره در تاروپود دوگانه‌ی پول یا تعهد، صنعت یا فرهنگ، منافع شخصی یا هویت ملی و…، سردرگم خواهد ماند.

اگر سینما را رسانه‌ی انتقال‌دهنده‌ی ارزش‌ها و هنجارهای فرهنگی یک جامعه محسوب کنیم، در این صورت می‌توان گفت که منظور از سینمای ملی این است که در فیلم‌ها، ارزش‌ها، هویت و فرهنگ ملی منتقل شود و حضور بصری ضمنی و صریح داشته باشد. در همین راستا، باید بررسی کرد که ژانرهای متفاوت سینمای ملودرام، کمدی، روشن‌فکری، معناگرا و…، هر یک چگونه می‌توانند از سینمای ملی حکایت کنند؛ مثلاً به این پرسش اندیشید که سینمای کمدی رضا عطاران در سینمای ایران چه تفاوتی با سینمای چارلی چاپلین یا وودی آلن در آمریکا دارد.

به همین ترتیب می‌توان چنین پرسش‌ها و تأملاتی را در مورد تک‌تک مؤلفه‌های یک سینمای ملی، طرح و دنبال نمود. مثلاً به این پرسش اندیشید که اگر مخاطبان یک سینما از فیلم وطنی استقبال نکنند، آیا سینمای ملی ریشه خواهد گرفت و نهادینه خواهد شد؟ یا اگر یک فیلم‌نامه‌نویس، رونوشتی از رمان یا فیلم‌نامه‌های غیرایرانی تنظیم کند، آیا ساخت این فیلم می‌تواند به سینمای ملی کمک کند یا این‌که می‌توان فیلم‌نامه‌ای غیرایرانی را در منطق و فرم سینمای ملی بازنویسی کرد و به تصویر کشید؟

کامبیز درمبخش پر کشید

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو:کامبیز درمبخش هنرمند برجسته کشور رخ در نقاب خاک کشید.این هنرمند بزرگ که در هنرهای تجسمی سرآمد بود و شاگردهای فراوانی پرورش داد فروتنی خاصی داشت و انسانی فهیم و مردمی بود

به دور از مردم شوریده/لادن خاقانی

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو: آخرین فیلم اصغر فرهادی در حالی بر پرده سینماها به نمایش درآمده که موفقیت‌های چشم‌گیر فیلم در جشنواره‌های خارجی سطح توقع تماشاگر ایرانی را از این کارگردان بسیار بالا برده است. قهرمان در مدت زمانی که در ایران و در شهر شیراز فیلمبرداری می‌شد پر حاشیه و جنجال برانگیز نبود و در سکوت کامل خبری تولید شد، اما حواشی پررنگی پس از حضور در جشنواره‌های جهانی مابین رقبای خارجی ایجاد کرد. تازه‌ترین اخبار در این‌باره به نقل از عوامل فیلم، مبتنی بر این است که علاوه بر پیشتازی قهرمان در نامزدی جوایز آسیا پاسفیک و دریافت جایزه بزرگ داوران جشنواره کن این فیلم یکی از بخت‌های اصلی کسب جایزه اسکار به عنوان بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان است. چنانچه فرهادی موفق به دریافت سومین جایزه آکادمی اسکار شود، در لیست مشاهیر سینمای جهان هم‌رده با فیلمسازانی مانند فدریکو فلینی می‌ایستد؛ فلینی توانسته بود ۴ بار جایزه اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان را از آن خود کند.
اما آیا همسو با درخشش فیلم آنسوی مرزها ، قهرمان می‌تواند در ایران هم همان قدر تاثیرگذار باشد؟ با توجه به این که پس از آغاز به کار دوباره مراکز فرهنگی و هنری و آرام‌تر شدن نسبی فضای کشور در مواجهه با بیماری کرونا این فیلم برگ برنده احیای سینماهاست، نگاهی داریم به آنچه بر این اثر و خالق آن داخل مرزهای کشور گذشته است.
اصغر فرهادی طی بیش از یک دهه گذشته به عنوان یک فیلمساز مستقل و به دور از حمایت سرمایه‌گذاران دولتی توانسته آثار ارزشمندی در سینمای ملی تهیه و تولید کند؛ برجسته‌ترین آنها عبارتند از (درباره الی/۱۳۸۷), (جدایی نادر از سیمین/۱۳۸۹), ( فروشنده/۱۳۹۴) و (همه می دانند/۱۳۹۷) که همگی با استقبال منتقدان و تماشاگران مواجه شده‌اند. آثار او توانسته‌اند خرس نقره ای بهترین کارگردانی جشنواره برلین (برای درباره الی)، خرس طلای بهترین فیلم جشنواره برلین، جایزه اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی و بهترین فیلم خارجی گلدن‌گلوب (برای جدایی نادر از سیمین)، جایزه بهترین فیلمنامه جشنواره کن (برای فروشنده) و جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی زبان (برای فروشنده و جدایی نادر از سیمین) را کسب کنند. علاوه بر این فرهادی فیلم (همه می‌دانند) را در ژانر تریلر روانشناختی در کشور اسپانیا و با بازیگران مطرحی چون خاویر باردم و پنه لوپه کروز ساخته است.
او اولین فیلمساز ایرانی بعد از انقلاب است که موفق شده با همکاری تهیه‌کنندگان خارجی، بازیگران مطرح سینمای هالیوود را به آثارش جذب کند و همزمان در کشورش به فیلمسازی ادامه دهد. (همه می‌دانند) اگرچه شانس اکران داخل کشور را نداشت اما به عنوان فیلم افتتاحیه جشنواره کن به نمایش درآمد.
علاوه بر موارد ذکر شده، تماشاگر ایرانی، آثار فرهادی را به دلیل خوش‌ساخت و حرفه‌ای بودن اثر دوست دارد. به نظر می‌رسد تا نیمه‌های فیلم‌هایی مانند (درباره الی) یا (فروشنده) بیننده شاهد یک داستان پرکشش، سرراست و واقعی است که با به وجود آمدن اولین گره ماجرا از اواسط فیلم، به هیچ وجه نمی‌تواند حدس بزند چه داستان غیرمنتظره‌ای پیش رو دارد. استادی فرهادی در نوشتن فیلمنامه‌های سهل و ممتنع مهم‌ترین زیربنای اهمیت اوست که به واسطه تکنیک‌های کارگردانی و هدایت تیم سازنده‌اش تکمیل می‌شود. فرهادی در هر اثر تلاش می‌کند نگاه رایج و قضاوت‌گر همیشگی به مهمترین مفاهیم تعریف شده در جامعه را پس زده و چشم‌اندازی متفاوت نشان‌مان بدهد؛ چشم‌اندازی که می‌تواند هر پیش فرضی را تغییر دهد. به عبارتی وادارمان می‌کند مانند آن شعر سهراب سپهری فکر کنیم که «چشم ها را باید شست/ جور دیگر باید دید». ماحصل چنین افکاری در قصه‌پردازی و کارگردانی سبب شده، بازیگران فیلم‌هایش بعد از اولین همکاری با او، در مجامع بین‌المللی خوش بدرخشند. اتفاقی که برای پیمان معادی و شهاب حسینی با (درباره الی) و (جدایی نادر از سیمین) رخ داد، نمونه بارز این همکاری است. شهاب حسینی در سال ۲۰۱۱ برای بازی در فیلم (جدایی نادر از سیمین) توانست خرس نقره ای بهترین بازیگر مرد فستیوال برلین و در سال ۲۰۱۶ برای ایفای نقش در (فروشنده) جایزه بهترین بازیگر مرد جشنواره فیلم کن را به دست آورد. اتفاقی که پیش از آن با وجود درخشش وی در لیست بلند بالایی از فیلم و سریال‌های پر هزینه داخلی رخ نداده بود.
قهرمان فرهادی چه کسی است ؟
این که فیلمی محبوب در سطح جهانی را دوست نداشته باشیم اتفاق عجیبی نیست، زیرا مبنای سینما اینترتینمنت یا سرگرم‌سازی است و بر همین مبنا، ممکن است که هزاران نفر یک فیلم را دوست داشته باشند ولی صد نفر با این نظر مخالف باشند. بخش عمده‌ای از تماشاگرانی که با اشتیاق فراوان به تماشای قهرمان نشستند و با سرخوردگی سینما را ترک کردند، دلایلی از این قبیل داشتند: فیلمساز در مقایسه با آثار قبلی خود عقبگرد داشته است؛ ضعف قصه‌پردازی و ضعف در روابط علت و معلولی؛ سرعت و ریتم ضعیف و کسالت‌آور و این کندی -که به عمد اتفاق افتاده- تا پایان فیلم ادامه دارد؛ پراکنده‌گویی در روایت، هر چه به جمع‌بندی داستان نزدیک می‌شویم، بیشتر دیده می‌شود.
تماشاگر در نهایت از این بابت رنجیده خاطر است که تصویری گزنده و ناامیدکننده از جامعه‌ای می‌بیند که حفظ آبرو و اخلاق در آنجا مشروط به قضاوت همگان است و قهرمان ساده‌دل هر قدر تلاش می‌کند انسانی‌تر رفتار کند، بیشتر محکوم و گرفتار می‌شود؛ در نهایت اعتباری که با اثرگذاری رسانه‌ها یک شبه به دست آورده با اثر گذاری منفی رسانه‌های مخالف شب بعد بر باد می‌رود، تا جاییکه او به تمام نسخه‌های رایج و توصیه‌های دیگران پشت می‌کند و به راهی می‌رود که در نظرش معقول‌ترین انتخاب است. این راه ممکن است زندانی باشد که او را از همزیستی مسالمت‌آمیز با همنوعانش محروم می‌کند، اما از بازی خوردن در لوپ تکراری قضاوت‌های جمعی دور نگه می‌دارد. به این ترتیب دور از ذهن نیست که قهرمان واقعی قصه فرهادی در آخرین اثرش را خود او بدانیم؛ کارگردانی که وقایع‌نگاری ماجرا را بر عهده دارد؛ در پس زمینه خلق اثر، مورد هجوم رسانه‌های خودی و بیگانه قرار گرفته؛ به سختی قضاوت شده و در انتها گریزان از هر دو سوی این هجوم، ترجیح می‌دهد در تنهایی امن خود آرام بگیرد.
چرا باید قهرمان را ببینیم ؟
قهرمان مهمترین فیلم سال جاری است که پس از وقفه‌ای دو ساله در بازگشایی سینماها بعد از شیوع کرونا و با در اختیار داشتن بیش از سی سینما فقط در تهران این شانس را دارد که محبوب‌ترین فیلم امسال هم باشد، همچنین در این فصل از اکران به جز (درخت گردو) ساخته مهدویان که به واسطه بازی درخشان پیمان معادی و روایتی واقعی از جنگ ایران و عراق، فیلمی مطرح است، حتی در ژانر محبوب کمدی فیلم شاخصی وجود ندارد.
قهرمان یک امیر جدیدی متفاوت دارد که تا کنون در چنین نقشی دیده نشده است. او با ایفای نقش رحیم سلطانی توانست از قالب کلیشه‌ایِ مردانی با چهره‌ای سرد و خشن خارج شود. تا پیش از این عادت داشتیم جدیدی را در درام‌های اکشن و پر افت و خیزی مانند (تنگه ابوقریب)ساخته بهرام توکلی و (روز صفر) ساخته سعید ملکان ببینیم .
جدیدی یک بار برای (عرق سرد) به کارگردانی سهیل بیرقی و بار دیگر برای بازی در (تنگه ابوقریب) برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از جشنواره فیلم فجر شده است.
علاوه بر امیر جدیدی، نقش‌های مکمل فیلم، همگی در راستای ماجراها و به موازات قصه به خوبی به پیش می‌روند. محسن تنابنده، فرشته صدرعرفایی و سحر گلدوست که اولین نقش بلند سینمایی‌اش را ایفا کرده، بازی‌های یکدست و قابل قبولی دارند.
زنان فیلم قهرمان مانند آثار پیشین فرهادی در مناسبات اجتماعی در متن ماجرا تاثیرگذار و سرنوشت‌سازند. به نظر می‌رسد مابین نقش‌های فرعی، سارینا فرهادی نتوانسته به زیر و بم نقش کوتاهی که ایفا می‌کند نزدیک شود و حضورش مقابل تنابنده و جدیدی چنگی به دل نمی‌زند.
بنا بر مجموعه این دلایل، (قهرمان) فیلم مهمی است که به کنجکاوی حال حاضر سینما دوستان بدل شده است، فیلمی که بنا بر نظر اکثریت منتقدان داخل و خارج از کشور نامزد قطعی جوایز اسکار امسال است.                                        لادن خاقانی

