خانه وبلاگ صفحه 8

زاکانی؛مردم آزار همیشگی

وسعت آزارش حد نمی شناسد.مترو در دوران حاکمیت او درجا زده و دریغ از افتتاح دو ایست گاه جنوبی خط شش…وعده سرخرمن می دهد و پاسخگویی در قاموسش نیست.اتوبوس های برقی گازوییلی اش روانه شمال شهر شده و اتوبوس های اسقاطی شمال شهر روانه جنوب شهر.صرف بیخودی بودجه ای بالغ بر هزار میلیارد تومان برای دیوار  سالم دور امامزاده عبدالله …برداشتن دوبرگردان چشمه علی که باعث زحمت بسیار مردم شده.نصفه باز کردن میدان ری که باعث ترافیک و هرج و مرج شده….کلا بر رفتار و تصمیمات او هیچ خردی نهغته نیست.مردم  آزاری شغلش است.لذت می برد.برای خود و اجداد فحش های ملیونی می خرد با کارهای بی خردش.

جایزه بگیر پوشالی با حقه ی حذف

 

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو : محمد ناصری‌راد

ماجرای فیلم قهرمان ساخته اصغر فرهادی، و ادعای شباهت آن با مستند «دو سر بُرد، دو سر باخت» ساخته آزاده مسیح‌زاده، حالا دیگر صرفاً یک اختلاف حقوقی یا آموزشی نیست؛ این پرونده، به یک مسئله اخلاقی و فرهنگی مهم در فضای هنری ما تبدیل شده است.

در نگاه نخست، شاید تصور شود که فرهادی صرفاً از یک خبر واقعی الهام گرفته و فیلم خود را ساخته؛ کاری که در سینما امری متداول است. اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که می‌بینیم کسی پیش از فرهادی، سراغ این سوژه رفته، آن را با تحقیق میدانی و گفت‌وگو با سوژه‌ها واکاوی کرده و در قالب یک مستند، ساختاری داستانی به آن داده است؛ مستندی که در کلاس‌های آموزش فیلم‌سازی خود فرهادی ساخته شده است.

این فرد، خانم آزاده مسیح‌زاده است. او نه صرفاً یک هنرجو، که محقق میدانی سوژه بوده است. کسی که ماجرا را از دل اخبار بیرون کشیده، به سراغ شخصیت اصلی رفته، ابعاد ماجرا را بررسی کرده و پرسش‌هایی را طرح کرده که در گزارش‌های خبری وجود نداشت. به بیان دیگر، او سوژه‌ای خام را به روایت تبدیل کرده.

فیلم قهرمان از نظر مضمون، شخصیت‌پردازی، تعلیق روایی و حتی زاویه دید به ماجرا، شباهت‌های انکارناپذیری با همان مستند دارد. این شباهت‌ها الزاماً ایراد نیست؛ ایراد اصلی آن‌جاست که نام کسی که این ایده را به شکلی جدی پرداخت کرده، از اعتبار نهایی کار حذف شده است.

فرهادی می‌توانست با یک جمله کوتاه و فروتنانه، ماجرا را حل کند:
«فیلمم از مستند یکی از هنرجویانم الهام گرفته، از او سپاسگزارم.»

اما او نه‌تنها این جمله را نگفت، بلکه از مسیح‌زاده شکایت هم کرد. این‌جاست که ماجرا دیگر فقط به حوزه «قانون» مربوط نیست، بلکه در حیطه «اخلاق حرفه‌ای» معنا پیدا می‌کند. در دنیای هنر، نام بسیاری از فیلم‌سازان بزرگ کنار پژوهشگران و ایده‌پردازانی آمده که الهام‌بخش آن‌ها بوده‌اند. چرا ما از این عرف بدیهی، تا این اندازه فاصله داریم؟

خانم مسیح‌زاده، اگر نگوییم «صاحب اثر اولیه»، دست‌کم باید به عنوان محقق یا دستیار محقق روایت اصلی فیلم شناخته شود. حذف نام او، فراتر از اختلافی شخصی، ضربه‌ای‌ست به جایگاه پژوهش، صداقت و همکاری در فضای حرفه‌ای سینما.

فرهادی فیلم‌سازی چیره‌دست است، اما مصالح اولیه این اثر از جایی دیگر فراهم شده؛ از جایی که زنی، در گمنامی، چراغ یک روایت انسانی را روشن کرد.
وقتی آموزگار سینمای ایران، اصغر فرهادی، به اتهام «سرقت هنری» از یکی از شاگردانش، آزاده مسیح‌زاده، به چالش کشیده می‌شود، مرز میان الهام و اقتباس دوباره زیر ذره‌بین قرار می‌گیرد. این ماجرا فقط دعوای دو هنرمند نیست؛ آزمونی است برای صداقت، عدالت و اخلاق در فضای هنری ایران.

