خانه وبلاگ صفحه 41

حلوای چندمیلیاردی هنر بر گورش حراج شد

هوالباقی.بهشت زیر پای نفله کنندگان بیت المال است.بدینوسیله اعلام میشود در راستای وظیفه ملی تاریخی برخی،در یک سمیناری که اسم جشنواره هنری یدک می کشید چندمیلیارد تومان بین مهندسین نفت که خود را بدون تخصص به کار فرهنگی زده اند عده ای مدیر بسیار بالیاقت و کارمندی که چند باری در دفتر قلابی ترین اصلاح طلبان ایران دیده شده است و در کار رسانه فرق سوتیتر از لید را نمیداند و به بچه خواهر سید خندان معرفی شده تا بیوگرافی برایش ساخته شود و یک سری خارجی بد بخت که در سطح درجه سوم هنر قرار داشته و ارتباط تصویری سطح بالا برقرار کرده اند بواسطه یک مدیر ورشکسته هنر که در خانه قوام مستقر است حراج شد و خدارو شکر سمی ناهار شام امسال نیز با کفایت هرچه تمام تر به اسم جشن پاره بین خودی ها تقسیم شد.باشد که مورد قبول حضرت حق قرار گیرد حتا اگر ایندگان از این شیوه برگزاری با عنوانی حظیظ یاد کنند مسیولان مربوطه دین خود را به نحو احسن در به حراج گذاشتن ابروی یک جشن پاره هنری ادا فرمودند.جشنواره ای که سه دهه پیش در سطح یک جهان مطرح بود و اکنون در اسفناک ترین وضع خود دیده می شود.امید که خداوند این حراج را از جانب این مسیولان دلسوز و وظیفه شناس این بخش هنر مملکت قبول بفرماید و برنعمات آن در سالهای اینده نیفزاید چرا که کفران نعمت است و…              آمیییییین

هیچ پیرایه بهتر از شرم نیست؛نقد پسر بازرگان بر سخنان ابراهیم گلستان

خبرنگار از آقای ابراهیم گلستان – در آن‌سوی خط – درباره‌ی درگذشتِ مرغ نادره‌تکرار ایران، استاد شجریان، می‌پرسد و دلایل اقبال مردم به او را جویا می‌شود. آن‌چه از سخنان مغشوش و پرگُسستِ او می‌توان دریافت، این‌هاست: «نه دیده بودم و نه می‌شناختمش، اما آوازش مطبوع بود و به دلم می‌نشست. اقبال مردم نیز ملاکی معتبر نیست، جُستنِ جای خوب نیز در جامعه‌ی ایران کار دشواری نیست. مردم در فقر فکری‌اند، جامعه هیچ‌گاه قاضی خوبی نبوده است…»باقی، سخنانی از همین دست است. تلاش و تکاپوی مُجری در استخراجِ سخنانی ملاطفت‌بارتر از کامِ گلستان ناکام می‌ماند. همچنان‌که تکریم و تجلیلِ آقای عباسِ میلانی (مهمان دیگر) از گلستان و ناسزا به آل احمد هم – که خوشایند اوست – افاقه نمی‌کند و گلستان، سُرخ و سرسخت، پا در یک کفش کرده و حاضر نیست شجریان را از حدّ و قواره‌ی یک آوازه‌خوانِ خوش‌صدا اندکی ارتقا دهد.
روز بعد – با آن‌که نتیجه‌ی بحثِ گذشته به‌روشنی نشان داده که گلستان با ناآگاهی‌ای که از موسیقی و نقش شجریان دارد، انتخاب مناسبی برای موضوع درگذشت شجریان نیست – خبرنگارِ محترم خود را به اقامتگاهِ گلستان می‌رساند و ضمن ادامه‌ی گفت‌وگوی شب پیش اصرار دارد از او، که به‌دلیل کهولت دیگر رشته‌ی تسبیحِ عباراتش گسسته، بپرسد ارزیابی‌اش از وضع فعلی چیست، چه خواهد شد و ملت ایران باید اکنون چه کند؟

اصرار دارد از مردی که در طول این سالیان در قصر ویکتوریایی‌اش جز به شکارِ قرقاول و تماشای فیلم و مطالعه و نگارشِ دلخواهش نپرداخته، نه استادِ سیاست است و نه درس‌خوانده‌ی تاریخ و فلسفه، نه لب به اعتراضی گشوده و نه در طول این سال‌ها قلم بر اعدامی و زندانی و شکنجه‌ای و فقری و تبعیضی گریانده، نسخه‌ای مشکل‌گشا بگیرد هدیه‌ی اصحاب را!

نویسنده‌ی مشهورِ ما در عوض، بی‌هنگام و بی‌موضوع، به‌جای تحلیلِ اجتماعی، مهندس بازرگان – این خصم قدیم – را هدف می‌گیرد و یکی دیگر از آن خاطره‌های صنعت نفت را از بُقچه‌ی تخیل بیرون می‌کشد.
می‌گوید بازرگان به او گفته است که آب کُر یعنی سه وجب و نیم در سه وجب و نیم در… و این آب آن‌چنان سنگین است که میکروب‌ها را در زیر خود لِهْ می‌کند! می‌گوید ببینید او این اندازه بی‌سواد بود، علی‌رغم این‌که استاد دانشکده‌ی فنی بود، و من به او گفتم که ذهنی کوچک‌تر از همان میکروب‌ها دارد. (نقل به مضمون)
واضح است که گلستان سندی برای این افترا نشان نمی‌دهد و البته از او هم پرسیده نمی‌شود که این ملاقات در کجا و کی انجام گرفته و آیا کسی دیگر نیز شاهد این گفت‌وگو بوده است؟ خاطره‌ای است که طبق معمول از انبان او به‌مصلحت بیرون می‌آید. کسی نمی‌پرسد که آیا قابل تصّور است کسی پس از هشت سال تحصیل، با مدرک مهندسی ماشین‌های حرارتی از اِکول سانترال پاریس بیرون بیاید و مهندس‌ها در دانشکده‌ی فنی تربیت کند و هفت اختراعِ ثبت‌شده در فیزیک سیالات و دستگاه‌های حرارت و برودت داشته باشد، آن‌گاه چنین چیزی بگوید؟ و گلستان که در آن زمانه حداقل پانزده سال از او جوان‌تر است، چنین پاسخی بدهد؟
من حتا شک دارم که ملاقاتی میان آن دو رخ داده باشد. باید بگویم که در طول حیات پدرم حتا یک بار هم نام گلستان را از او نشنیدم. به‌نظرم حکایت ایشان حکایت آن نویسنده‌ی مشهور است که گفته بود من در جوانی که حافظه‌ای سرشار داشتم، هم ماجراهای واقعی را به‌خاطر می‌آوردم و هم آن‌هایی را که هرگز اتفاق نیفتاده بودند. اکنون در پیرانه‌سر، تنها دومی را به یاد می‌آورم! (۱)
ناسزا‌های آقای گلستان البته حکایت جدیدی نیست، چندی پیش خاطره‌ای دیگر از دوران نفت و اقامت در آبادان به دست داده بود و بازرگان را با هیئتی چون دُن کارلئونه در فیلم پدرخوانده تصویر کرده بود درحالی‌که بادیگاردها و مریدان اطرافش را گرفته‌اند و فردی در حال اصلاح سر و صورتِ اوست و او همزمان اوامری صادر می‌کند…
این تصویرپردازی هم البته سینمایی -تخیلی است و از فرط وضوح در تضادی که با سلوک پدرم دارد، نیازمند هیچ توضیحی نیست.
درباره‌ی آقای گلستان البته کسی نباید انتظار انصاف و احترام داشته باشد. از کسی که همان آل احمد درباره اش گفته است «مرکز عالم خلقت است» و «من هیچ‌کس را این‌قدر اشرف مخلوقات ندیدم»، (۲)
از کسی که مرحوم دکتر خانلری را ابله، (۳)
احسان طبری را ابله‌ترین، (۴)
احسان یارشاطر را ابلهِ پرتِ چاخان، (۵)
هنرمندی چون سیاوش کسرایی را بی‌سواد، (۶)
و شاعرانی چون شاملو و نادرپور را ناآشنا با شعر می‌داند (۷)
و کسی که درباره فردوسی نیز نمی‌داند که «حکمت و حکیمی‌اش کجا بود؟» (۸)
و دخترش نیز او را آش درهم‌جوشی از شرافت و خباثت می‌داند، (۹)
نباید انتظار داشت که آتش در همه‌ی آفاق نزند.