من عاااااااشق شورای مرکزیم

اسمش که می آید دلم غنج می رود.اصلا کشته و مرده این عنوانم.بسکه دوستش دارم
من عاااشق شورای مرکزیم یکبار شورا به من ماموریت داد تا با فلان جشنواره که روزگاری در سطح دنیا مطرح بود و جشنواره الف سینمایی در ایران به حساب می امد و در دو دهه اخیر بسیاری با جنازه اش عکس گرفته و میلیاردها به جیب زده اند،مذاکره کنم تا جلسات پرسش و پاسخ این جشنواره با مشارکت اعضای انجمن برگزار شود اما از انجا که خودرا هفت خط می دانم و دیگران زرنگ الکی ام خطاب می کنند انجمن را پیچوندم ، جلسات این جشنواره را به عقد خودم دراوردم و پول و اعتبار فراوان برای خود ایجاد کردم نمی دانید چه کیفی دارد حضور در شورای مرکزی.
من عاااشق شورای مرکزیم چون بیمار و شیفته سینمایم تاکنون از من نقد مکتوبی در مطبوعات و رسانه ها چاپ نشده اما همه جا به عنوان منتقد حضور دارم و پول نقد می گیرم و کلاه انچنانی برسرخود و دیگران می گذارم با پول مردم به تونس و فرانسه هم رفته ام در دوران مموتی و مدیران پر از لیاقتش.فقط به خاطر اینکه در شورای مرکزی حضور داشته ام و به جای اینکه در خدمت صنف و اعضایش باشم تنها برای رضای خود عمل کرده ام.دوست دارم اینگونه باشم به کسی مربوط نیست.محال است در جشن منتقدان بگذارم کسی به جز رفقایم بر روی سن حاضر شوند سخنی بگویند یا دیده شوند.حتا در سالهایی که عضو شورای مرکزی نبوده ام کنار سن هر کاری را که دلم میخواسته کرده ام.
من عاااشق شورای مرکزیم.ویترین ام قشنگ است و دیگران جذبم میشوند.جذب ظاهر گول زننده ام.مگر در این آزگار مهم است یا اصلا کسی میفهمد که درونم تهی ست و چیزی در چنته ندارم؟
من عاااشق شورای مرکزی ام.اخیرا سفرنامه ای از یک کشور همسایه با هزار بوق و کرنا داشته ام و آمده ام در پی شانزده سال حضور مداومم در شورای مرکزی که چندسالی ست بریده شده است در آن حضور یابم تا منافع و وجهه بسیاری مانند آن سالها برای خود ایجاد کنم.من اصلا در مجمع شرکت می کنم که در شورای مرکزی حضور یابم اصلا مهم نیست که روحیه و توان کار صنفی و جمعی را ندارم.
من عاااشق شورای مرکزیم و اصلا به گردش چرخه تصمیم گیری و تنوع افکار در صنف خودم اعتقاد ندارم همواره در میدانم .کاری به صنوف دیگر ندارم که افراد تکراری سالها بر شورای مرکزی شان حاکم نیست و اجازه می دهند اعضای دیگر نیز بر انجمن شان تصمیم گیر باشند.
من عاااشق شورای مرکزیم چون این شورا به من ماموریت داد تا با جشنواره فجر مذاکره کنم تا انجمن در برگزاری جشنواره با حضور اعضایش مشارکت داشته باشد و من آن مذاکره را مصادره کرده و داور جشنواره شدم.
من اصول اولیه تحلیل را هم نمیدانم خود را انسانی مودب و معقول جلوه میدهم وبا عضویت در انجمن در جشنواره فجر حضور می یابم و در کمال خونسردی بدون درنظر گرفتن حقوق فیلم کنار دبیر جشنواره نسشته و با روشن کردن دوربین دیجیتالم از روی پرده که فیلمی برای اولین بار در نمایش است را ضبط می کنم و با این کارم حیثیت خودم را بر باد داده و سبب زحمت فراوان برای خود و انجمن می شوم.من با عنوان رییس شورای مرکزی چه سو استفاده ها که نکرده ام چون عاااشق دیده شدنم و منقعت.