مگه شمشیر کشیده؟؟؟

گفته بودیم روزگار وارونه ایست….همه چیزش در ایران وارونه گشته … حادثه ای برایمان ارسال شده که خواندنش عینیت مثال  این وارونگیست ….بنا بر دریافت گزارش های دقیق و صحت سنجی شده مردمی چند روز پیش در ملک8هزارساله ری شخصی به نام غیاثوند که دلال ماشین و ملک است ؛خرده پا و جزم اندیش و در حسرت یک گوشی لمسی درسن55سالگی مانده …به یک شهروند حمله کرده و با اجسام سخت؛ سر و تن اورا مورد تهاجم قرار داده و به شدت اورا زخمی می کند طوریکه بر اثر این برخورد از پشت سر و گیج گاه این شهروند خونی شدید سرازیر می شود و این شهروند که اهل شکایت نبوده …اجبارا با110تماس گرفته و پس از سه بار تماس مجدد ماموری از کلانتری131 به محل حادثه حوالی سر بابک گسیل می شود..مامور گروهبانی ست استخوانی .شخص حمله ور  غیاثوند  خود را به موش مردگی زده و با زبان بدن خود را مظلوم جلوه می دهد موقعی که مضروب میخواهد آنچه رخ داده را برای مامور110تعریف کند اطرافیان مضروب با بچه هیاتی شمردن غیاثوند سعی در مخدوش کردن حادثه و تاثیر بر مامور دارند او را دوره کرده و نمی گذارند مضروب که هنوز از پشت سرش خون سرازیر است واقعه را برای مامور تعریف کند.درنهایت مامور با درج یک گزارش چند خطی در گوشی اش آماده می شود که صحنه را ترک کند.مضروب بدو اعتراض می کند که وقتی من به شدت مجروح شده ام توسط این فرد..طبق قانون شما باید اکنون ایشان را بازداشت کنی…مامور در جواب با تندی به مضروب مظلوم واقع شده که به هیچ وجه قصد درگیری نداشته می گوید : مگر با شمشیر به تو حمله کرده که اورا بازداشت کنم؟؟؟مضروب در حیرت می ماند که از منظر مامور110 مضروب شدن با اجسام سخت فقط در صورت حمله با شمشیر برای مامور کلانتری به رسمیت شناخته می شود…مامور بدون آنکه به جزییات حادثه و جرح آن شهروند و لزوم فراخواندن اورژانس برای ثبت دقیق جزییات جرح و ضرب رخ داده توجهی کند درکمال حیرت آن شهروند و صحنه را ترک می گوید …غیاثوند خوسحال و سرمست از فاتح بودن و آن شهروند بی کس و تنها در شرایطی تابناک و محجور…

آری اینچنین است برادر.روزگار عجیب غریبی ست نازنین.وارونگی بر همه چیز استوار شده.ناترازی و بی عدالتی جامعه را فراگرفته.بلکم تسخیر کرده.از منظر آن ضابط قضایی کشور جرم زمانی جرم محسوب می شود که بر کسی شمشیر کشیده شده باشد.به کمترش رضایت نمی دهد برای بازداشت هر ضارب….ظلم بیداد می کند و قریاد رسی نیست.

روزگار ناکارآمدیست.وای از آه مظلوم….

جایی که نایستادن عمیق ترین جنایت است

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو: جعفر_گودرزی

در تاریکی مطلق، صدای تلفنی که دیگر کسی جوابش را نمی‌دهد، ما را به درون تونلی می‌برد که روشنایی‌اش را کارگرانی به پیشانی بسته‌اند؛ نوری لرزان، محکوم به خاموشی. با خاموش شدنش، تیتراژ آغاز می‌شود؛ نه فقط مقدمه‌ی یک داستان، که بیانیه‌ای بصری از جهانی که در آن عدالت، مثل برق معدن، سهمیه‌بندی شده. جهانی که در آن زندگی، معطل پرداخت حقوق است و حقیقت و عدالت، پشت چراغ‌قوه‌ها پنهان می‌ماند.

«وحشی» تراژدی مدرنی است از انسان بی‌پناه در عصر گم‌گشتگی وجدان. در این سریال، دوربین نه صرفاً راوی، که ابزاری برای کاویدن ساحت‌های تاریک روان انسان معاصر است. اثری که در دو قسمت نخست خود با فریمی سنگین از خشم، شرم و انفعال آغاز می‌شود و شخصیتی را در مرکز می‌نشاند که بیش از هر چیز، «معلق» است؛ برزخی میان کنش و سکوت، تقصیر و فرار، بزدلی و حقیقت.

آغاز سریال با تمهیدی شاعرانه و تمثیلی ـ خاموشی چراغ پیشانی کارگران ـ نه تنها استعاره‌ای از فروبستن چشم بر ظلم است، بلکه کلیدی‌ست برای ورود به جهان «داود»ی که خود، چراغی نمی‌افروزد؛ تنها در روشنایی دیگران حرکت می‌کند و با خاموشی‌شان، سرگردان می‌شود. داود نه قهرمان است، نه ضدقهرمان؛ او «مفعول» است در برابر روایت، در برابر فاجعه.