اما من مدت‌ها فکر می‌کردم که چرا بازرگان؟ و چرا معمولاً با جملاتی که بویی از خرده‌حساب‌های شخصی دارد، به او حمله می‌برد؟ درحالی‌که بازرگان نه رقیب هنری او بود و نه ادعایی در ادبیات داشت و نه هرگز نقدی و یا نظری به فروغ فرخزاد داشت، تا این‌که نهایتاً یادداشت مرحوم نادر نادرپور در مجله‌ی روزگار نو، نکته‌ای را فرا یاد آورد. نادرپور می‌نویسد:

«او ( گلستان) در فاصله‌ی سوم شهریور ۱۳۲۰ و بیست‌وهشتم مرداد ۱۳۳۲ از شمار توده –نفتی‌های سرشناس بوده و در همان حال به عنوان دوبله‌کننده‌ی فیلم‌های تبلیغاتی شرکت سهامی ایران و انگلیس (و سپس کنسرسیوم) دستمزد‌های کلان می‌گرفته (است)… اندکی پیش از انقلاب تمام وسایل فرسوده‌ی کارگاه سینمایی‌اش را به سازمان رادیو تلویزیون وقت در ازای مبلغی گزاف فروخته به ساحل تایمز مهاجرت کرده…» (۱۰)

در واقع او پیش از ملی شدن صنعت نفت همزمان نقشی دوگانه بازی می‌کرده است. از سویی عضو حزب توده است و بورژوازی کمپرادور را لعن و نفرین می‌کند و در همان حال منتفع از قراردادهایی با شرکت نفت ایران و انگلیس است.

قابل حدس است که در جریان ملی شدن صنعت نفت در سال ۱۳۲۹ و ورود هیئتِ خلع ید به ریاست بازرگان به آبادان، این سبوها بشکسته و آن پیمانه‌ها ریخته است و تا چهار سال یعنی تا پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ آن‌گونه قراردادها با انگلیسیان، پاک به محاق تعطیل رفته است؛ چیزی که از حافظه‌ی درازمدت استاد رخت برنمی‌بندد.

شاید بهتر است این نکته را نیز بیفزایم که هرچند خدمت گلستان را به ادبیات داستانی، هنر عکاسی و سینمای مستند، نباید با اخلاقِ کژمدارِ او در یک کاسه ریخت و هر یک داوری جداگانه‌ای دارد، اما چیزی که عجیب است اشتیاق برخی اشخاص و رسانه‌هاست به این‌که او را همچنان و حتا در ۹۸سالگی، آن هم در حوزه‌هایی که اطلاعی از آن ندارد، به گفت‌وگو بکشند؛ چیزی که برای خودِ او از همه زیان‌بخش‌تر است.

حکایت امروز نویسنده‌ی ما حکایتِ تفنگ سَرپُری زنگارگرفته بر دیوار است که هرچند سال‌هاست به کار نیامده اما باروتش هنوز به کار است و به کوچک‌ترین اشاره‌ی دستی از ضامن رها می‌شود و کسی را زخمی می‌کند. می‌توان حدس زد که برای عده‌ای این کار تفنّن و تفریح محسوب شود. آن‌ها که می‌گویند خب، بله، او همین است! و همین صراحتِ بیان برای خود فضیلتی است. و منظورشان در حقیقت این است: مادام که دشنامی از سوی او به «ما» حواله نشده، این صراحت ستودنی است. صراحت از دید آنان یعنی ناسزا به دیگران.

به این ترتیب و متأسفانه او بخشی از ضمیر ناخودآگاهِ ما ایرانیان است… آن بخشِ دیکتاتورمسلک که برای رأی و شخصیت کسی حرمتی نمی‌شناسد و هر نکته‌ی خلاف باورش را بی هیچ شرمی با ناسزا پاسخ می‌گوید؛ آن‌چنان‌که امروزه به‌وفور در جامعه و نیز در فضای مجازی می‌بینیم.

دیگران در نگاه او یا متملّق و همداستان‌اند و یا وطن‌فروش و خائن و بی‌سواد. آن بخشِ خودشیفته‌ای که در هر حوزه‌ی مرتبط با فرهنگ ایران خود را مُطّلع جلوه می‌دهد، اما اطلاعی دقیق از تاریخ ایران ندارد. آن بخش که عافیت‌طلبانه در هیچ سنگلاخی خطر نمی‌کند، ولی مدّعی خلق و خالق است. آن بخش که از دین هم چیز چندانی نمی‌داند، ولی به‌شدت دین‌ستیز است. و این‌همه کم‌وبیش در شاهزاده‌ی قصه‌ی ما جمع است.

او نمادِ خشم ماست .آن بخشِ زودخشمِ دیرآشتی، که بخشی از – و خوشبختانه تنها بخشی از- هویت ماست.

***

۱) این مضمون از مارک تواین در کتاب «زندگی من» نقل شده است. البته در مثل مناقشه نیست و منظورم ابداً مقایسه‌ی این دو نویسنده از نظر سطح ادبی نیست.