من یک وجب قد دارم سیصدمترم زیر زمین است دیوانه و شیفته قدرتم فرق لید از سوتیتر را نمیدانم اما دوست دارم درهیات مدیره تمام صنوف روزنامه نگاری حضور داشته باشم تا قبل از1401یک شکل خاصی میگشتم در ظاهرم بعد از آن بر وزن باد شدم.فقط ادا اطفار و پز بلدم هیچ ماهیت فرهنگی ندارم

من هم عاشق شورای مرکزیم چهار مطلب چاپ شده در مطبوعات ندارم اما در میانه های دهه هشتاد به عنوان وبلاگ نویس مرا عضو انجمن کردند سالی چند جشنواره به اسم انجمن به من کارت می دهند و با زن و بچه ام به جشنواره ها می روم

من نه منتقدم نه کارگردان نه تهیه کننده اما در مجامع عمومی انجمن حضور همیشگی دارم و افرادی میپسندم را در هیات مدیره جا می دهم.همه از من یه عنوان تهیه کننده و روزنامه نگار یاد می کنند اما واقعیت این است که اولین تهیه کننده صوری سینما هستم

من اصلا نقد نمی دانم. منعقدم.یعنی به عنوان منتقد با اسم فلان انعقاد قرارداد میکنم برای رسیدن به منافع.چهار کتاب را در عمرم نفهمیده ام اما همه مرا منتقد می نامند من هم نهایت سو استفاده را از این عنوان میکنم

من کاریکاتور نقد درایرانم و مردم تنها مرا به عنوان منتقد فیلم می شناسند.فیلمها را ندیده نقد می کنم و در جوانی برای زنده ماندنم 14نفر را کشته ام.عاشق منفعتم و اصلا انجمن برایم مهم نیست و آبروی نقد و منتقد برایم اهمیتی ندارد

من یک انسان، کاریکاتوریست نویسنده و پژوهشگر فهیم را اندک اندک کشته ام و یک رفیق دیگر را نارفیق بوده ام .زمانی انجمن برایم مهم نبود اما اکنون در مراسمات دیده شدن انجمن حضور می یابم.راستی من یک فیلم هم ساخته ام که قرار بود درام باشد اما کمدی ناخواسته شد.منقدان زیادی از دست من فراری شده اند.از بچه تهران متنفرم اما در تهران به همه جا و همه چیز رسیده ام.فهمیدید من کی ام؟ 

من بودم  که از انجمن نهایت سو استفاده را برده ام اما ظاهر بسیار آرام و متینی دارم

من اش غرم همه کاره هیچکاره .از طناب انجمن بسیار بالا رفته ام و اصلا نقد نمی دانم و دم دست فحاش سینما می نویسم خزعبل.در مجمع عمومی انجمن برای رسیدن به مقاصد خود و سرورم حضور فراوان دارم

من…

 

این متن مصادیق واقعی دارد و با احترام به افرادی فهیم ،فروتن و زحتمکشان واقعی صنف که باعث شکوه و تقویت جایگاه انجمن در میان اهالی سینما و مردم ایران شده اند نگاشته شده و نمونه هایی است از سو استفاده های دهه های اخیر در انجمن است.گول ظاهر افراد را نخوریم و انجمن را به دست کسانی بسپاریم که ذهنی باز ،شخصیتی روادار و فهیم دارند. وقت، حوصله و انرژی کافی برای کار صنفی را دارند و همه اعضای انجمن را به مشارکت می طلبند کار صنفی بلدند و یرای ارتقا جایگاه انجمن و اعضای آن انرژی و توان کار دارند

پیمانه منتشر شد

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو : محمد فکار در جدیدترین فعالیت حرفه ای خود قطعه ای را با عنوان «پیمانه» بر روی شعری از حضرت مولانا منتشر کرد. نوید فرد آهنگسازی و تنظیم این قطعه را به عهده داشته است. «پیمانه» قطعه ای از فضایی سنتی-کلاسیک بهره برده و محزون است.
محمد فکار از شاگردان استاد محمدرضا شجریان است که دوره آواز را نزد وی گذراند؛ اما برای ورود به بازار موسیقی ایران، سبک پاپ را انتخاب کرد و همین نکته باعث شد تا با انتقادات شدیدی روبه‌رو شود.او در مسابقات هزار صدا با اجرای آرش نصیری توانست خواننده منتخب داوران و کارشناسان شود.
در روزگاری که بیشتر اشعار در موسیقی به انزوا کشیده شده و سخیف ودم دستی اند، شنیدن آثاربزرگانی از این دست که مفهوم و معنا دارند ،خالی از لطف نیست. فکار هدف انتخاب خود از این شعر را بر سر دوراهی قرار گرفتن انسانها بین یاس و امید می داند و اینکه بدانند دنیا مانا نبوده و مقصد جایی دیگر است.
اي عاشقــان اي عاشقـان پیمانه را گم كرده ام
دركنج ویران مــــانده ام ؛ خمخــــانه را گم كرده ام
هم در پی بالائیــــان ؛ هم من اسیــر خاكیان
هم در پی همخــــانه ام، هم خــانه را گم كرده ام
آهـــــم چو برافلاك شد، اشكــــم روان بر خاك شد
آخـــــر از این جا نیستم ؛ كاشـــــانه را گم كرده ام
درقالب این خاكیان، عمری است سرگردان شدم
چون جان اسیرحبس شد ؛ جانانه را گم كرده ام
از حبس دنیا خسته ام، چون مرغكی پر بسته ام
جانم از این تن سیر شد ؛ سامانه را گم كرده ام
آهـــــم چو برافلاك شد، اشكــــم روان بر خاك شد
آخـــــر از این جا نیستم ؛ كاشـــــانه را گم كرده ام