حتی انتخاب نام او نیز بی‌معنا نیست. در فرهنگ عامه، «داود» با صدایی خوش شناخته می‌شود؛ صدایی نافذ، تاثیرگذار، نغمه‌پرداز. اما در جهان بی‌صدا و خفه‌ی «وحشی»، داود نه می‌گوید، نه شنیده می‌شود؛ او نغمه‌ای‌ست خفه‌شده، پژواکی از حنجره‌ای که دیگر توان آواز ندارد. تضاد میان بار معنایی این نام و وضعیت وجودی او، استعاره‌ای‌ست از انسانی که صدای عدالت و شفقتش، در هیاهوی خشونت و بی‌عملی گم شده. در جهانی که قانون جنگل حکم می‌راند، داود یا باید ایستادگی کند یا در آن حل شود؛ و او، در برزخ میان این دو، معلق مانده است.

هومن سیدی در «وحشی» قصه نمی‌گوید، اقلیم می‌سازد. اقلیمی که وجدان انسان مثل ضبط‌صوتی معیوب، گاه روشن می‌شود، گاه خاموش؛ و هیچ‌چیز آن‌طور که باید، کار نمی‌کند. در این جهان، قهرمانی وجود ندارد؛ تنها انسان‌هایی هستند که می‌توانستند کاری بکنند و نکردند. سیدی می‌خواهد ما را در بی‌پناهی داود غرق کند. داود قاتل نیست، اما نجات‌دهنده هم نیست و در سینمای سیدی، شاید بی‌عمل‌ترین آدم، خطرناک‌ترین باشد.

سیدی بار دیگر مدیوم تصویر را نه به‌عنوان ابزار، که به‌عنوان زبان اصلی روایت انتخاب کرده. ماشین داود، ذهن فرسوده‌ی اوست. ضبط‌صوت، پژواک وجدان نیمه‌زنده‌اش. بیابان، خلأیی‌ست که انسان معاصر در آن گم شده. دوربین، نگاه نمی‌کند؛ داوری می‌کند. سیدی نمی‌خواهد بفهمیم، می‌خواهد حس کنیم و این، تمایز یک اثر تصویری با یک قصه‌ی گفتاری‌ست. «وحشی» جهان قضاوت نیست، جهان خفگی‌ست. آتش زدن عروسک و لباس‌ها، نه صرفاً یک فعل، که تصویر ناب خاک‌سپاری بی‌صدای انسانیت است. آن‌جا که دوربین به کابوس بدل می‌شود، سیدی موفق‌تر است.

ماشین داود، نه فقط یک وسیله‌ی تردد، که تجسمی از ذهن فرسوده و درهم‌شکسته‌ی اوست؛ همان‌طور که ضبط‌صوت معیوب، پژواکی‌ست از وجدان لرزان و خاموش‌ناشدنی. آتش زدن عروسک و لباس‌ها، تنها یک فعل نیست؛ تصویر ناب خاکسپاری بی‌صدای انسانیت است. سیدی آن‌جایی موفق‌تر است که دوربین را تبدیل به کابوس می‌کند، نه تماشاگر.

در نقش داود، جواد عزتی به بازیگری بی‌کلام و بی‌ادعا رسیده. با چشم، تنفس، دست و سکوت بازی می‌کند؛ بازی‌درخشانی درچهارجوبی درست. مردی که در چشمانش چیزی بین ترس و پشیمانی زنده است. نه قاتل است، نه قربانی؛ «شریک سکوت» است. او نقش را بازی نمی‌کند، زندگی‌اش می‌کند. حرکت‌های کند، نگاه‌های خالی، تنفس‌های سنگین؛ همه می‌گویند این مرد، خودش را گم کرده. او نه قهرمان است، نه بازنده، فقط یک مردِ گیج در لحظه‌ی داوری است.

شخصیت اصلی سریال، مردی‌ست میان‌سال، خسته، و در آستانه‌ی فرسایش روان. داود نه تصمیم می‌گیرد، نه مقاومت می‌کند؛ فقط پشت فرمان مانده، با چشم‌هایی که از تماشای خودش هم طفره می‌روند. وقتی در جاده، دو نوجوان را سوار می‌کند، نه از سر شهامت است و نه از سر مهربانی؛ فقط اتفاقی‌ست که به کابوس بدل می‌شود. پرتاب‌شدن آن دو از ماشین، نه صرفاً حادثه، که فروپاشی یک اخلاق خاکستری‌ست؛ اخلاقی که هیچ‌گاه تصمیم نگرفته، اما همیشه دیر رسیده.