۲) جلال آل احمد، یک چاه و دوچاله، نشر رواق، چاپ اول، ۱۳۴۲ ص ۲۷

۳) نقل‌قول از کتاب حدیث نفس، حسن کامشاد، نشر نی، چاپ چهارم ۱۳۹۲ جلد دوم ص ۱۸۲ و ۱۸۱

۴) همان، همان‌جا

۵) همان‌جا

۶) نقل‌قول از خانم بی‌بی کسرایی، دختر شادروان سیاوش کسرایی، در مکالمه‌ی شخصی. این مطلب با اجازه‌ی ایشان در این‌جا نقل شد.

۷) همان ۱۸۶

۸) همان، ابتدای بخش «بختک هیولاها»

۹) لیلی گلستان، فصلنامه‌ی «نگاه نو» آبان ۱۳۸۴ صفحات ۱۷۰-۱۸۸

۱۰) از کتاب حدیث نفس کامشاد، جلد دوم، صفحه‌ی ۱۸۶، به نقل از مجله‌ی روزگار نو

صدای ما خس و خاشاکیان پرواز کرد

چند هفته از پرواز درخت خوش برگ حنجره طلایی اواز ایران گذشته اما هنوز در شوک هستیم.همانقدر که رفتن علی حاتمی خسران زیادی بر پیکر هنرسینمای ایران ایجاد کرد؛درگذشت شجریان این درخت سبز اواز ایرانی و صدای بزرگ پارسی گویان جهان بی جانشین می ماند.صدای ما خس و خاشاکیان بود.ساعدی می گفت شبه هنرمند هیچ امر اجتماعی برایش مهم نیست هیچ جریانی اورا تکان نمی دهد…شجریان اما هنرمند واقعی بود و هماره دلش درگرو مردم بود.چقدر ترس از استقبال چندده میلیونی در مرگ او وجود داشت.تصاویری که دیدیم گویا و پویا بود.از انجا که امکان داشت مزارش به محلی از مراجعه بسیار وسیع مردم شود چاره در آن دیده شد که از دیدار مزارش عوارض گرفته شود به همین دلیل کنار اخوان دفن نشد و در موزه فردوسی بزرگ به خاک سپرده شد که حجم مراجعات به مزارش کم شود و عوارض از دیدار مزارش گرفته شود.عجب روزگار سختی داریم ما.حضرت فردوسی بزرگ نگهدارش باش که عزیزی ست نظیر خودت

بازخوانی یک جریان؛از کودک‌کشی تا کودک‌خوری در سینمای ایران

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو:علی خسروجردی
بیش از یک دهه از ساخت فیلم‌های «درباره‌ی‌ الی» و «جدایی نادر از سیمین» به کارگردانی اصغر فرهادی می‌گذرد. مقبولیت و مطرح شدن این فیلم‌ها در بین مخاطبان پرده‌ی نقره‌ای و موفقیت در جشنواره‌هایی مثل اسکار، باعث شد تا تقلید از این کارگردان در بین فیلمسازان ایرانی به پدیده‌ای رایج تبدیل شود. اینطور به نظر می‌رسد برخی از فیلم‌سازان و کارگردانان ایرانی به دنبال نو‌آوری برای سبک جدید در سینما نیستند و از دنیای فرهادی تقلید می‌کنند.
این تقلید در جنبه‌های گوناگونی نمود پیدا می‌کند. پایان باز فیلم‌ها، کتمان ماجرایی کوچک که باعث بروز مشکلاتی بزرگ می‌شود و در نهایت پدیده‌ی کودک‌کشی در سینمای ایران است که در سال‌های اخیر فیلم‌های زیادی با این ایده ساخته شده است. داستان این فیلم‌ها، حول محور مرگ یک کودک اتفاق می‌افتد.

کودک‌کشی ابتدا یک تعلیق بود

کودک‌کشی در درباره الی امتحان می‌شود، یعنی قبل از اینکه الی غرق شود، همه می‌گویند «بچه‌ کجاست؟» این به نحوی «مک گافین» هیچکاک است که فرهادی در تمامی فیلم‌هایش دارد. فرهادی تماشاگر را با چیزی سرگرم می‌کند و سپس اتفاق و حادثه‌ی اصلی را به وجود می‌آورد. فیلم درباره‌ی الی هم همین است، اول فکر می‌کنیم که بچه‌ای غرق شده و بعد می‌فهمیم که بچه غرق نشده است، حالا ما به دنبال این هستیم که الی کجاست. کودک در این فیلم کشته نشده و درحد تعلیق باقی ‌می‌ماند.
سال ۸۸ و وقایع آن، بین این فیلم و جدایی نادر از سیمین است. سال ۸۸ تعیین‌کننده‌ی خیلی از مسایل اجتماعی است و خیلی از مسایلی که تحت عنوان رواداری، نوع‌دوستی و مهرورزی و همراهی با هم‌نوع در جامعه‌ی سنتی شرقی وجود داشت، در عمل پس از وقایع ۸۸ از بین می‌رود. این موضوع تقصیر یک گروه، دسته یا جریان نیست و تقصیر همه است.
جریانی به وجود می‌آید و همه به اعتباری درگیر ماجرا می‌شوند. آنها فکر می‌کنند با توجه به اتفاقی که افتاده است، مجاز هستند هر عملی از آنها سربزند. جامعه‌ی ایران شکلی از معصومیت را در سال ۸۸ از دست می‌دهد و وارد فضایی خودآگاه می‌شود. این موضوع نزدیک‌تر شدن به طبیعت زیستی است که باید وجود داشته باشد، وضعیت خیلی طبیعی نبود. در هرصورت برای رسیدن به این طبیعت هزینه‌ی زیادی پرداخت می‌شود. از بین رفتن معصومیت و گیجی برای به دست آوردن وضعیت ثانویه، چیزی است که جامعه‌ی ایران هنوز پس از گذشت یازده سال، دچار و درگیر آن است و هنوز تلوتلو می‌خورد.
کودک‌کشی اشاره‌ای به همین کشته شدن معصومیت است. کاری که فرهادی در فیلم‌هایش می‌کند این است که وضعیت‌های اجتماعی مسلط در جامعه‌ی اجتماعی ایران را می‌آورد و سعی می‌کند این موارد را بشکافد و نسبت‌ها و سویه‌های آن را با طبقات مختلف اجتماعی نشان بدهد. موضوع نزاع طبقاتی شاید باعث بیشتر دیده‌ شدن جدایی نادر از سیمین شد و بحث‌های زیادی پیرامون آن شکل گرفت. نزاع طبقاتی همان معصومیت است یعنی همان بچه‌ و جنینی است که کشته می‌شود.
در سال‌های اخیر، اولین نمونه‌ی کودک‌کشی سینمای ایران فیزیک ندارد و مفهومی است. ما جنین را نمی‌بینیم و در گره‌ی اولیه فیلم می‌فهمیم نوزادی کشته شده است. تمام بحث‌های بعدی سر پایبندی به نگاه معصومانه به دنیا یا رد شدن از آن است. بحث حجت و همسرش راضیه در فیلم سر همین است، حجت می‌گوید ما حق داریم چون این‌ها آدم‌های بدی هستند. راضیه می‌گوید حتی اگر آدم‌های بدی باشند، ما حق نداریم از اصول شخصی خودمان طفره برویم.
مفهوم معصومیت جامعه‌ی ایران در دهه‌ی ۸۰، حال و هوای جنینی دارد. انگار به دنیا نیامده و وارد مرحله‌ی بعدی نشده است. به قول معروف این گلوله هنوز شلیک نشده است و احساس خطر واقعی هنوز وجود ندارد. تمامی این موارد بعد از ۸۸ تشدید می‌شود.