تجربه روسای قبلی چراغ راه تان باشد آقای خزایی

پایگاه خبری تحلیلی خبری نگاتیو: مدیران می آیند و می روند و از آنها تنها خروجی شان باقی می ماند؛ اینکه حاصل عملکرد شان در مجموع چه بوده به صورت کلی در چند کلام خلاصه می شود.عملکرد مدیران تنها بستگی به پندار و ایده آل های خودشان ندارد بلکه انتخاب مدیران زیر مجموعه شان و میزان شایستگی آنها برای انجام صحیح امور در خروجی نهایی عملکرد بالادستی نقشی برجسته دارد.جور در نمی آید یک مدیر ارشد سپهر وسیعی در افق مدیریت اش داشته باشد و مدیرانی انتخاب کند که به قدر پندار او نیستند و در راستای خواسته آن مدیر نباشند.اینجاست که انتخاب درست مدیران یک مجموعه اهمیت به سزایی دارد. حتا در پدیدار های هنری هنرمندی اگر تاریخ پهنه کاری خویش را نداند ناخواسته شاید به تکرار یا شبیه سازی آثار قبلی بپردازد.حافظه تاریخی مدیریت سینما در ایران فراز و فرود بسیار دیده است.آفت بزرگ مدیریت سینما در ایران سیاست زدگی ست.پندار سیاست زده آسیب های فراوانی به چرخه سینما در ایران وارد ساخته است.گاهی قطار سینما را از حرکت بازمانده گاهی باعث عقبگرد آن شده است.یک تفکر سیاست زده هرگز باعث رشد یا توسعه سینما در ایران نشده و همیشه چرخ سینما را از ریل حرکتی اش خارج ساخته.مدیرانی با این تفکر، تنها منفعت رسان یاران جناح خود بوده و هرگز اثر ماندگاری تولید نکرده انداین نوع مدیران شبیه پدرانی هستند که تنها به یکی از فرزندان خود توجه دارند.حافظه تاریخی سینما در ایران شاهد و ناظر است و به ما می گوید مدیرانی در عرصه سینما یادگار های قابل توجهی از خود به جای گذاشته اند که نگاه تک بعدی و بسته به سینما نداشته اند.تعداد این مدیران بسیار کمتر از مدیران آسیب رسان به سینما بوده است.محمد خزایی که از خبرنگاری شروع کرده و در مطبوعات به کار خود ادامه داده است سپس جشنواره های متعددی برگزار کرده و در سینما تهیه کنندگی کرده است سینما را می شناسد و اگر می خواهد بعداز مدیریت اش ازو بی نیکی یاد شود باید مانند یک پدر واقعی مدیران زیر مجموعه اش را به گونه ای انتخاب کند که تفکر بسته و جناحی نداشته باشند و در خروجی نهایی عملکردش همه ژانرهای سینما را در ایران فعال کند؛ امکان احیای گونه های فراموش شده در سینما را ایجاد کند و بخصوص در زمینه سینمای اجتماعی و مستقل که حیات اش به شدت در خطر انقراض و زیر زمینی شده افتاده است با رواداری عمل کند و اجازه دهد فیلمسازان فعال و هوشمند این نوع سینما که هویت قابل تاملی در دنیا بواسطه اثارشان برای سینمای ایران ایجاد کرده اند آزادی عمل و امکان تولید نمایش داشته باشند.در واقع معیار اصلی قضاوت درباره مدیریت دوره او در سینما بسته به این مهم دارد که چقدر با سینماگران دغدغه مند اجتماعی و مستقل سینما روادار باشد و قطار سینمای ایران را به ریل اصلی خود بازگرداند.صد البته سینمای دغدغه مند و مستقل با کارگردانانی که صرفا برای جلب توجه فیلم می سازند و اصطلاحا جایزه بگیر هستند فرق بسیار دارد.سینماگر دغدغه مند از مستند ساز گرفته تا داستانی سازش بر اساس مطالعه و نفس کشیدن در میان مردم و مطرح ساختن مهم ترین مخاطرات مردم شناخته شده و هویت می یابد.در این میان ؛انتخاب مدیران میانی و افرادی با سپهر بلند فکری میتواند باعث خوشنامی خزایی در سینما شود.تجربه نشان داده است که پخش عادلانه بسته های معیشتی در میان اهالی سینما گرچه موجب رضایت مقطعی سینما می شود اما شاخصی که باعث آوازه بلند یک رییس سینما در حافظه تاریخ می شود انتخاب مدیران فهمیده و شایسته برای احیای سینما در گونه های مختلف اش است.موضوعی که خزایی این روزها بدان مشغول است و همه منتظریم ببینیم مدیران او که هستند چه می کنند  و چقدر به سینما ؛ نگاهی فراخ دارند.بدون شک مطالعه و مرور تجربیات مدیران قبلی سینما در کمند فراز و فرود اش ، می تواند، چراغ روشنگری برای راه مدیریت صحیح سینما در هردورانی قرار گیردو محمد خزایی نیز ازین مهم مستثنا نیست و همت مرور تجربیات غلط و درست مدیران گذشته سینما، کمک شایانی به او در خروجی نهایی سینما در دوران او می تواند داشته باشد.یادمان باشد ملتی که تاریخ خود را نداند و نخواند به سختی مجازات می شود و مجازاتش چرخه باطل تکرار تاریخ است و جلوی توسعه مندی یک ملت گرفته می شود                                                                                                     امیر فرض اللهی

کار ناتمام خلخالی را با انفجار مقبره کوروش تمام کنیدآقای ضرغامی

اسماعیل کهرم شاخص ترین فعال محیط زیست ایران در سخنی انتقادی به حرف های وزیر میراث فرهنگی واکنش نشان داد                           در متن منتشره توسط اسماعیل کهرم آمده است: آقای ضرغامی! برای حل مشکلی که ادعا کردید، کار ناتمام خلخالی را با انفجار مقبره کوروش تمام کنید آقای ضرغامی! برای حل مشکلی که آن را ادعا کرده‌اید، کار ناتمام آقای خلخالی را شما تمام کنید و قبر کوروش و تمام ظواهر وجود یک حکومت تمدنی ۲۵۰۰ ساله را با تعبیه دینامیت و بمب، منفجر کنید!
قبر کوروش کبیر، اولین و قدیمی‌ترین مقبره با این ابعاد در جهان است. وجود چنین سرمایه ارزشمند فرهنگی، زمانی ارزش خواهد یافت که متولیان آن، قدرش رابدانند. قدر زر، زرگر شناسد، قدر گوهر، گوهری.
متاسفانه فردی به مانند ضرغامی به هیچ عنوان، قدر و ارزش فرهنگی اولین مقبره بر روی کره زمین را نمی‌داند.
در صورت توجه به ظرفیت‌های منطقه‌ای، مردم پاسارگاد با درآمد توریسم از کشاورزی بی‌نیاز می‌شوند.
در صورت حفر چاه و گسترش کشاورزی در پاسارگاد، مقبره کوروش تا ۴۰ سال آینده در فروچاله‌ها مدفون می‌شود.
گفتنی ست گفتار ضرغامی در این خصوص واکنش های ملیونها  نفری  در کشور به همراه داشت به نحویکه دیروز وی مجبور به پس گرفتن حرف های خود در این خصوص شد

طهران نبیره ری است بسازیدش آقای زاکانی

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو: تاکنون دیده یا شنیده اید جایی روستای یک شهری باشد و سپس آن روستا شهر شود و با شهری که زاده آنست کج و ماوج تا کند و آنرا حاشیه خود بنامد؟خدا لعنت کند آن اخته تاجدار را که برا مصون ماندن از جنوب و شرق ایرانشهر؛ روستای شمالی ری {طهران } را به پایتختی انتخاب کرد و موجب ویرانی و به قهقرا رفتن ملک ری ، این شهر شش هزار ساله شد.شهری که نقطه مرکزی ایران در مسیر جاده ابریشم بود و تسلط بر آن آرزو یا رویای ملیون ها نفر در تاریخ بوده.حاج سردار خلبان کربلایی تا توانست آثار تاریخی ری را ویران کرد و از آن پارکیینگ ساخت.آقای شهردار شما راه ایشان را نروید.درست است که شما اصالتا فرزند ری نیستید و سالها در آن زندگی کرده اید همین باعث شود با شناختی که از نواقص و کمبود های شهری آن دارید برای آن همتی کنید پارک بزرگی برایش بسازید مبلمان شهری برایش تهیه ببینید و جفای قبلی ها را بر آن جبران کنید.اقای حناچی هم که حواسش به پرستو پرانی و دوچرخه سواری بود و ری را نمی شمارد.شما که در کنار چشمه علی یا رود سورن زندگی کرده اید خبر دارید اصلی ترین خیابانهای ری نیمه تاریک است و ری با این جنگل بتون که بدان افزوده شده نیاز به رسیدگی اساسی دارد و نگاه حاشیه طهران نگری بدان جفایی ست نابخشودنی که از دوره منعقد کردن کلام شروع شد و تاکنون این الگو واره فکری بدان ادامه دارد.اقای شهردار نمیدانیم زاکان کجاست و چقدر بدان عرق خاطر دارید اما بدانید شهری که در آن عمر سپری کرده اید هم عرق خاطر شما را می طلبد و اگر از انتصابات رهایی یافتید به خلاِ مراکز فرهنگی اجتماعی در این شهر کهنسال فکر کرده و برای ساخت اینگونه مراکز در ری اقدامات مفیدی انجام دهید.بدون شک توجه یا عدم توجه به ملک ری که در آن زیسته اید در حافظه تاریخی ما و آیندگان  می ماند و هر اقدام مثبت یا دیگر شما مورد قضاوت مردم قرار خواهد گرفت.آقای شهردار سازندگی ری نام نیک بر شما به یادگار خواهد نهاد و این کهن بوم ویران شده را از معضلات عظیم آن برهانید.توجه به بالاشهر در دوره حاج سردار خلبان کربلایی به قدر کفایت انجام شده حالا نوبت جنوب شهر است که ملک ری نام دارد و رسیدگی اساسی می خواهد تا جوانانش با حضور در مراکز فرهنگی هنری اجتماعی مستقل از معضل اعتیاد،خلاف و…رهایی یابند.اقای زاکانی شهردار منطقه یک بودن هنری ندارد اگر ملک ری را آباد کردید و معضلاتش را برطرف، رضایت خاطر اهالی جنوب شهر دنیا و اخرت شما را بیمه می کند.این گوی و این میدان.تاریخ شما را نظاره می کند