سریال در سکانس‌هایی نظیر بحث طولانی پدر و مادر با یکدیگر و داود، بیش از آن‌که در تصویر تنفس کند، در دیالوگ غرق شده است؛ جایی که سکوت باید فریاد بزند، واژه‌ها از ریتم درام می‌کاهند. با این‌حال، سیدی با تکیه بر فضای خشک و بیابانی، از جغرافیا برای شخصیت‌پردازی بهره برده؛ هرچه بیابان وسیع‌تر، داود تنگ‌تر.
«وحشی» در همین دو قسمت، پاپیولارتر از تمام آثار پیشین سیدی‌ست.
زیرا داود، نه دیوانه‌ای آشکار، نه روشنفکری آسیب‌خورده، بلکه انسانی معمولی‌ست؛ کسی که شاید هر روز با او در صف نان ایستاده باشیم. و ترسناک‌ترین بخش «وحشی» همین است: داود، ماست. انسانی که در لحظه‌ی تصمیم، پشت فرمان مانده. و بعد از همه‌چیز، تنها چیزی که برایش می‌ماند، یک ضبط‌صوت معیوب و انگشتری گم‌شده است.

تماشای سکانس‌های خواب‌زده و مالیخولیایی داود، حضور پررنگ ناخودآگاه فرویدی را برجسته می‌کند و برای نشان دادن تعارضات درونی و پیچیدگی‌های روانی شخصیت‌ به درستی به کار گرفته شده.وقتی خواب می‌بیند سگ‌ها جنازه‌ی دختر را می‌خورند، با ذهنی مواجه‌ایم که در حال فروپاشی‌ست؛ نه آن‌قدر جسور که اعتراف کند، نه آن‌قدر نیرومند که از عذاب وجدان رها شود. داود، یک کابوس متحرک است که مدام از خودش در حال فرار است.

در این سریال، نجات ندادن، خودش یک جنایت است. در این جهان، آن‌که نجات نمی‌دهد، بیش از آن‌که بی‌گناه باشد، بی‌تصمیم است. و این، فاجعه است. «وحشی» یادآوری می‌کند که بزرگ‌ترین جنایت، همیشه قتل نیست؛ گاهی فقط نایستادن در زمان درست است…

زیرلایه های جنگ درغبارزدگان

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو:غبار زدگان نوشته امیر جلالیان بهانه گفت و گوی با او بود.خواندنش خالی از لطف نیست
⬛️ _در ابتدا چرا غبارزدگان ؟ ایا اسم اولیه کتاب بوده؟ و سرمنشع از کجا دارد و چگونه به عنوان غبارزدگان رسیدید ؟

حقیقتا عنوان غبارزدگان از قدیم الاایام در ذهنم بود و همیشه میخواستم براساس این عنوان یک کتاب یا فیلمنامه ی بنویسم و به هرحال کتاب را نوشتم. غبار زدگان در کتاب بطور لفظی به اسم یک نشریه اشاره شده که
تحت همین عنوان بازتاب تفکرات نسل سینه سوخته یا شوالیه های برگشت شده از جنگ میباشد اما در معنای استعاری گردو غبار جنگی است که همچنان روی دوش آن نسل نشسته ، نسل غبارگرفته و مهجور واقع شده
و از طرفی در کتاب دو نسل را مقابل یکدیگر قرار دادم نسل دیروز که از جنس کیمیا بودندو نسل تاره بدوران رسیده های امروزی که به نوعی جای آن نسل و ادم های آن عصر را تنگ کردند .
به شکلی قهرمان داستان( حمید شایان) نماینده نسل اسیب دیده از جنگ است که در مقابل ناهنجاری ها و اجحافی که به خودش و هم نسلی هایش شده به پا می خیزد تا پرچم نسل غبارزدگان را بالا نگهدارد .

⬛️ ایده و تم غبارزدگان از کجا امد ؟ به چه میزان تخیل و واقعیت در قصه سهیم هست؟

همانطور که عرض کردم سالها پیش قبل از نوشتن کتاب پاریس پونزدهم چنین ایده ی را در غالب یک سیناپس چند صفحه ی نوشتم و بیش از یک دهه خاک خورد تا سال ۱۴۰۰ شروع به بازنویسی کردم و بعد از دو سه سال تبدیل به یک رمان بلند شد ، اغلب قصه ساخته و پرداخته ذهنم بود و بخشی هم بر اساس یکسری واقعیت هایی که در شهر همدان و حومه رخ داده بود را به داستان اضافه کردم تا موضوعی قابل توجه شود .

⬛️ چطور کتاب را به گونه ی فصل بندی کردید و با عنوان های متفاوت شکل دادید ؟ اکر کسی کتاب را نخواند مشخصا شبیه به داستانک ها شده است !