تقلید ساد‌ترین کار است

بیشتر فیلم‌های جریان اصلی سینمای ایران شبیه فیلم‌های فرهادی شده و تاثیر این جریان است که در موضوع کودک‌کشی باقی بمانیم. کودک‌کشی در جامعه‌ی ایران موضوعی قدیمی‌ است و فرزند‌کشی در ادامه‌ی پدرسالاری تعریف می‌شود. در رستم‌وسهراب کودک‌کشی داریم، حتی اگر به صورت ناخواسته و خودآگاه باشد. این برتری دادن و ارجحیت دادن پدر نسبت به پسر همیشه در این فرهنگ وجود داشته است. در این سال‌ها شکل تربیت ایرانی تغییر کرده و یکسری از این نسبت‌ها به هم خورده است. پدرسالاری تنها مفهومی ضدزن نیست، پدرسالاری به معنای مسلط بودن پدران به قیمت نابودی همه است و مشمول خانم‌ها، فرزندان و نسل‌های بعدی می‌شود.
این کودک کشی ریشه‌ی تاریخی دارد. نگاه ما به نسل‌های بعدی نگاه از بالا به پایین است و برای آنها ارزش و اعتباری قائل نیستیم، مثلا اگر در جمعی چند کودک باشند می‌گوییم این‌ها بچه هستند و این خیلی زشت است. این از نگاه تربیتی ما می‌آید، یک وجدان تاریخی و یک مساله‌ی انضمامی روز است. چند فاکتور دست به دست هم ‌می‌دهند تا کودک کشی برجسته شود.
یک دهه قبل از جدایی نادر از سیمین و درباره‌ی ‌الی، فیلم‌های هنری سینمای ایران شبیه به عباس‌کیارستمی بودند. کیارستمی بعد از موفقیت «زیر درختان زیتون» و «طعم گیلاس» در فستیوال کن اعتبار بین‌المللی زیادی به دست آورد. تقلید همیشه ساده‌ترین کار است و بسیاری از فیلم‌سازها نه تنها در ایران، بلکه در سراسر جهان فاقد جهان‌بینی و بینش شخصی فیلمسازی هستند و از زیبایی‌شناسی برخی از فیلمسازان دیگر تقلید می‌کنند. در سینمای هالیوود پس از موفقیت “PULP FICTION” با حجم زیادی از فیلم‌های شبیه به این فیلم «کوئنتین تارانتینو» روبرو شدیم. در سینمای ایران هم همین است، پس از کیارستمی و موفقیت‌های او، فستیوال‌های بین‌المللی در سال‌های ۸۶-۸۵ به فیلم‌های تقلیدی کیارستمی توجهی نداشتند. فرهادی حضور ایران در جشنواره‌های جهانی را از نو تعریف کرد و پیامد آن ساختن فیلم‌هایی تحت تاثیر فرهادی در مدل جشنواره بود.

حتی روستایی هم در گود فرهادی قدم گذاشت

متاسفانه سینمای ایران در گذر سال‌ها، تماشاگر خودش را به دیدن دو نوع فیلم عادت داده است. یکی از این موارد فیلم اجتماعی و دومین نوع فیلم‌ها هم فیلم کمدی هستند. مخاطب ایرانی فکر می‌کند اگر بخواهد فیلمی جدی ببیند باید یک فیلم اجتماعی ببیند و اگر بخواهد مسخره‌بازی دربیاورد، بخندد و به چیزی فکر نکند باید فیلمی کمدی ببیند.
در این سال‌ها فقط این دو فضا تعریف شده و اگر فیلمسازی بخواهد برادری خودش را به معنای جدی به تماشاگر یا به سیستم فیلمسازی ثابت بکند، باید فیلم اجتماعی بسازد. الگویی که در این سال‌ها وجود داشته، فرهادی است و این موضوع به دلیل موفقیت او است. حتی سعید روستایی که مختصات و ویژگی‌های سینمایی خودش را دارد، بازهم در گود فرهادی قدم گذاشته است. این جریان ادامه خواهد داشت تا زمانی‌که فرمول موفقیت بعدی کشف شود.
این اتفاق بدی است، ما شکل‌های مختلف فیلم داریم و تماشاگر باید با این موارد مواجه شود. فیلمساز می‌تواند به وسیله‌ی ژانرها و شکل‌های مختلف حرف اجتماعی و انضمامی که می‌خواهد بزند را در قالب بهتری بگوید. فیلم‌های سینمای ایران تبدیل به سنجش این موضوع شده‌اند که اعصاب چه کسی پولادین و آهنین‌تر است و چه کسی می‌تواند این موارد را تحمل کند، آنها از طبیعت فیلمسازی که ساختن فیلم به شکل‌های مختلف است فاصله گرفته‌اند.
انضمام اجتماع وقایع 96 اجتماعی‌تر است
اتفاقات96 و 98 به دلیل بروز اجتماعی واقعی‌تر است. چیزی از آن خطر و حساسیتی که در دی ۹۶ و آبان 98 به وجود آمد در سینما نمی‌بینم. اگر مهم‌ترین فیلم‌های اجتماعی یکی دو سال سینمای ایران را بررسی کنیم، «متری شیش‌ونیم»، «عرق سرد» و «لاتاری» به شکل دیگری هستند. اگر بگوییم لاتاری منتسب به نگاه نزدیک حاکمیت و عرق سرد منتسب به طیف انتقادی‌تر نسبت به حاکمیت است. این فیلم‌ها ادامه‌ی همان چیزهای قبلی است. لاتاری در مسیر آژانس شیشه‌ای گام بر‌می‌دارد، عرق سرد به نحوی فرهادی ملایم‌تر و یواش‌تر است و متری شیش‌ونیم ادامه‌ی استعماری است که روستایی با طبقه‌ی مستضعف می‌کند.منظور از استعمار این است که روستایی خودش از آن طبقه می‌آید و شناخت درستی از این طبقه دارد و مسلط به موضوع است، اما نمی‌تواند موضوع را خیلی بشکافد. او نمی‌تواد آن را به سویه‎های ملتهب اجتماعی که این وضعیت را به وجود آورده بکشاند و ریشه‌ها را باز کند. روستایی به سمت معلول‌ها است نه به سمت علت‌ها. شاید خط قرمزها اجازه نمی‌دهد که این علت‌ها باز شود. شاید امکان ساختن فیلم اجتماعی جدی در این دوران به خاطر خط قرمز و میان‌مایگی سینمای ایران وجود ندارد . منظور از میان‌مایگی، فهم عقلی و زیباشناسی است. متاسفانه اثری از وقایع سال 98و۹۶ در سینمای ایران نیست.