# طهران نبیره ری است بسازیدش آقای زاکانی

# امیرفرض اللهی

هنرمندان بزرگ، شورشگرانی بزرگ علیه خویش اند

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو: رکسانا قهقرایی

فرشاد فرشته حکمت یکی از فیلمسازانی است که تعلق خود را به زادگاهش در برخی از آثار سینمایی خود آشکار ساخته است. وی متولد ۱۳۴۱ در کازرون است و مجموعه ای از شش فیلم، نیز درباره آیین ها، مناسک، آثار باستانی، صنایع دستی، طبیعت، زیست بوم و آداب و رسوم مردمان این منطقه ساخته است. همچنین از جمله آثار دیگر وی می‌توان به «حافظ و گوته»، «خدایگان خاک»، «غزل آفرینش»، «رازهای ایران زمین»، «سحر، لحظه بی زمان»، «باران در آفتاب» و…  اشاره کرد. فرشته حکمت دارای مدرک دکتری در گرایش مطالعات عالی هنر است و به عنوان عضو هییت علمی در دانشکده هنرهای نمایشی و موسیقی پردیس هنرهای زیبای  دانشگاه تهران تدریس می کند.

وی دارای تالیفات متعددی از جمله کتاب های « سینمای شاعرانه»، «تا بارگاه شیرین»، «سرزمین ممنوع»، «راز سپهر»، مجموعه شعر «باد کولی و گنجشک خیس»،«چشم به راه فردا»،«شبان های بی رمه» و… است.

«شروه در مهتاب» که به تعبیر برخی از منتقدان، درخشان ترین فیلم این هنرمند محسوب می شود، به گفته خودش نقطه عطفی است که او را وارد جریان فیلمسازی با رویکرد اتنوگرافی و قوم نگارانه کرد.اپیزود« شروه در مهتاب» از یک مجموعه شش قسمتی درباره آثار باستانی و فرهنگ مردم کازرون در سرزمین پارس است که به عنوان یادبودی برای زادگاهش؛ آن را تولید کرده است. فیلمی که به معرفی صنایع دستی فراموش شده و هنرهای ناب اهالی این منطقه می پردازد و با پرهیز از لحن مستقیم در عین به تصویر کشیدن رنج ها و مشقت های زندگی روزمره اهالی، شور و جوشش درونی شان را نسبت به زندگی در ترکیبی از رنگ های بی بدیل عیان می کند. این فیلم مستند که علیرغم نداشتن دیالوگ راوی قصه، گویای زندگی است، در عین حال می تواند منبعی تصویری برای حفظ آداب و رسوم و عاداتی باشد که در معرض خطر فراموشی قرار دارند.

فرشته حکمت که به تازگی فیلم داستانی «آلماگل» خود را درباره اقوام ترکمن بعد از ۱۱ سال ماندن در پشت سدها و موانع موجود، اکنون از نیمه اردیبهشت، بر پرده اکران سینمای هنر و تجربه می بیند، نمی داند باید از این اتفاق خرسند باشد یا نه! در این گفت و گو نگرش و دیدگاه خاص خود را درباره ماهیت و هدف اصلی از فیلمسازی شرح داده است. او معتقد است اگرچه هنرمند در مواردی وامدار اندیشه و تفکر هنرمندان بزرگ پیش از خوداست، اما آنچه در نهایت به عنوان اثر هنری خلق می کند، حاصل دیدگاه ویژه و سبک شخصی اش است یا دست کم باید اینطور باشد. این فیلمساز و نویسنده همچنین می گوید سینما کلاژی از هنرهای دیگر نیست و موسیقی، دیالوگ و حتی روایت و قصه ذات فیلم ناب نبوده و تنها پیرایه های آن هستند.

فرشته حکمت در این گفت و گو همچنین به خلا ارتباط متقابل و موثر مجامع دانشگاهی و سینمایی، ضعف های تلویزیون،  تخریب های ناآگاهانه و آگاهانه آثار باستانی و ارزشمند تمدن ایران و… اشاره کرده است:

 

 

به نظر می رسد «شروه در مهتاب» را بیشتر باید یک مستند مردم نگارانه بدانیم تا مستند باستان شناسی.

«شروه در مهتاب» یک اپیزود از مجموعه ای شش قسمتی است. در این مجموعه من دو رویکرد را در پیش گرفتم. سه اپیزود از کار در حوزه باستان شناسی به آثار برآمده و کشف شده از دل خاک می پردازد. این در حالی است که تاکنون تنها بخش اندکی از شهر بیشاپور که زمان تاسیس آن به دوره‌های آغازین تمدن ساسانی بر می گردد، از زیر خاک بیرون کشیده شده است که کاش همین میزان کشف هم اتفاق نمی افتاد تا همچنان در پرده گنجینه خاک برای نسل های آینده نگهداری می‌شد.

چرا؟

متاسفانه شدت آسیب هایی که به آثار باستانی تمدن ساسانیان در این منطقه در سه دهه اخیر وارد است را طی هزار و هفتصد سال پیش از آن سراغ نداریم.

اما برسیم به رویکرد دوم تان در پرداختن به سه اثر دوم مجموعه.

در این بخش‌ها جنبه های آیینی و مردم شناسی برایم مهم تر بوده است. اما لازم می دانم بگویم که من فیلمساز مستند هستم و نه مستندساز. هیچ یک از فیلم هایم را نمی توانم در دسته بندی مستند سازی قرار بدهم. زیرا هدف مستندسازی اساسا اطلاع رسانی مستقیم به مخاطب است و معمولا جنبه آموزشی، گزارشی یا خبری دارد. این روش کار، با هدف شناسایی و هشدار در پی ایجاد سلسله تغییراتی به سمت بهینه شدن شرایط پیش می رود و لزوما اثر هنری به شمار نمی رود. در این شیوه، مستندساز ژورنالیستی است که به جای قلم، دوربین به دست گرفته و توانسته است رویدادی یا واقعیتی را ثبت کند. البته اگر او قضاوت شخصی خود را وارد اثر نکرده و تماشاگر را به تفکر و پرسش ترغیب کند، مستندساز موفقی است.

البته غالب مستندهای ایرانی در دسته مستندهای گزارشی قرار می گیرند.

من متکی بر مطالعات و تجربه هایم، تفاوتی اساسی بین مستندسازی و ساخت فیلم مستند قائلم. برای ساخت هر فیلمی اعم از فیلم های علمی-تخیلی، داستانی و دراماتیک نیاز به پژوهش های کتابخانه ای و میدانی است. همچنین مولف باید نسبت به موضوع کار خود تحلیل و نقد داشته باشد. هنر محصول اتفاق نیست. دوره کوتاهی در تاریخ هنر جنبش دادائیسم شکل گرفت که البته به تدریج از دل آن سبک های سوررئالیسم و اکسپرسیونیسم پدید آمدند که هریک دارای تعریف های سبکی و ساختاری بودند. اما اثر هنری محصول نوع نگاه ویژه ای است که هنرمند به جهان دارد و علاوه بر توانایی های ذاتی از مسیر تجربه و مطالعه آن دیدگاه را پرورانده است. این که چطور رویاهای هنرمند به اثر هنری تبدیل شود، بزرگترین اتفاقی است که در عالم هنر رخ می دهد.  مطابق با این نگاه، هر گاه که یک فیلمساز هنرمند به سراغ موضوعی می رود، حتی اگر موضوع صنعتی باشد، خودش و تاویل خودش را به پدیده اضافه می کند. زیرا در این صورت است که می توان محصول ویژه ای خلق کرد. به شرط آن که هنرمند با تمام وجود اندیشه خود را به پدیده اضافه کند. نمی شود با اضافه کردن اندیشه و نگرش دیگران به کار،اثر هنری تازه ای خلق کرد. تقلید و تابعیت از یک موج در دنیای هنر فاقد نوآوری بوده و برخوردی رباتیک با خلق اثر هنری است و در واقع نتیجه اش خلق اثری نیست و موفق نمی شود که انرژی هنرمند را آشکار کند، با مخاطب ارتباط بگیرد و تاثیر عاطفی، خردورزانه و شهودی بر مخاطب بگذارد. همان سه تاثیر بزرگی که هنر می تواند بر مخاطب بگذارد. از این رو هنرمندان مولف و آفرینشگر همواره در تاریخ کسانی بوده اند که به کشف های ویژه و شخصی خود احترام گذاشته اند.