غبارزدگان چهارمین کتاب من است من شیوه ی نکارش م به همین شکل و فرم است از ابتدا حتی رمان واله هم که ۲۳ سال پیش چاپ و نشر شد ، قصه را به شکل فصل بندی اما پیوسته و هرکدام با یک عنوانِ جذاب و چشمنواز در بیست فصل نوشتم همینطور رمان های بعدی ، این سبک من هست که فصل بندی کنم و از عنوان فصل درون قصه استفاده میکنم . در همین کتاب فصلی داریم بنام غبارزدگان که در اصل به اسم یک نشریه اشاره شده .
حتی من یک شخصیت زن ثابت به اسم فروغ هم در تمام رمان هایم خلق کردم و در هر قصه با کاراکتر و شکل و شمایلی متفاوت انرا ساخته و پرداخته می کنم .

⬛️ سال ها پیش کتابی ممنوعه به اسم یاس و داس در خارج از کشور به چاپ رسید با مضمون قتل های زنجیره ای ! و یک فصل در کتاب شما به همین اسم می باشد ، ایا با نگاهی به آن کتاب آن بخش را نوشتید ؟

البته کتاب یاس و داس نوشته اقای سرکوهی است و در کل هیچ ارتباطی به قصه ی من نداره و اصلا اون کتاب و نخوانده م .
اسم یکی از فصل ها را داس و یاس گذاشتم و در متن هم اشاره کردم که با داس ، یاس های خوش اب ورنگ را از بین می برند در واقع یک نوع تمثیل و جمله نمادین است همان نسل غبارزده یا مبارزی که حکم یاس های زیبا و خوشبو را دارند با داس های تند و تیز از بین می روند .

⬛️ بنظر شما بعنوان خالق اثر ، اصولا کتاب غبارزدگان برای چه نوع مخاطب یا نسلی جذاب و خواندی است ؟

اساسا کتاب غبارزدگان بنظرم جاذبه برای هر نسلی را دارد . خب طبعا نسل های گذشته دهه های سی تا شصت بیشتر قصه را لمس میکنند و ارتباط بهتری برقرار می کنند . نسل طلایی جنگ و خانواده هایی که به نوعی اسیب دیده ی دوران جنگ بودند ، مثل جنگزده ها و یا اسرا و جانبازان و خانواده ی شهدا از مخاطبین قابل توجه این رمان خواهند بود
و حتی نسل های امروزی شاید برای اگاهی و دانستن بخشی از تاریخ این اقلیم و سرزمین ، غبارزدگان براشون جذاب و کم نظیر باشد.

⬛️ لطفا بفرمایید باینکه مدت کوتاهی از نشر و پخش کتاب میگذرد چه بازخوردها و نقد و نظری در مورد کتاب بوده ؟

تا به این جای کار که بیش از ده روز از رونمایی کتاب میگذرد و حدودا یکماه پیش هم چاپ و پخش شده کلا نظرات و فیدبک های قابل توجهی گرفتم
بخصوص از نویسندگان و منتقدین ادبی و حتی سینمایی که با نگاه تیزبینانه قصه را تحلیل و بررسی کردند و این برای من خیلی ارزشمنداست که دیدگاه یک اهل قلم و منتقد در مورد کتابم چگونه است . و خوشحالم که غبارزدگان با اینکه قصه ی تلخ و دراماتیک و همچنین واقعیت روزگار ما را نشان میده اما بین مخاطبین جا باز کرده و مورد توجه قرار گرفته است .

⬛️ شما بعنوان نویسنده اثر چقدر از نظر روحی و معنوی با خلق این اثر رضایتمند هستید ؟ ایا تمام ایده و آن چیزی که در ذهن داشتید قلمی شده ؟ و از کلیت کار راضی و خشنود هستید ؟

حقیقتا این کتاب هم با مشکلات فراوانی روبرو بود
و بیش از یکسال تعلیق بود. البته میخواستم کتاب را خارج از کشور چاپ کنم اما قلبا دوستداشتم در همین مملکت و برای مخاطبین وطنی منتشرکنم . خیلی با خودم کلنجار رفتم اما بالاخره کتاب از زیر تیغ سانسور و ممیزی گذشت خیلی از بخش ها جملات و کلمه هایی را که دوستداشتم حذف شدند
و همچنین بعضی شخصیت ها اصلاح شدند
ولی به استراکچر داستان آسیبی نخورد .
در کل انتشار این کتاب رویا و ارزوی من بود که به حقیقت پیوست و از خلق چنین اثری بسیار خوشحال و پرانگیزه م .