اساسا مساله‌ی دولت فرهنگ نبوده است

از فیلم احمدرضا درویش تا فیلم هر جوانی که قرار باشد مساله‌ای را بیان بکند، ابا دارند تا مشکلی بین آنها و حاکمیت به وجود نیاید. اساسا مساله‌ی این دولت فرهنگ نبوده است، در این سال‌ها فرهنگ برای آنها چیزی بوده تا فرهنگیان را بیاورند و از آنها استفاده‌ کنند، حالا این استفاده در صندوق رای یا هر چیز دیگری که هست.
در زمان دولت اول خاتمی، معاونت سیف‌الله داد اتفاق ویژه‌ای بود که پیامد آن گشایش اجتماعی بود که در دوم خرداد رخ داد که به فضای سینمای ایران هم کشیده شد. در بین سال‌های ۷۶ تا ۸۰ فیلم‎هایی ساخته شدند که حتی تصور ساخت این فیلم‌ها قبل از آن سال‌ها غیر ممکن بود. فیلم‌های «آژانس شیشه‌ای»، «شوکران»، «آب و آتش» و حتی «سگ‌کشی» فیلم‌های تند و ملتهبی هستند که حساسیت اجتماعی را منعکس می‌کنند. این فیلم‌ها سرگرم‌کننده‌ و از لحاظ سینمایی قابل اعتنا هستند و درباره‌ی این فیلم‌ها می‌توان بحث کرد.
در دولت دوم احمدی‌نژاد هم به خاطر فضای بعد از ۸۸ انگار سنگ روی سنگ بند نبود و حواس آدم‎ها به چیزهای دیگری بود؛ در این شرایط به بسیاری از فیلم‌هایی که توقیف بودند مجوز دادند و این امکان داده شد تا فیلم‌هایی با روحیات مختلف ساخته شوند. جشنواره‌ی فجر سال ۸۹، یکی از بهترین جشنواره‌های فجر این سال‌ها است. تنوع فیلم‌ها زیاد بود و از عبدالرضا کاهانی تا جمال شورجه در این جشنواره فیلم داشتند.

مصلحت میزخودشان است

مصلحت میز خودشان که آن را از دست ندهند. به نظرم به جز سینما، مشکل مدیریتی در همه‌ی زمینه‌ها داریم. مدیریت به این معنا است، کسی آداب مدیریتی را آموخته و بنا به تشخیص خودش تصمیم می‌گیرد و پای تصمیم خودش می‌ایستد. تصمیم‌گیری در بین مدیران ما وجود ندارد، همه یک روحیه‌ی بله‌قربان‌گویی و مصلحت اندیشی برای از دست ندادن میز و قدرت خودشان دارند. مفهوم قدرت به دلیل فهم مدیریتی وارونه شده است. قرار بود قدرت حافظ فرهنگ باشد و باعث بالندگی و پایندگی فرهنگ شود. تنها اتفاقی که افتاده این است که فرهنگ به خاطر همین مصلحت‌اندیشی، ترس و محاقظه‌کاری نه از سر خرد بلکه به خاطر محافظه کاری و ترس محدود و محدودتر شده است.
چنین آدم‌هایی سلامت روانی ندارند
ترسناک است. کودک‌کشی وجود دارد، در خبرها می‌‌گویند یک اتوبوس واژگون شد و چند کودک کشته شدند، کودک‌کشی خیلی عادی شده است. در وقایع سال ۹۶ یک کودک کشته شد یا کودکی که در استادیوم آزادی دچار برق گرفتگی شد.
بازتولید خشونت علیه کودکان اتفاق می‌افتد. فیلمی در سینمای ایران با نام «بچه‌خور» ساخته شد. سینمای ایران وقاحت را از سر گذرانده و بچه‌کشی را به بچه‌خوردن تبدیل کرده است. در فیلم بچه نمی‌خورند، اما اسم فیلم بچه‌خور و درباره‌ی کودکان کار است.«تابستان داغ» جزییات مرگ کودک را تصویر می‌کند، فیلم «بدون تاریخ بدون امضا» با جزییات جسد یک بچه و تشریح او را نشان می‌دهد و در فیلم «پیلوت» هم اتفاقات مشابهی هست. آدم‌هایی که چنین فیلم‌هایی می‌سازند، باید تست سلامت روانی بدهند، آنها فاقد سلامت روانی هستند که به راحتی چنین موضوعاتی را می‌سازند. وقتی آدم تجربه‌ی سختی را پشت سر‌ می‌گذارد، سویه‌ها و احوالات تراژیک آن روی آدم می‌نشیند و احوال آدم تغییر می‌کند.
این آدم‌ها مثل ابراهیم ایرج‌زاد، کارگردان تابستان داغ هستند. فیلم دوم او «عنکبوت» است و درباره‌ی قاتلی زنجیره‌ای است، این موارد چیزهای ساده‌ای نیست که درباره‌ی قاتل زنجیره‌ای و کودک‌کشی فیلم بسازد و حال خوبی هم داشته باشد. این موارد از روحیه‌ای می‌آید.«دیوید فینچر» فیلم‌های مختلف جنایی درباره‌ی آدم‌کش‌ها و مقتولین ساخته اما او یک آدم عصبی است و دارای روحیه‌ای و نگاهی خاص است و مهندس سینما است. ولی در سینمای ایران، متاسفانه کشتن بچه‌ها صرفا برای اعتبار هنری و بنا به تقلید از فرهادی و قرارگرفتن در قالب فیلم اجتماعی است تا برادری خودشان را به اهالی سینما، مدیران سینمایی و مخاطبان ثابت کنند.

نه واقعیت جامعه را می‌شناسند نه شناختی از سینما دارند

محمد کارت معتقد است فیلم بچه‌خور او متاثر از واقعیت جامعه است.کسی که چنین حرفی می‌زند نه واقعیت جامعه را می‌شناسد و نه می‌داند سینما چیست. اول اینکه واقعیت جامعه خیلی ترسناک‌تر از آن چیزی است که محمد کارت می‌گوید. دوم موضوعی به نام رئالیسم داریم، واقع‌گرایی در جهان واقعی و واقع‌گرایی در فیلم و جهان سینمایی داریم. اگر فیلمی در پیاده‌رو بگیریم، فیلمی داستانی نساخته‌ایم ما گذر آدم‌ها را ثبت کرده‌ایم، پس هر فیلمی باید واقع‌گرایی و رئالیسم خودش را بسازد.شخصیت‌ها، بزنگاه‌ها، موقعیت‌های داستانی و همه‌ی اتفاقات باید سینمایی بشود. اگر قرار است منطق فیلم رئالیستی باشد باید واقع‌گرایی متناسب با فیلم به وجود بیاد، اگر ناتورالیستی است باید شکلی از طبیعت در آن بیاید و اگر فیلم ژانر است باید مختصات ژانری داشته باشد. متاسفانه دانش کارگردانان سینمای ایران، خیلی اندک و حداقلی است. یکی از چیزهایی که امروز ترند و مد است، در عین نادانی و بی‌اطلاعی از وضعیت‌ها، خودشان را آدم مطلع و علامه‌ی دهر نشان می‌دهند. در حالیکه در بین خواص سریع لو می‌روند و مشخص می‌شود چیزی در چنته ندارند.