آیا «شروه در مهتاب» روایت واقعیت موجود است؟ صنایع دستی و هنرهای بازنمایی شده در این فیلم همگی به حیات خود ادامه می دهند؟

«شروه در مهتاب» بیشتر جنبه های آیینی و مردم شناسانه دارد و بسیاری از صنایع دستی و مراسم آیینی حاضر در این فیلم، دیگر وجود ندارد. این فیلم گزارش واقعیت موجود نیست. بلکه بسیاری از بخش ها بازسازی شده است. اما سعی کرده ام به اصالت رویدادها و پدیده ها نزدیک شوم. اگرچه نمی توانم ادعا کنم تصویرگر واقعیت محض هستم. چراکه اساسا از دیدگاه من، واقعیت محضی وجود ندارد. اگر انسان از چرخه زمین حذف شود، دیگر تعریف و تحلیلی از زمین و معنای پدیده هایش وجود ندارد. درخت ون گوگ با درخت رامبراند متفاوت است. زیرا این دو از پنچره های دو پارادایم متفاوت به یک پدیده نگریسته اند. در حالی که ظاهرا حقیقت درخت یگانه است که البته به نظر من نیست. اما شکل بازتاب آن در آثار هنری به تعداد هر هنرمند فرق می کند. اساسا تفاوت هنرمند با مردم عادی در این است که با وجود آن که مردم نیز احساسات مشابهی با هنرمند را تجربه می کنند، اما هنرمند ابزار و توانایی تبدیل دریافتها و احساساتش را به آفرینش هنری دارد.

در ساخت فیلم «شروه در مهتاب» سعی کردم ظرفیت های اتنوگرافی منطقه را بازنمایی کنم. این مجموعه اولین تجربه من در حوزه فیلمسازی مستند بود. زیرا پیش از آن در زمینه ساخت ویدئوکلیپ فعالیت کرده بودم و بیشتر فیلمنامه های داستانی و سینمایی می نوشتم. با این پیشینه هرگز تصور نمی کردم در کنار تولیدات دیگرم به فیلمسازی مستند نیز روی بیاورم. شاید در شرایطی خاص یک ضرورت باعث این رویکرد شد.

چرا کازرون را برای این منظور انتخاب کردید؟

این سرزمین کهن و باستانی محل تولد من است، پاره‌ای شگفت انگیز از سرزمین پارس.البته من بیش از ۸ تا 9 سال از عمرم را در شهر زندگی نکرده ام. اما به هر حال محیط بر فکر و انتخاب های افراد تاثیر می گذارد. قدم زدن های من در دوران کودکی در کنار تندیس ها، نقش برجسته ها و آثار معماری باستانی دوران ساسانی و هخامنشی در استان پارس تاثیرات ژرف بر من گذاشت. به ویژه این که در همان دوران کودکی نخستین کتابی که پدرم به من هدیه کرد و مرا تشویق به خواندن آن کرد کتابی در زمینه تاریخ تمدن مصر و ایران باستان بود.

در بخشی از دوران کودکی و نوجوانی ام سرزمینی مرا احاطه کرده بود که از طبیعتی بکر و باشکوه برخوردار بود و به عنوان مرکز دو امپراتوری بزرگ باستانی هخامنشی و ساسانی سرشار از آثار باستانی بود. نقش برجسته های چشمگیر تنگ چوگان، آثار باستانی شهر بیشاپور کازرون، شگفت انگیزی معبد آناهیتا با معماری باشکوه اش و آیین پرستش ایزد بانوی آب، مجموعه نقش برجسته هایی که مثل پرده های سینما با سنگ تصویر شده اند در تنگه چوگان و رو به روی شهر بیشاپور و رودخانه خروشان همجوار آن همگی خودآگاه و ناخودآگاه بر ذهنم تاثیر گذاشته بودند. در ذهنم موسیقی کوبیدن پتک آهنگران بر آهن گداخته، آواز دسته جمعی نمدمالان به وقت ساختن نمد، مانند یک گروه کر در یک سمفونی زیبا که هم طنین رنج داشت و هم لذت، تولد فرشی زیبا از پشم های خیس که با نقش های سنتی ایران مثل سروهای خمیده در آمیخته است، همگی بخشی از خاطرات کودکی و نوجوانی من بود که سعی کردم در دو اپیزود «غزل آفرینش» و «شروه در مهتاب» از این مجموعه آنها را به تصویر درآورم. در واقع حس من به دریاچه زیبای «پریشان» با بیش از ۲۷۰ گونه پرنده مهاجر، که دراطرافش کلونی جذابی از نژادهای عرب، لر، ترک و پارس ساکن بودند، من را در فضایی قرار می داد که یک سمت آن بارانی از تصاویر و مناظر زیبای آثار باستانی بود و سمت دیگرش دریاچه ای که در هر ساعت از شبانه روز، شخصیت و رنگش تغییر می کرد و شاید به همین دلیل نامش پریشان بود! نیزارهای موجود در اطراف این دریاچه، پلیکان هایی که پریشان را خانه امن خود می دانستند و… در ذهن من نقش بسته بودند و در فیلم شروه در مهتاب و بقیه اپیزودهای مجموعه «از بیشاپور تا پریشان» بازآفرینی شدند. در این فیلم‌ها، به هیچ وجه قصد اطلاع رسانی مستقیم به مخاطب نداشتم. زیرا معتقدم او برای کسب اطلاع در این زمینه ها می تواند کتاب خواندن را انتخاب کند.نگرش من بیشتر از زمینه ای اسطوره شناسی، آیینی و نمادین برخوردار بود. در این فیلمها من از پشت این پنجره ها به فرهنگ، طبیعت و آثار تاریخی این سرزمین نگاه کردم.

البته شرحی هم به صورت یک کپشن در انتهای فیلم «شروه در مهتاب» برای معرفی صنایع دستی آورده شده است.

بله اما آن توضیحات، پیوست فیلم بود و از متن اصلی فیلم جدا بود و صرفا برای پاسخ به بینندگانی که چنین پرسشهایی داشتند: اینجا کجاست و این آدمها چه می کنند؟

خط داستانی در فیلم های «غزل آفرینش» و «شروه در مهتاب» کاملا مشهود است. البته طبیعت نقش برجسته تری در غزل آفرینش دارد. شروع این فیلم با نمایش آیین سوگواری و مرگ با ریتم کند موسیقی در ابتدا، ادامه یافتن فیلم با جریان حیات و تکاپو و تولد جوجه پلیکان ها و دوباره کند شدن ریتم فیلم و حزن برخاسته از آن کاملا روایت گونه است. اما شاید جنبه های انسانی در «شروه در مهتاب» بیشتر باشد. به سوال اولم بر می گردم. از این نظر آثار شما را مستند خواندم که به ثبت تاریخ می پردازند و از این جهت می توانند نقطه عطفی برای گردآوری یک سند تصویری باشند. آیا این روند فیلمسازی تان تاثیری هم بر حفظ و ثبت ملی آثار و آیین های کهن و باستانی داشته است؟

در این باره باید سازمان میراث فرهنگی نظر بدهد و گزارش ارائه کند. اما یکبار مدیر مجموعه تاریخی بیشاپور به من گفت از زمان پخش این فیلم به بعد، تعداد بازدیدکنندگان آثار باستانی بیشاپور از نظر کمی و کیفی بیشتر شده است. زیرا بازدیدکنندگان تحصیل کرده بسیاری از منطقه دیدن می کنند. برای من اگر حتی یک فرد صاحب فکر و اندیشه هم به جمع بازدید کنندگان این منطقه اضافه شود، رویداد مهمی رخ داده است. افسوس می خورم برای رهگذرانی ناآگاه و بی خرد که زیر نقش باستانی زانو زدن امپراتور روم والرین در مقابل شاپور ساسانی آتش روشن و کباب درست کرده‌اند و کسانی دیگری که آگاهانه یا ناآگاهانه بخش‌هایی از این نقش‌های تاریخی را به شیوه هایی دیگر ویران کرده‌اند!