پایتخت؛موفق یا ناموفق

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو:
در کتاب «مغز در مواجهه با اثر هنری» آمده که مخاطب رسانه، فیلم و سریال و برنامه نمی‌بیند که به او پیام و محتوا داده شود، بلکه «سرگرم شدن» و «لذت بردن» هدف نخست و ناخودآگاه مخاطب است. سپس برای فرا رفتن از لذت صرف و احساس عمیق‌تر شادی نیاز است تا «معنا» به احساسات سیستم لیمبیک مغز اضافه شود که این معنا سازی توسط کورتکس پیشین انجام می‌پذیرد. لذت صرف بدون معنا، در نهایت و در میان مدت منجر به پس زدن مخاطب خواهد شد. راز نیاز بشر به «معنا» از همینجاست، ولی نکته مهم آنست که مخاطب، برنام فیلم سریال و هر چه می‌بیند تا بتواند معنای مدنظر خودش را بسازد و سطح بیشتر و عمیق‌تری از لذت را تجربه کند، نه اینکه هر معنایی (ولو معنا و محتوایی که با آن مخالف است) باعث لذت او شود که در اینگونه موارد، بیننده نه تنها از دیدن چنین برنامه ای لذت نمی‌برد که اگر نتواند با فرایندهای دفاعی، معنای مورد نظر خود را بر آن برنامه بنشاند، از دیدن آن صرفنظر خواهد کرد. راز موفقیت «پایتخت» همین است که فراتر از لذت صرف، می‌تواند معنایی برای مخاطبان مختلف بسازد که آنها قبول دارند، نه معنایی ایدئولوژیک و قابل بحث که فقط طیف خاصی از مردم به آن باورمند هستند.
به فصل هفتم «پایتخت» از نظر فیلمنامه می‌توان ایرادات فراوان گرفت؛ به عنوان مثال حضور در مطب روانشناس هیچ ارتباطی به بقیه داستان پیدا نمی‌کند و از نظر فیلمنامه‌نویسی گویی زائد است و قابل حذف. داستانک خودکار هم مشخص نیست که چگونه به پایان می‌رسد و اصلا چرا باید مطرح می‌شد ولی با وجود همه این ضعف‌ها، «پایتخت» در فیلمنامه موفق است چون مفهوم و معنا در ذهن اکثر مخاطبان به صورت ناخودآگاه خلق می‌کند و منتقد هم می‌تواند این معنا و مفهوم را به «خودآگاه» بیاورد. اگر قرار بود عدم ایرادات داستانی در فیلمنامه‌نویسی اصل باشند، آنوقت «آنورا» نباید برنده اسکار فیلمنامه می‌شد، اما شد چون معنا و مفهوم در فیلمنامه نقش برتر را دارد. شما فیلمنامه بنویس با ایراداتی که مخاطب عام را پس نزند و مخاطب خاص بفهمد، اما فیلمنامه‌ات معنا و مفهوم و شعور ایجاد کند، آنوقت آن فیلمنامه بر فیلمنامه‌ای که هیچ ایراد داستانی ندارد ولی در خلق «معنا» ناموفق است برتری خواهد داشت.
اما معانی ناخودآگاه موجود در «پایتخت» که مخاطب را شیفته خود می‌کند چیست؟ اول آنکه در زمانه‌ای که الگوی فیلمنامه نویسی بر ایجاد دو شخصیت متضاد خوب و بد تاکید دارد، شخصیت‌های «پایتخت» نه سفیدند و نه سیاه. همه انسان هستند با همه ویژگی‌های خوب و بد انسانی و البته بر خلاف نگاه مارکسیستی که وجه بد انسان را بر وجه خوب آن غالب می‌داند، خوبی انسان به صورت کلی بر بدی او پیشتاز است. در همین سری اخیر سریال پایتخت، این پتانسیل وجود داشت که شخصیت «شری» تبدیل به یک شخصیت کاملا