فیلم‌ها کار استعماری می‌کنند، رضا درمیشیان کارهایش بالا و پایین دارد، فیلم «عصبانی نیستم» تا حد زیادی موفق است، ولی کاری که با بزهکاران خیابانی در«لانتوری» می‌کند چیزی به واقعیت موضوع اضافه نمی‌کند. فیلم لانتوری با آن همه تبلیغاتی که درباره‌ی اسیدپاشی کردند، واقعا چقدر به آگهی اجتماعی کمک کرد؟ بحث سر این موضوع است که شما باید فضایی راحت و طبیعی به وجود بیاورید تا آگاهی مخاطب را بالا ببرید، تماشای فیلم لانتوری سخت است و مخاطب از تماشای فیلم اذیت می‌شود، وقتی تماشاگر نتواند فیلمی راحت ببیند، آگاهی منتقل نخواهد شد. وقتی آگاهی منتقل نشود، فیلمسازی که وارد حوزه‌های مختلف اجتماعی شده نمی‌تواند ادعا بکند باعث بهبود مشکلات در این حوزه و بخش شده است.

فیلمسازان مسوولیت اجتماعی ندارند

در فیلم‌ها فقط کودک‌کشی نداریم، بلکه به نحوی نبود مسوولیت‌پذیری نسبت به کودکان را داریم. در فیلم پیلوت دعوا بر سر بچه به خاطر نبود مسوولیت‌پذیری پدر برای بچه است یا در فیلم «ملبورن» آماده شدن برای سفر باعث مرگ یک نوزاد می‌شود.
این موضوع بعدی اجتماعی دارد و مساله‌ای جدی و مربوط به حوزه‌ی تربیتی خانواده‌های ایرانی درباره‌ی بچه‌هایشان است. مسوولیت‌پذیری برای آنها وجود ندارد و همه درگیر مسایل غیرعادی شده‌اند. در ایران امروز، همه صریح و روشن نیستند و همگی پیچیده هستند درحالیکه بیشتر آدم‎ها باید شاد و واضح باشند. این پیچیدگی‌ها باعث شده از آن مسوولیت‌های اولیه و عادی خود کناره‌گیری کرده و آن را رها بکنند. فیلم «بی‌خود و بی‌جهت» نوبری است. بچه‌‌ی این فیلم یک دیو است. پدر و مادر از انجام حداقل‌های زندگی خودشان عاجز هستند و بچه آن وسط ول است.
فیلمساز پدر و مادری را نشان می‌دهد و از حداقل کارهایی که باید برای بچه‌ی خودشان انجام می‌دادند، عاجز هستند. بچه‌ای بی‌تربیت و بی‌ادب را در فیلم می‌بینیم، فیلمساز تمام مشکلات اجتماعی را گردن مادر مذهبی و چادری دختر می‌اندازد.فیلمسازان ما مسوولیت اجتماعی ندارند. آنها وارد موضوع‌های اجتماعی می‌شوند و موقعیتی را ترسیم می‌کنند. میزانسنی را به وجود می‌آورند ولی واقعیت را به تماشاگر نمی‌گویند. چیزی که به نفع خودشان و طبقه‌ی محفل خودشان است را برجسته می‌کنند، این نه تنها باعث می‌شود که آگاهی برای مخاطب شکل نگیرد بلکه باعث انحراف فهم تماشاگر از موضوع می‌شود. مخاطب نمی‌تواند بفهمد چه برداشت و مواجهه‌ای از موضوع داشته باشد.

بر گور سینمای کودک حلوا خوری ست

تا یک دهه پیش لا اقل میشد گفت که سینمای کودکی هرچند نصف و نیمه و کم رمق باقی مانده و نیم نفسی می کشد.دست کم تا آن موقع هنوز سینماگرانی بودند که دغدغه سینمای کودک رهایشان نمی کرد و گاه و بیگاه با نالیدنشان باعث میشدند مدیران ؛شرایط و حمایت از تولید سینمای کودک و نوجوان را به مقدار ده پانزده فیلم در سال فراهم سازند هرچند که در عرصه اکران مجالی برایشان فراهم نبود.این در حالیست که این گونه سینمایی در دهه شصت از پرمخاطب ترین فیلم های سینمای ایران بود که به ابتذال محتوایی کشیده شد و به بیراهه رفت.سینمای نجیبی که روزگاری جشنواره اش معتبرترین جشنواره فیلم ایرانی در دنیا بود وبا وجود شرایط سیاسی دنیا، آوردگاه جهانی مهم ترین فیلم های این گونه سینمایی بود.{اواسط دهه شصت تا اواسط دهه هفتاد خورشیدی}.یا حتا در پیدایش موج نوی سینمای ایران در دهه چهل همپای سینمای معترض اجتماعی سینمای کودک از کانون پرورش فکری زمینه ساز بروز استعداد های نابی همچون سهراب شهید ثالث محمدرضا اصلانی عباس کیارستمی و… اغازگر هویت سازی از فزهنگ ایرانی در دنیا شد.با چنین پشتوانه بزرگی امیر نادری جعفر پناهی ابولفضل جلیلی خود و سینمایشان را جهانی ساختند و دنیا با استقبالی وسیع به سوی این گونه سینمایی و جشنواره اش در ایران شتافت.به دیگر سخن؛بخش مهمی از اعتبار جهانی ایجاد شده از سینمای ایران در دنیا مرهون سینماگران کودک و نوجوان بوده و هست.سینماگرانی که به دلایل مختلف به ساختن در گونه های دیگر سینمای ایران هجرت کرده و به نوعی خود را مشغول یا زنده نگه داشته اند.اکنون سی سال است که چشمه جوشان کانون پرورش فکری اسیر تعویض نوبتی و چرخه باطل سلیقه ورزی شده و این چشمه جوشان را خشک ساخته اند.از سویی دیگر سیاسی بازی و دست اندازی جناح های دوگانه سیاست بر دولت های مختلف و اختراع چند ده باره چرخ در سینما توسط مدیران باعث خاموشی مطلق تولید در سینمای کودک و نوجوان شده و این گونه سینمایی پرشکوه را به پرتگاه نابودی کشانیده اند.سوال اساسی این است که پس چرا جشنواره اش تعطیل نمی شود؟15سال پیش در پی این سوال کتابی نگاشته شد در340صفحه به نام اسیب شناسی سینمای کودک و نوجوان و بخش فعال سینماگران این عرصه در آن کتاب پیشنهاد کردند چندسالی جشنواره تعطیل شود و بودجه اش صرف تولید اثار شاخص در این زمینه شود اما با بی توجهی تمام روبرو شد.می دانید چرا؟چون جشنواره شوی بزرگی ست که میتوان با آن ژست گرفت قدرت نمایی کرد ،بیلان پر کرد و بودجه سال اینده را با اتکا به آن چرب تر گرفت و صندلی ها را قرص تر کرد و جایگاهش را رفیع تر.پس مهم نیست که سینمای کودک مرده است مهم آنست که با لشکری عظیم به مصاحبه تصویری و مکتوب با فعالین بی ربط و کم ربط سینما و رسانه که جملگی شان اساسا مطالعه یا نظری قابل تامل در این عرصه ندارند به شیوه غوغاسالار حفظ ظاهر کرد ؛برای عده ای بدون لیاقت بیوگرافی ساخت بدون هیچ دلیلی ؛بودجه قابل توجهی را به باد داد و پشت این غوغای پوچ، ضعف های مدیریتی را پوشاند ضعف هایی که بسیار گل درشت است و چشم پوشی از آن نابخشودنی.برماست که اگر طرفدار حق و حقیقتیم بر این تاریکی ها و غفلت ها نور بتابانیم و تلنگری قابل توجه زنیم بر این همه اهمال.