چه بسا نقش مردم در تخریب برخی از این آثار پررنگ تر هم هست.

وقتی میزان آگاهی و شناخت مردم نسبت به ارزش آثار تاریخی کم باشد، میزان احساس مسئولیت آنها نسبت به نگهداری بهینه آثار تاریخی نیز کاهش می یابد. بخشی از وظیفه ایجاد شناخت برعهده دولت است که به خوبی به جا آورده نمی شود. اما سهم خود مردم هم برای حفظ آثار باستانی بسیار زیاد است. اگر پلیس کنار یک منطقه باستانی قرار نداشت، نباید روی آثار یادگاری نوشت! یادم است در یکی از سفرهایمان به منطقه ای میان استان خوزستان و استان پارس راهنما ما را به مکانی برد که نقش های باستانی دوران مادها را دربر می گرفت. نقش های باشکوهی که برخی از آن ها روایت جنگ ها و آیین‌ها را شامل می شد و بسیار شگفت انگیز بود. اما متاسفم بگویم که هیچ نگهبانی در آنجا وجود نداشت. همچنین به طور همزمان گروهی از یک مدرسه برای بازدید به منطقه آمده بودند و در فاصله ای که ما از یک نقش به نقش دیگر عبور کردیم، آن ها با رنگ روی یکی از نقش ها خط کشیدند و چوپانی که وظیفه محافظت از نقش ها را داشت، هم با تکه آهنی داشت رنگ را از روی نقش پاک می کرد. در حالی که این اشتباه او باعث از بین رفتن خطوط نقش می شد و بیشتر از رنگ زدن به نقش آسیب می زد. متاسفانه این وضعیت حفاظت از آثار باستانی در ایران است! حال آن که بر اساس کشفیات باستانشناسی در ایران بیش از ۹ هزار سال سابقه تمدن شهرنشینی وجود دارد. سکه ها، تندیسها و آثار باستانی در دل همین خاک قرار گرفته است. اما چه مقدار از این آثار در موزه های ایران قرار دارد و چه بخشی از آن ها در موزه های خارج از کشور؟! و چه بخشی توسط افراد سودجو یا دستهای قدرت پشت پرده از بین رفته یا قاچاق شده است؟! همین چند سال پیش بود که طلای یکی از لوح های داریوش توسط یک دزد میراث فرهنگی آب شد تا از ایران به صورت یک قطعه طلا خارج شود. در حالی که اصل این لوح باستانی را با هیچ قیمتی نمی شد ارزش گذاری کرد. متاسفانه ما ضعف های امروزمان را نمی بینیم و دائما در حال افتخار کردن به به گذشته هستیم، اما نمی دانیم این گذشته در وضعیت کنونی مان هم باید تاثیر بگذارد. البته من معتقد نیستم که تاریخ ایران سراسر درخشان و پر افتخار بوده است، دوره هایی تاریک، دردبار و تلخ نیز بخشی از این تاریخ است.اما بی تردید سرزمین ما در گذشته های تاریخی خود گامهای بزرگ و درخشانی در زمینه کشفیات پیشرفتهای علمی به ویژه از نظر پزشکی، ستاره شناسی، علم ریاضی، شیمی و برخی از علوم و فنون دیگر داشته است اما پرسش بزرگ این است که بازتاب این گذشته در زمان حال تا چه حد است؟

آیا می توان برخی از این ضعف های شناختی را به دلیل فاصله و عدم ارتباط پیوسته و مناسب دانشگاه و سینما در زمینه اطلاع رسانی به مردم نسبت داد؟

بی تردید نه تنها ساخت فیلم مستند بلکه خلق هر اثر هنری باید مبتنی بر پژوهشی ژرف باشد. اولین گام پژوهش هم بررسی آثار و آراء دیگران درباره موضوع مورد نظر است.پژوهش دقیق می تواند ذهن فیلمساز را پخته تر کند به رشد اندیشه او در روند تحلیل و تاویل پدیده ها کمک کند و با پرهیز از تکرار آثار پیشین، او را به سوی آفرینشهای جدیدی راهنما شود.

پژوهشهای دامنه دار کتابخانه ای اعم از خواندن کتاب و مقالات مرتبط و همچنین تحقیقات میدانی بنیان اساسی تولید آثار هنری و ادبی است.

بیشترین کتاب های تاریخی ما را باستانشناسان و تاریخدانان غربی نوشته‌اند. میان اندیشه های غربیان دیدگاه های مختلفی وجود دارد و آثارشان با تحلیل ها و فرضیات متفاوتی نوشته شده است. برای یک فیلمساز بسنده کردن به مطالعه یک یا دو کتاب برای ساختن یک فیلم تاریخی و باستانشناسی کافی نیست.از نظر من، فیلمساز باید نظرات مختلف را بررسی کرده و در نهایت به تحلیل و دریافتهای شخصی خود برسد. وظیفه هنرمند این نیست که انبار اطلاعات دیگران باشد. خود فیلمساز بعد از  پژوهش های مختلف، از دانش گسترده ای برخوردار می شود، اما این دانش تا با بینش ترکیب نشود به کشف و آفرینش منجر نمی شود. آثار بزرگ هنری محصول پژوهش، بینش و نوآوری است. هر اثر هنری گشودن پنجره‌ای تازه برای تماشای شگفتی‌های جهان است. پنجره ای برای دیگرگونه و دگرگون دیدن زندگی و جهان هستی. پنجره ای تازه برای اندیشیدن.

یکی از کمبوها و خلاهای همیشگی نبودن ارتباط میان  دانشکده ها و دانشگاه‌های هنری و بدنه سینمای حرفه ای است. برای رشد پژوهشهای نظری و تئوریهای سینمایی و رشد و تکامل تولیدات سینمایی و فلیمسازی باید شبکه‌ای  از داد و ستدهای علمی و حرفه‌ای پدید آید تا سازمان‌های سینمایی، کمپانی‌های فیلمسازی و دانشکده‌های سینمایی از دست آوردهای یکدیگر به شکل سیستماتیک استفاده کنند. بسیاری از اتفاقات مهم سینما و جریان فیلمسازی باید در دانشگاه تئوریزه، نقد یا کشف شود و کتاب ها و مقالات علمی پژوهشی گسترده ای درباره آن ها نوشته شود. تا این ارتباط ضروری پدید نیاید شاهد تولد موج‌های تازه و جریان‌های تاریخساز در عرصه سینمای کشورمان نخواهیم بود.

تلویزیون چقدر سهم خود را به خوبی در این زمینه ادا می کند؟ و اصولا باید چگونه عمل کند؟

همه بخش هایی که تولید فیلم برای سینما و تلویزیون را برعهده دارند، می توانند سمینارهای مشترک علمی درباره ارزیابی و آسیب شناسی سینمای ایران در همکاری با دانشگاه ها برگزار کنند. من درباره نقد جریان های فیلمسازی در ایران چند سال است که با دانشجویان رشته سینما در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه تهران کار می کنم. اما تاکنون محصول این پژوهش ها در سینمای حرفه ای ما بازتابی نداشته و حتی در مجلات سینمایی هم منعکس نشده است. انگار هرکس کار خود را انجام می دهد و از نقطه صفر شروع می کند بنابراین پیشرفت چشمگیری در کارها دیده نمی شود. زیرا سازمانی از ارتباطات بین فیلمسازان به شکل انفرادی و نهادهای سینمایی و شرکت های فیلمسازی وجود ندارد.