منفی شود، اما چنین اتفاقی نیفتاد و خوبی انسان صلح طلب بابون‌مانند بر سرشت بد گوریل مانند او پیشی گرفت. مخاطب با تماشای «پایتخت» خود خوب پنهان‌شده‌ای که مافیاهای قدرت به دلایل نفع شخصی، سعی در کتمان آن دارند، در درون می‌یابد و همین یک نکته در تلاش برای حذف سریال‌هایی مثل «پایتخت» از طرف مافیا، بس… همینجا بگویم که «قدرت» اصلی ترین هیجانی است که باعث می‌شود انسان خوبی خود و توانایی همدلی‌اش را از دست بدهد و در نتیجه‌ی این بد شدن، دیگران را هم «بد» ببینند. «بد» می‌بیند چون به نفعش است که به جای خوبیها، بر «بدیها» تمرکز کند وگرنه آنهمه بودجه که برای تربیت و «انسان‌سازی» باید نصیبش شود، به جیب مردم خواهد رفت نه به جیب او!
کافیست «پایتخت» را با مزخرفی به نام «لمندگان» که سعی در تخریب مردم و در نهایت به نفع مافیای قدرت عمل می‌کند، مقایسه کنید، تا متوجه شوید چه می‌گویم؛ البته اگر بتوانید بیش از ده دقیقه از «لمندگان» را تحمل کنید.
دوم آنکه در پایتخت به جای حذف و تلاش برای تغییر آدمها، «پذیرش» وجود دارد. گمشده ای در جامعه ما. پذیرش همه با وجود خطاها و شخصیت‌های متفاوت. چپ و راست و مذهبی و غیر مذهبی می‌توانند در کنار هم حضور داشته باشند و با هم زندگی کنند. این پیام وقتی در ناخودآگاه مخاطب مینشیند، باعث آشتی هر چند موقتی بین دو بخش خود و سایه می‌شود و انسانها برای دقایقی هم که شده، به معنای واقعی کلمه، معنوی‌تر شده و حس بهتری تجربه می‌کنند. همین دو معنا برای لذت بردن عمیق مخاطب از «پایتخت» بس است.
در نقدهایی که درباره «پایتخت» نوشته شده، دوستی مذهبی مطلبی نوشته بود که حیفم می‌آید به آن اشاره نکنم: «در یکی از صحنه‌ها مهمان‌ها یک‌جا جمع شده و منتظرند تا زن ارسطو از حمام خارج شود که نوعی حیا زدایی است.»
اگر چون من از خواندن این مطلب تعجب کردید، حق دارید. وقتی این مطلب را خواندم به یاد تفاوت بین نگاه فروید و یونگ افتادم. فروید معتقد است که در نهایت ایگو (من) باید جای اید (نهاد) بنشیند و این کار با تربیت مردم در جامعه انجام خواهد شد و یونگ معتقد بود که سایه همیشه وجود دارد و راه حل، پذیرش است نه سلب. به گمان یونگ «سلب کردن» و «مقابله» به شیوه فرویدی با اید، در نهایت یک سایه قوی‌تر در ناخودآگاه شخص ایجاد می‌کند که خودش را اینطور مواقع با فرافکنی به دیگران و یا با خشم مذهبی و غیر مذهبی و… نشان خواهد داد. من با «یونگ» موافقم و به نظرم این نقد هم در تایید حرف یونگ است. اگر قرار به جایگزین شدن ایگو به جای اید بود، این دوست مذهبی از «حمام» به جای «شستشو»، «لخت بودن» در ذهنش نقش نمی‌بست و مفهوم خود ساخته‌ای به نام «حیا زدایی» را اینگونه به دیگران فرافکنی نمی‌کرد…
در نهایت اینکه «پایتخت» محصول دار و دسته جبلی نیست چون تفکر موجود در پایتخت، فرسنگها با تفکر حاکم بر دیگر آثار صدا و سیما فاصله دارد.
سید مهدی ملک