داوران ششمین اجلاس شاعران همسرا معرفی شدند

داوران ششمین دوره از اجلاس جهانی شاعران همسرا برای انتخاب بهترین سروده های شرکت کنندگان توسط هیات رییسه این اجلاس انتخاب و معرفی شدند. بر این اساس داوران این دوره بدین شرح معرفی شدند: محمدعلی بهمنی صاحب مجموعه ماندگار«گاهی دلم برای خودم تنگ می شود» داوربخش غزل‌ها و ترانه دوره نهایی، دکتر مصطفی علیپور طبری مولف کتاب «ساختار شعر امروز» داور بخش اشعار نیمایی و سپید، دکتر محمود اکرامی فر با سابقه علمی درخشان در حوزه شناخت شعر و زبان اجتماعی گفتار داور بخش طنز و مثنوی و مرتضی امیری اسفندقه داور بخش قالبهای کهن از جمله قصیده، مخمس، رباعی، دوبیتی و …
همچنین مرتضی امیری اسفندقه به دلیل تخصص و تعهد از سوی سیدعباس مجابی ؛رییس انجمن شاعران آزاد ایران و رییس شورای سیاست گذاری ششمین اجلاس شاعران همسرا به سمت دبیر دائمی علمی جمعیت شاعران آزاد ایران و همچنین ششمین اجلاس جهانی شاعران همسرا منصوب شد.
ششمین اجلاس جهانی شاعران همسرا در تاریخ سه شنبه 13 آبان ماه جاری برگزار می‌شود.

فیلم “12:34” در جشنواره کینو درام

فیلم “12:34” به کارگردانی و تهیه کنندگی بهمن هراتی به بخش مسابقه سومین جشنواره بین المللی KinoDrome آمریکا راه یافت.
جشنواره KinoDrome آمریکا در شمار جشنواره های Gold جهانی است که “12:34” تنها فیلم راه یافته از ایران به این جشنواره است.
درفیلم کوتاه “12:34” به کارگردانی بهمن هراتی عوامل زیرهمکاری داشته اند:مجری طرح: گروه هنری آرتآریآ
تهیه کننده و کارگردان: بهمن هراتی, نویسنده: آنالی اکبری بازیگر: بهنوش فرهودی,فیلمبردار: احسان واحدی,طراح صحنه و لباس:
روزبه هراتی,محمد حسين جلیلی,آهنگساز و طراح صدا: محمد سعید شایان,دستیار اول کارگردان و برنامه ریز:مهراد نوروزی طهرانی ,مدیر تولید: روح ا… ثامنی,اصلاح رنگ و نور: هوتن حق شناس,علی شعبانی,منشی صحنه: ملیحه ولایتی,
فیلمبردار پشت صحنه: عارف کردوانی,تدوین: مهراد نوروزی طهرانی-بهمن هراتی, طراح پوستر: مرتضی فریدونی,دستیار اول فیلمبردار: محسن قزلو,تصویر بردار هوایی:علیرضا قشقایی- فرنوش قشقایی,ساخت تیتراژ: روزبه هراتی,دستیار تولید: وحید موسوی-حسین حسین زاده, ساخت تریلر: مهراد نوروزی طهرانی .پخش بین الملی. این فیلم توسط پروفیلم فست صورت گرفته است.

اعتراض صنوف خانه سینما به انفعال وزارت فرهنگ در مقابل تلویزیون

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو:

ما اعضای صنوف سينماي ايران كه حرفه و معیشت خود و خانواده هایمان مستقیماً وابسته به توليد محصولات فرهنگي تصويري است ، اعتراض شدید خود را نسبت به انتقال مسئولیت شبکه نمایش خانگی از سازمان سینمایی به صدا و سیما اعلام می داریم.

ما همچنین برای کسانی که پنهان و آشکار تلاش می کنند در سال جهش تولید این صنعت نوپا را به نابودی بکشانند نیز اظهار تاسف می کنیم.
فرصتهاي شغلي بوجود آمده از توليد محصولات شبكه نمايش خانگي و پلتفرمهای “وی او دی ” بالغ بر سه تا پنج هزار فرصت شغلي مستقيم و غير مستقيم در سال است که سیاست های غیر پاسخگوی صدا و سیما بدون شک باعث فرار سرمایه از این صنعت شده و ضرر معیشتی هنگفتی به اهالی سینما وارد خواهد کرد.
سپردن سرنوشت اين پديده نوپاي تولید و توزیع به سازمانی که خود رقیب آن است تصمیمی اشتباه و غیر قابل جبران خواهد بود.
نباید فراموش کرد که این شبكه نمايش خانگي و پلتفرمهای ” وی او دی ” بودند که در این‌ ماه های سخت بیماری فراگیر کرونا و بی رونقی سالن های سینما توانستند با اکران آنلاین کمک زیادی به سینمای ایران کنند و با تولید سریال ها و محصولات جدید در حال پيدا كردن مسیر خود جهت هرچه حرفه ای تر شدن هستند . بدیهی است که همه توليدات در يك سطح و بری از کاستی و عيب نيستند ، اما بدون شک و براساس تحلیل های تجربی / حرفه ای ، عرصه رقابت و نياز جامعه خود به خود استانداردها و كيفيت كارها را بالا خواهد برد . در حالی که میتوان پیش بینی کرد که صدا وسيما با رقابت ناصحيح با اين پديده نو پا و شاید هم با قصد حذف رقیب ، باعث از دست رفتن مخاطبین رسانه های داخلی شده و این عرصه را نیز در اختیار شبکه های ماهواره ای قرار خواهد داد.
ما اصناف سینمائی از مسئولین و دلسوزان این عرصه می خواهیم که با جلوگیری از این اشتباه تاریخی، مخاطبان شبکه های داخلی را به سوی رسانه های خارجی سوق ندهند و به ایجاد بی ثباتی و فرار سرمایه گذاری مشروع از این حوزه فرهنگ و هنر دامن نزنند.