به نظرتان چرا تلویزیون به موضوعات باستان شناسی روی خوش نشان نمی دهد یا اگر تلاشی در این رسانه برای پرداختن به این حوزه صورت می گیرد، حداقلی و نازل است؟

مشکل فقط بی توجهی به موضوعهای باستانشناسی و تاریخی نیست، مشکل اصلی تلویزیون ایران، انحصاری و دولتی بودن آن است. حتی اگر تعداد کانال های آن چند برابر شود، تا زمانی که شبکه های تخصصی و خصوصی برای تولید، معرفی و عرضه آثار هنری ایجاد نشود، شرایط رقابتی ایجاد نمی شود. شبکه های تخصصی و خصوصی معمولا در جذب هنرمندان و خلق آثار ویژه، موفق تر هستند. اما در شرایطی که همه چیز تحت نظارت و کنترل دولت است و اجازه ظهور پدیده ای خارج از این فضا داده نمی شود نمی توانیم شاهد پیشرفت چشمگیری در ساختار برنامه‌ها، سریالها و فیلمهای تلویزونی باشیم. هراس شدیدی از نقد و نگرشهای متفاوت وجود دارد در حالی که در یک جامعه باز،منتقدان می توانند باعث رشد باشند. با توسعه فضای نقد است که خود توسعه هم محقق می شود.

به نظر می رسد وقتی تلویزیون برنامه ها و فیلم های مستند را به قشر خاصی محدود می کند، وقتی با تمرکز بیشتر بر سریال سازی و برنامه سازی ذائقه او را به سمت هنرنمایش بیشتر سوق می دهد، طبیعی است که بینندگان هم مستند را دغدغه مند دنبال نخواهند کرد.

فیلمهای مستند کانالهای ویژه خود و مخاطبان ویژه خود را دارند، تماشاگر حق انتخاب دارد که برنامه مورد علاقه خود را تماشا کند. اما تعریف فیلمسازی با برنامه سازی متفاوت است. برخی کارها در این زمینه، بیشتر برنامه مستند اند نه فیلم مستند. این دسته از تولیدات، اطلاعات مستقیمی را در ساختاری غیر هنری ارائه می کنند. این که یک کارشناس یا مجری پشت میز بنشیند و اطلاعاتی به بیننده بدهد و لابلای حرفهای او هم پلانهایی پخش شود، فیلم مستند نیست. برخی برنامه های مستند تلویزیونی، ساختاری گسیخته و غیر خلاقانه دارند. زبان تصویر بسیار ضعیف است و همه اطلاعات با مصاحبه ها و نریشن به تماشاگر داده میشود. بیش از کلام،  این تصویر در یک اثر است که باید گویا باشد. بخش عمده ای از تولیدات سینمایی و تلویزیونی در ایران بسیار پر حرف و سخنران اند. این فیلمها آثاری برای شنیدن هستند نه برای دیدن.

آیا به همین دلیل بیشتر آثار شما بدون دیالوگ است؟

من معتقدم واژه متعلق به حیطه ادبیات است. بنیان سینما بر تصویر قرار دارد.تصویر باید دارای زبان و بیان باشد. معنا را تماشاگر باید کشف و دریافت کند و نه اینکه آنها را با گفتار و سخنگویی بشنود.آزادی اندیشیدن و دریافتن، نخستین حق تماشاگر است.

حتما سینمای صامت هم چنین بنیان فکری را مد نظر داشت.

سینمای صامت یکی از نقاط اوج تاریخ سینما بود. همچنان برخی از نظریه پردازان سینمایی معتقدند سینمای صامت، سینمای ناب بوده و هست و بعد از آن کلام و سخنگو شدن سینما، ناخالصی را وارد دنیای سینما کرد.

سینما، کلاژی از هنرهای دیگر نیست. موسیقی، دیالوگ و حتی روایت و قصه ذات سینما نیستند. داستان بیش از آن که در کلام ایجاد شود باید در تصویر منعکس باشد. مجموعه ای از تصاویر در یک فیلم، درام را شکل می دهند. فیلمساز با دریافتی نشانه شناسی، باید نگاه خود را آنقدر تربیت کند که هر شی در فیلم او ارتباط ارگانیک خود را با فضا حفظ کند. این اتفاق نتیجه تجربه و مطالعه است. لزوما هر آنچه بر پرده سینما و صفحه تلویزیون نقش می بندد، اثر هنری نیست. اثر هنری باید تاثیر تازه ای ایجاد کرده و رد پای جدیدی را بر جای بگذارد. درست به همین دلیل است که هنوز به عنوان مثال از فیلمسازی مثل اورسن ولز و نوآوری هایش در سینما و رادیو یاد می شود. بنابراین اگرچه ابزارها تغییر می کنند، اما توان هنری هنرمند می تواند بر ابزار تاثیر گذاشته و جریان سازی کند. دراین صورت او صرفا یک مقلد نیست و می تواند رد پای جدیدی را ایجاد می کند. سینما اگرچه از موسیقی، نقاشی و سایر هنرها استفاده می کند، اما می تواند در عین حال وابسته به هیچ یک نباشد.

فیلم حتی می تواند بازیگر نداشته باشد و به پدیده های طبیعی و اشیا موجود، هویت انسانی بدهد. حلاج، ابن عربی، مولانا و سهروردی هر کدام به گونه ای به معرفت اشیا باور داشتند. حضور و چیدمان اشیا در کادر نگاه ما، شبکه‌ای گسترده از معناها را پدید می آورند!

در واقع هنر بنا به این تعبیر، نوعی کادره کردن جهان است و اثر هنری زمانی خلق می شود که ابتدا حذف و سپس اضافه کند. در واقع در چیدمان یک کادر که عناصر آن از طبیعت برداشته شده است، جهان تازه ای خلق می شود که هم وابسته به واقعیت موجود است و هم نیست. این جهانی دگرگون است که در دل جهان موجود هنرمند آن را پدید آورده و هویت جدیدی به آن بخشیده است. این جهان دگرگون، عناصر خود را از جهان واقعی وام می گیرد اما شگفتی تازه ای خلق می کند.حذف و اضافه کردن و کادره کردن پدیده های جهان برای آفرینشهای تازه هنری به مطالعه، پژوهش و اندیشه ژرف نیاز دارد.

بنابراین جایگاه سبک در فیلمسازی چه می شود؟!

هنرمندان بزرگ در رشته های مختلف هنری صاحبان اندیشه های ژرف و افراد متفاوتی هستند. آن ها پیش و بیش از همه علیه خود شورش کرده و دائما در حال تغییر اند. تغییر تفکر آن ها به تغییر سبک هنری شان در طول زندگی منجر شده است. تغییر سبک نیز محصول تغییر پارادایم و الگوی فکری و نگرش نسبت به جهان است. سبک، فرمی برای فکر است. وظیفه تشخیص و شناسایی سبک، برعهده منتقد است نه هنرمند. زیرا هنرمند باید دنیای خود را بسازد و این تماشاگران، منتقدان و پژوهشگران حرفه ای هستند که اثر هنری او را ارزیابی و شناسایی کرده و تشخیص می دهند که سبک هنری او چیست.

جریان درست نقد به معنای دیدن نقطه ضعف های یک اثر و برخورد تخریبی و تهاجمی با هنرمند نیست، بلکه به معنای کشف ارزش های اثر هنری است، حتی اگر اثری تنها از یک ارزش برخوردار باشد.

کار مهم فیلمساز ایجاد پرسش است نه پاسخ. فیلمهای بزرگ هنری پرسشهای بزرگ برمی‌انگیزند.اثر موفق اثری است که با پایان فیلم، تمام نمی شود و در ذهن مخاطب زندگی اش را ادامه می دهد. اثری که بخواهد حکم صادر کند به استبداد دچار می شود.

هنری که بتواند برای مخاطبان راهی برای اندیشیدن نسبت به خود و جهان پیرامون خود فراهم کند، یک هنر ایده آل است.

 

چاپ شده در شماره چهارم مجله هنر سیاه سفید.ویژه نامه مستند باستانشناسی بعداز انقلاب