شعر آرزو بحر کاظمی

کاش می دانستم
تنهایی دارد
تقاص چه چیز را
از چشمهای ما می گیرد  ؟!
شب است
وچشمهایم هر چه سگ دو می زنند
ستاره ای پیدا نمی کنند
شادی با تمام بالهایش
از در و دیوار قلبم
پریده
و اسمان  لای دنده هایم
انقدر درد می کشد
که اشک به دنیا امده

شب است
و از شعری که در نگاه توست
جز کلماتی که معنای اندوه را فهمیده اند
سکوتی بیرون نمی زند
شب از شب انقدر خسته است
که  شانه هایم
می خواهند مرگ را با خود حمل کنند
انقدر که سایه ام  روی گورستان بیافتد

اه
که دلم می خواست
با همه ی ده انگشتم صبح باشم
و  حالا تاریکی دارد
خونم را می مکد

شب است
و  هر شب
مردی تنها یی اش را در تاندونهایم
قدم می زند

ارزو

یادداشت محمود رحمانی درباره یک مستند ساز دغدغه مند

“عارش کوردسالی ”  انسانی همراه و همدل بود. او فیلمسازی از نسل نخست فیلمسازان جوان پس از نخبگانی چون تقوایی و نادري و عياري بود با اینهمه بی آنکه پا بر شانه های کسی بگذارد تلاش کرد تا آغازگر باشد..اغازگر نسلی که کودکی شان قربانی جنگ شده بود.
عارش كورد سالي بي آنكه بخواهد محدود در موقعیت و‌ مکان باشد فیلم هایی شرافتمندانه از خوزستان ساخت، فیلمهایی که برآمده از جانش بودند،او براي جشنواره ها نميساخت و دغدغه اش مردم بود
بختياري بود و عاشق ايران ،برايش آدمها مهم بودند و انسانها برايش اهميت داشتند نه تفاوت در رنگ و زبان ، قوم يا قبيله
او بدون اينكه بخواهد ، آغازگر موجي از مستند سازي در جنوب شد كه بعد از مستند “نفت ” براه افتاد فيلمسازهاي كه هر كدام خود آثار ارزشمندي به گنجينه سينمای ایران افزودند .
او‌ روحی آزاده و وجدانی بیدار داشت انچنان که برای همیشه تن به ابتذال موجود نیالود و علی رغم مشکلات و سختی های غیر قابل انکار، نقش خود را به عنوان یک آرتیست حقیقی درست ایفا کرد هنرمندی که اخلاق جز لاینفک رفتار،برخورد و مناسبات وی بود
او متعهد بود و هيچگاه از اصولش دست نمي كشيد . و می شد درياره هر چيزي با او گپ و گفت كرد و پس از آنکه خوب گوش میداد و شنوده ای عالی بود سخن می گفت
عاشق درختان در فصل پاييز بود
و چقدر متاسفم كه از اين همه فعل گذشته براي عارش استفاده می کنم!
او انساني فوق العاده و يك آرتيست درجه يك بود . استاد ناصر تقوايي هنگام اعطاي جايزه بهترين فيلم مستند به عارش كردسالي ،بر روي صحنه بیان داشت ؛ آقاي كردسالي فيلمساز ي خلاق ، جسور ،صاحب انديشه و هنر است .
اكنون صاحب آن همه نبوغ در انسانيت و هنر در ميان ما نيست
و این خسران بزرگی برای سینمای ایران است
تنها ، فيلمهاي ارزشمندش و «آريو برزن کوردسالی» كه خوشبختانه برخوردار از هوش سرشار پدر است، از او به جای مانده است.
اين نوشته رو با جمله رو به آريوبرزن كوردسالي به پایان میرسانم
آريو جان
مي خواهم وقتي توانايي خواندن و نوشتن يافتي خود اين جمله را بخواني و بدانی که پدرت “عارش كوردسالي” يك مرد واقعي و بزرگ بود.

محمود رحمانی

به کجا چنین شتابان؛آقای رادان

دنیای وارونه ایست.بسیار وارونه.مفت بری در این دنیای وارونه بسیار رواج دارد مظلوم را مورد هجوم قراردادن هنر است یا مفت بری؟در این زمانه وانفسا که بیشینه مردم ایران گرفتار زنده ماندند و به خاطر شرایط کشور با رنج بسیار روزی خود را در می آوردند آقای رادان یگانی به نام امداد درست کرده و نامی وارونه بر آن نهاده که معلوم نشود کار این یگان چیست.یگانی که مردم زحمتکش را به کف خیابان می اندازد آنها را تحقیر و گرفتار می کند…به چه بهانه؟چرا پلاک موتورت گلی ست.چرا باران امده گلی شده پاکش نکرده ای؟ستوان فعله گری ها و استوار رمضانی ها را به جان مردم گرفتار ایران انداخته و مردم بی نوا را که با موتور های درب و داغان رفت و آمد یا روزی در می آورند را از هستی ساقط می کند در پناه هیچ…وای از آه مظلوم …بترس آقای رادان اگر انسانیت برایت مهم است رضایت خدا را در رضایت مردم می بینی…اگر نه که بتاز… حرجی بر تو نیست.

آقای رادان؛کمی به فکرآخرتت باش و احوال کشور را از همه نظر در دید بیاور بعد استوار رمضانی ها را به جان مردم بیانداز….

سر دار؛این مردم نجیبندو گرفتار.اینقدر با آنها نامهربان نباش.اوضاع اقتصادی کشور بسیار ناتراز است…اینجا سوییس نیست که مامورانت را به بهانه های مختلف راهی کرده ای و این مردم نجیب و مظلوم را…

اوباش را حتما جمع کن.سری به پارک های ایران بزن و طعم شدید مواد مخدر را حس کن که چه بیداد می کند مخدر در ایران از دارو راحت تر یافت  می شود و ارزانتر.اگر میتوانی ریشه اوباش،دزدان و مخدر را در ایران بخشکان…اما با مردم گرفتار، مظلوم و گنجشک روزی مهربان باش آقای رادان.این امر به معروف به مصداق مولاست.مارا دشمن مبین و این پند را به گوش جان بسپار که آسایش دو گیتی محصول این دو حرف است….به مردم امداد حقیقی کن .

دندان گرگ؛کتابی که نخوانید ضرر می کنید

پایگاه خبری تحلیلی نگاتیو:فیلمنامه نساخته مهدی نادری.دوتا حرومی کپیش کردن سریال نمایش خانگی ساختن از روش اما این نشد..بزودی حکمشون میاد.دندان گرگ فیلمنامه خواندنیست.شخصیت ها واقعی ملموس و درٱمده اند.گره افکنی و گره گشایی دقیقا کپ زندگی واقعی ست.برای بچه های تهرون وجنوب شهر دندان گرگ اثری ملموس برگرفته از زندگیشان است.انتشارات نوید شیراز چاپش کرده.سازنده فیلم بدرود بغداد است مهدی نادری.از ایران به اسکار معرفی شد.ارزش خواندن دارد این فیلمنامه جوندار.نخوانید ضرر میکنید از ما گفتن