انجمن صنفی کارگردانان سینما(کانون کارگردانان)

انجمن صنفی تهیه کنندگان سینما (اکت)

انجمن صنفی فیلمنامه نویسان سینما

انجمن صنفی بازیگران سینما

انجمن صنفی فیلمبرداران سینما

انجمن صنفی تدوین‌گران سینما

انجمن صنفی صدابرداران و صداگذاران سینما

انجمن صنفی کارگردانان مستند

انجمن مدیران تولید سینما

انجمن صنفی چهره پردازان سینما

انجمن برنامه ریزان و دستیاران کارگردان

انجمن صنفی دستیاران فیلمبردار

انجمن صنفی مدیران و دستیاران تدارکات سینما

ستون یک مجله فرهنگی رفت

ستون خیمه مجله فیلم رفت.بر کنجی نشسته بود دور از دید.تاریخ سینمایش مرجع شد کتاب های دیگرش نیز…چهارده سال پیش که برای تقدیم و معرفی کتابم اسیب شناسی سینمای کودک به سراغش رفتم هرگز فکر نمیکردم اینقدر خوشحال شود.به من پیشنهاد کرد بقیه کتابش درباره سینمای کودک و نوجوان را ادامه دهم اینجا عهد میکنم اگر عمری بماند بقیه دهه ها را ادامه می دهم.ظاهرش سرد بود اما فهیم بود و بسیار مسیولیت پذیر.ناگفته پیدا بود که چه خون دلها خورده است از…

خوانندگان عادی مجله فیلم هرگز او را نمی شناختند حتا بیشتر اهالی مطبوعات نیز به قدر کفایت شخصیت او را کمتر درک کرده بودند.اهل نمایش دادن خودش نبود.فهمش موجب خضوع او بود.مهدی فخری زاد برایم ازو بسیار گفته بود.شک ندارم اگر تحریریه مجله دستش بود مجله فیلم در سه دهه اخیر اینچنین…

مسعود مهرابی فرهیخته بود و ادعا نداشت.از آن دسته ادمهایی بود که در زندگی بسیار وقت کم می اورد و مطمینم کتابهای مرجع دیگری در دست نبشتن داشت اما با این حال هرگز اهل تفرعن و خودرا گرفتن نبود. یک رفیق عامی ام چندساعت پیش برایم تعریف کرد برای موضوعی با او وارد مکالمه شده بود و چه مشتاقانه جوابش را داده بود و باورش نمیشد اما همو میگفت وقتی با برخی دیگر از همکاران مسعود مهرابی برای گرفتن1جواب ساده ارتباط برقرار کرده بود به چه سان با او برخورد شده بود.شاید بسیاری نداند که پایه گذار اولیه این مجله مهدی فخری زاد بود اما به دلیل خط قرمز های دهه شصت …کنار رفت.فخری زاد همان است که اکنون دبیر هییت مدیره ناشران تهران است و مالک انتشارات روزنه کار.شخصیت ارام فهیم و عمیق مسعودخان مهرابی بدون شک باعث دوام انتشار این مجله بود.رفتنش برای بسیاری قابل هضم نیست اما به خاطر درونگرا بودنش غصه هایش را کمتر کسی می دانست و شاید همین باعث مرگش در شصت و شش سالگی شد.روانش شاد.                   امیر فرض اللهی

فیلم بهمن قبادی در فهرست صد فیلم برتر تاریخ سینما

فيلم سينمايي «لاك‌‌پشت‌‌ها هم پرواز مي‌كنند» به كارگرداني «بهمن قبادي» در لیست 100 فیلم برتر تاریخ سینمای جهان قرار گرفت.
فيلم سينمايي «لاك‌‌پشت‌‌ها هم پرواز مي‌كنند» Turtles Can Fly ساخته «بهمن قبادي» كارگردان سرشناس سینما كه تاكنون در بيش از 100 جشنواره بين‌‌المللي حضور داشته و با بیش از 50 جايزه جهانی يكي از پرافتخارترين فيلم‌‌هاي تاريخ سينماي ايران به شمار مي‌رود، اخيراً از طرف منتقدان، کارشناسان سینمایی و نویسندگان کانال خبری «نبراسکا» News Channel Nebraska به عنوان 100 فيلم برتر تاریخ سینمای جهان قرار گرفت که تأثیر مؤثری بر سینمای آمریکا گذاشته‌اند.
در مطلبی که توسط نویسنده و منتقد سینمایی «مولی پینگتون» Molly Pennington در کانال خبری «نبراسکا» NCN با تیتر «از کلان‌شهر تا انگل» From Metropolis to Parasite به رشته تحریر درآمده نوشته شده است: سینمای بین‌المللی همیشه تأثیر عمیقی بر فیلم‌های آمریکایی داشته است. در همین زمان، بسیاری از فیلم‌های مطرح به زبان‌های غیرانگلیسی، سبک‌ها و ژانرهای فیلم‌های محبوب آمریکایی را دوباره به کار می‌گیرند. این‌گونه آثار سینمایی و حتی عاشقانه‌ها به زبان‌های تصویری جهانی کارایی و احساسات مخاطبان دنیا را به خود جلب می‌کنند.
در لیست 100 فیلم برتر تاریخ سینمای جهان، شاهکارهایی از کارگردانان سرشناس سینمای دنیا قرار دارند که تعدادی از خالقان آنها عبارتند از: «فدریکو فلینی»، «ژان لوک گدار»، «فرانسوا تروفو»، «ویتوریو دی‌سیکا»، «لوئیز بونوئل»، «آکیرا کوروساوا»، «سرجیو لئونه»، «اینگمار برگمان»، «روبر برسون»، «روبرتو روسلینی»، «اریک رومر»، «لوکینو ویسکونتی»، »آندری تارکوفسکی»، «ژان ـ پیر ملویل»، «فریتس لانگ»، «کریشتوف کیشلوفسکی»، «پدرو آلمادوار»، «ماساکی کوبایاشی»، «برناردو برتولوچی»، «میشائیل هانکه»، «هیروکازو کرهدا»، «الیو پتری»، «وونگ کار وای»، «آلفونسو کوارون»، «آنگ لی»، «ادوارد یانگ»، «نوری بیلگه جیلان»، و … .